به اندازه کافی صریح هست؟

اعتراف می کنم که من هم گاهی گول این شوخی بزرگ ٬زندگی٬ را می خورم. گاهی بسیار بیشتر از آنقدر که باید با بلاهت هایش تفریح کنم٬ جدی می گیرمش. غصه اش را می خورم و مختصات خودم -این که چه و که هستم و استعداد ها و استطاعت هایم چیست- فراموشم می شود. می دانم شما هم پیه غامض گویی های من به تنتان خورده است. اصلا دنیا را که پیچیده می بینم و در فهمش که به مشکل برمی خورم ٬بی ملاحظه تان٬ کلاف سردرگم افکار را ٬یکجا٬ پهن می کنم در ظرف متن. از این که می فهمید چه می گویم گاهی تعجب می کنم و به هوشتان غبطه می خورم. پیش خودم می گویم باید خیلی باهوش باشند؛ بسیار باهوش تر از خود من که دارم این ها را می نویسم!

امروز اما دلم می خواهد صریح حرفم را بزنم؛ بی حاشیه پردازی! امروز می خواهم بلند بلند بگویم که من مدتی ست دارم فکر می کنم چقدر خرم! به اندازه کافی صریح بود؟ چرا وقتی کسی مرا نمی دید و بی محلم می کرد و تنهایم می گذاشت برایم عزیزتر و خواستنی تر می شد٬ مثل روز روشن است؛ جاه طلبی و ترس از تحقیر شدن! نه شنیدن از کسی که حتی تا دیروز افکارش برایم پر از سوال بوده است و رفتارش نمایش بی توقف اختلالات رنگارنگ؛ بی اعتنایی دیدن از کسی که خود با هیچ منطق و حساب وجود قابل اعتنایی نبوده است؛ یا رفتن همراهی که من ناخودآگاه بودنش را مدتها تحمل کرده بودم٬ مرا به ورطه شیفتگی می اندازد. گو این که کسی حق ندارد مرا نبیند و دست رد به سینه ام بزند! آیا علتی مهمتر از بحران اعتماد به نفس بر این بی ثباتی خو و کردار می توان شمرد؟! نمی خواهم رو به رویتان ژست های خاضعانه بگیرم و بگویم یک عیب و ایراد سرگردانم. عیب زیاد دارم و به بعضی عیوب هم واقفم. گاهی سعیی هم می کنم تا نقصی شاید پاک شود و برود پی کارش. ولی تازگی ها راستش به خودم امیدوار شده ام. کسی آمد که نه نگفت و دست ردی نزد و من هر روز بیشتر مجذوب و شیفته اش می شوم. به اندازه کافی صریح هست؟ تازگی بیشتر از هر زمان دیگر فهمیده ام نه گفتن کسی بر ممتاز بودنش دلالت ندارد. گاهی چقدر لازم است آدمی چیزهای بدیهی و ساده زندگی را دوباره بفهمد.