آنقدر خسته ام؛ آنقدر احساس ناتوانی می کنم؛ آنقدر دلتنگم؛ آنقدر عصبانیم که هر چه بنویسم و درباره هر کس و هر چیز٬ تند است و گزنده. می دانید اگر خدایی باشد آن بالاها٬ نه تنها صلاحیت استنطاق از کسی را ندارد بلکه خود متهم ردیف اول است و باید نشاندش و بازخواستش کرد و بی هیچ ترحمی مجازاتش نمود. وقتی می گویند خدا یاد پدر ژپتو می افتم که پینوکیو می سازد تا یک روز از شکم نهنگش رهایی بخشد. حالا اگر پسرک گفت و نکرد٬ دماغش دراز باد! گویی ما قرار است اسباب بازی باشیم برای کسی که اندوه پیری و تنهایی دارد از پا درش می آورد. پیرمرد فکر می کند لابد کسی ست برای خودش که هروقت بخواهد دست ساخته را می شکند و در آتش دوزخش می سوزاند. |