فکر می کردم اون قدیم آدما قصه میخوندن تا یه ذره برن تو نخ زندگی های عجیب و غریب. اینجوری زندگی هاشون یه کوچولو هیجان می گرفت. فکر می کردم شاید دلیل این که تو این دوره زمونه ملت دل میدن به خوندن و شنیدن قصه آدمای معمولی که زندگی هاشون پر شده از روزمرگی و تکرار دیروز٬ عجیب و غریب شدن زندگی های خودشون باشه. انگار میخونن تا قدر هیجان و سردرگمی و دلاشوبی های روزانه شون رو بدونن. وقتی کتاب «تنهایی پر هیاهو»ی هرابال یا اون «چراغها را من خاموش می کنم» پیرزاد رو که این همه تو دنیا و ایران پرخواننده بودن می خوندم٬ هیچی برام جز روزمرگی و کسالت نداشت. کاری ندارم دغدغه اصلی نویسنده هاشون مثلا کمونیسم بوده یا فمنیسم! من مقایسه شون می کنم با ادبیات و رمان های کلاسیک که همه اش تو کار نور انداختن رو زندگی شخصیت های خاص و مهیج بودن.
دنیای امروز ما مجال شبیه بودن با دیگران رو نمیده. اصن تفاوت داشتن فکر و سلیقه و رفتار تو این دنیا یه جور انتخاب نیست؛ جبره! میشه دایره معاشرت ها و اندیشه ها رو محدود کرد ولی این یعنی فرار از فرصت های دنیای جدید. به نظرم این دنیا به اندازه کافی عیب و مرض داره که نخواهیم فرصتها و محاسنش رو نادیده بگیریم. مثالش سخت نیست. مقایسه کنید خودتون رو با کسایی که با اینترنت بیگانه هستن یا زبون انگلیسی نمیدونن. ببینید یهو چقدر محدود میشه حوزه ارتباطات و فرصتهاتون. ندونستن اینا یه جور تو دنیای کهنه زندگی کردنه؛ یعنی دود ماشین خوردن و اعصاب خردی شهرنشینی کشیدن و از فرصتهاش بهره نداشتن! دنیای این روزا دنیای ایستادن و کنار کشیدن نیست. معنیش هم این نیست که بخوای به همه مظاهر خوب و بدش تن بدی. اگه چیزی مث اخلاق دنیای سنت رو زیر سوال می بری و بهش باور نداری هم معنیش این نیست که دنیای جدید رو مساوی دنیای بی اخلاق میدونی یا اخلاق جدید همون سودجوییه. من فکر می کنم منشا خیلی از این پایبندی ها به سنت٬ اعتقاد ناخودآگاه به اینه که هرچیزی قدیمی یا طبیعیش بهتره! |