از بی قرار این روزها

این روزها شده ام همان نوجوان شوخ و شنگ روزگاران دور. می شناسم این خویشتن دل آشوب را شاید که دیگر حتی از خودم تعجب هم نمی کنم. یک به یک٬ حس های خفته ام بیدار می شوند و مستانه ساز کوک می کنند. شاعر شده ام باز انگار که این گونه ٬بی مهابت٬ غبار از چشم شبزده ی واژه ها می گیرم. این روزها عجیب مشغولم؛ مشغول دلی بی قرار و جانی نودمیده. گویی از خوابی طولانی که بیداریش سالها کابوس نیمه شبانم بود برخاسته باشم. هوس بوسه های ناگهان به سرم زده است و آغوش بی اختیار. این روزها ٬سینه سینه٬ حرفهای ناگفتنی دارم برایتان. این اگر رویایی ناشکیب است و سکری خوش هم تو ای هوشیاری ناخوانده سراغ از من مگیر.