قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
شنبه 22 تیر ماه سال 1387
این درد ماندنی

دیروز با یه خانوم دکتری از ورودی های ۷۴ دانشگاه تهران هم صحبت شدم. هرچی بیشتر می گذشت٬ اون لحن و اطوار و نگاه بیشتر به چشمم آشنا میومد. اسمش رو پرسیدم و وقتی گفت بلافاصله خندیدم و گفتم ما دو نفر ۱۰ سال پیش چند تا ملاقات کوتاه داشتیم با هم! اسم من چیزی رو به خاطرش نیاورد. ازش قول گرفتم که وقتی میگم کجا و سر چی همدیگه رو دیدیم٬ منو نزنه. وقتی اشاره کردم به محک و گروه مددکاری٬ نیشخندی زد و سری تکون داد و گفت: «شما همون آقای دکتر اخموی پارادوکسیکال بودی...» قضیه این بود که سال ۷۶ بنا شد من و یکی دیگه از دوستان گروه مددکاری جوان محک رو راه بیاندازیم. فهرستی از اسامی متقاضیان در اختیارمون قرار گرفت تا از بینشون انتخاب کنیم. قبل از این من و همین دوست عزیز ٬آقای شین٬ می رفتیم با بچه های مبتلا به سرطان بستری در بیمارستان علی اصغر بازی می کردیم و واسشون کتاب قصه میخوندیم تا به زعم خودمون از آلام دوران بستری کاسته بشه. کلی هم خاطره شیرین موند برام. من و آقای شین یه جورایی یه تیم کمدی بودیم تو بیمارستان؛ یه Good guy/Bad guy تیپیک. طبیعتا آقای خوب با ظاهر عصا غورت داده من بودم و آقای بد با لودگی ها و سوتی هاش (که مشخصا کار سختتری بود) طرف مقابل. وقتی هم که یه نفری می رفتیم بالا سر بچه ها به فراخور شخصیت کودک جدی می شدیم یا لوده. تعبیر «پارادوکسیکال» خانوم دکتر هم به خاطر همین کنتراست شدید یه آدم خشک و رسمی بود با چیزی که از من دیده بود تو برخورد با بچه ها؛ کودکی که از کودک مقابل کودکتره! یادم نمیره که بچه ها چه ذوقی می کردند از دیدن ما. اونقدر تو این کار دو نفره موفق بودیم که مسوول مددکاری وقت محک خواست تا کار سیستماتیک و وسیعتر انجام بشه و بقیه بیمارستان های تحت پوشش رو هم در بر بگیره. همین شد که داستان اون فهرست و مصاحبه های کذایی پیش اومد. حالا ما کی بودیم؟ من یه دانشجوی سال دوی پزشکی که فکر میکنه بعد از یک فصل مددکاری تجربیات ارزنده ای در این زمینه کسب کرده و آقای شین یه لیسانس روانشناسی که گاهی خودش رو با فروید اشتباه می گیره. ما نشستیم٬ مصاحبه کردیم٬ و دست به قضاوت هم سن و سالهای خودمون زدیم. چرا؟ جوابش یک کلمه است. چون می تونستیم! می تونستیم به معنای این که بهمون تو سن کم مسوولیت قضاوت کردن کسانی رو دادند که اگر از ما بالاتر نبودند٬ قطعا پایین تر هم نبودند. با این که هنوز با آقای شین دوستم ولی متاسفانه باید اعتراف کنم امروز بعد از این همه سال فکر می کنم مهمترین علتی که باعث میشد ما کسانی رو کنار بذاریم حسادت های او بود و اعتماد بیجای من. آقای شین از مدتها قبل تو محک بود و خیلیا رو می شناخت. کار مددکاری یه کار توی فیلد بود و عینی ترین فعالیتی که یه جوان محکی میتونست انجام بده. امتیاز من و آقای شین فقط این بود که پیش از دیگران وارد این کار شده بودیم نه این که استعداد بیشتری داشتیم. بعدها دیدم کسانی که آقای شین بهشون رای منفی داد کسانی بودند که یه سر و گردن از هر دوی ما بالاتر و مستعدتر بودند. رای آقای شین با توجه به شناختش نسبت به اون آدما واسه من حجت بود. مشکل من این نبود که اونها رو نمی شناختم یا به شناخت دیگری اعتماد می کردم. مشکلم این بود که به رای کسی اعتماد کرده بودم که شناخت صحیحی از خودش نداشتم. شاید هم فقط این نبود. مشکل بزرگتر این بود که من حالیم نبود قضاوت های آقای شین به پای من هم نوشته میشه. وگرنه یادم میاد همون موقع هم من متوجه میشدم انتخابهامون گاهی چقدر غلط و غیر منصفانه است. گاهی حتی مخالفت می کردم و آخر سر با اکراه می پذیرفتم. انگار که من با دو تا تذکر خشک و خالی وظیفه ام رو انجام دادم و دیگه مسوولیتی متوجهم نیست! کنار گذاشتن این خانوم دکتر هم باز ناشی از اعتماد به نظر منفی یکی دیگه از دوستان دانشگاه تهرانی بود که احتمالا سهیل همین جا شهادت میده که دوستی با او آسیب های بزرگی رو به من وارد کرد؛ بیشترین آسیب هایی که تا حالا از یه دوستی نصیبم شده! خانوم دکتر می گفت بعد از این که ما کنارش گذاشتیم تنهایی می رفته مرکز طبی و با بچه ها بازی می کرده. احتمالا انگیزه او از انگیزه خیلی های دیگری که ما قبولشون کردیم برای ورود به گروه واقعی تر و قوی تر بوده. مشکل من اما هنوز پابرجاست.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88554


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون