قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
چه کسی٬ چه کسی را آیا؟!!!

این چیزی نیست که فقط مربوط به آنی باشد که من می خواهم درباره اش بنویسم. شما وقتی در خیابان راه هم می روید ممکن است گیر این ماموران سیاه و سبزپوش ارشادچی بیافتید و بهتان بگویند روسریت را بکش جلو یا این چه مانتویی ست پوشیده ای یا چه می دانم رنگت زننده است! اصلا ممکن است ببینند کار وضعیت ظاهری شما از این حرفها گذشته است و با دو کلمه امر به معروف اصلاح نمی شود و بگیرند و بچپانندتان در کالسکه نهی از منکرشان. من گاهی خنده ام می گیرد که آن سروان بانوی منکراتی به یک خانم زیبای خوشپوش می گوید: «این چه وضع بزک کردن است؟!». چرا خنده؟ آخر شما دقت کنید و ببینید در واقع چه کسی باید به چه کسی یاد بدهد طرز آرایش و پوشش را و بفهمید چرا خنده ام می گیرد! این چیزها که البته حرف امروز و دیروز نیست و هرکسی که حوالی ما زندگی می کند یک جوری بالاخره تکلیفش را با قضیه روشن کرده است؛ یکی روسری را می کشد جلو و می گوید ببخشید٬ یکی روسری را می کشد جلو و اخم می کند و توی دلش فحش می دهد٬ یکی هم روسری را می کشد جلو و قبل از سوار شدن به کالسکه سیندرلایی به فرشته سیاهپوش آرزوهایش تعارفی می زند و می گوید «شما اول بفرمایید؛ لیدیز فرست»!

حالا آن آنی که می خواستم درباره اش حرف بزنم که این نبود؛ حرف تو حرف آمد. من که شخصا هنوز نه پدر شده ام و نه مادر. آهان؛ آری این همان آنی ست که باید از اول درباره اش چیز می نوشتم و حرف توی حرف آمد و داشت فراموش می شد. همین دیگر! من که هنوز نه پدرم و نه مادر اما حسابی دارم فکر می کنم به این که روزی روزگاری صاحب فرزندی اگر شدم باز باید بفرستمش در مدرسه ای که مدیرش آدم نادانی ست با ریش انبوه و ناظمش آدم بی سوادی ست پیچیده در چادر سیاه. معلم ادبیات می خواهد یک سال تحصیلی را وقف کند که بگوید منظور حافظ از می٬ شراب نبوده است. معلم دینی می خواهد بگوید هر نظمی برهانی دارد پس خدای مسلمانان در فطرت قوم الضالین هم بوده است و نتیجه می شود که ما شیعیان نظرکرده ایم و همین است که بسوزد پدر بد حجابی و گوشت خنضیر. معلم ریاضی یک لیسانس ریاضی در آرزوی مهندس شدن بوده است و معلم زیست شناسی هنوز شبها خواب روپوش سپید و تخت تشریح می بیند. معلم عربی هم از بخت آوران بوده است که نامش را دبیر گذاشته اند وگرنه باید می رفت دعا می نوشت و سر چهارراه می فروخت. معلم انگلیسی جوری تلفظ لغات را یاد کودکتان می دهد که تا عمر دارد زبانش نچرخد و نتواند آن طور که معلوم نشود مال کدام جهنم دره ای ست٬ انگلیسی تکلم کند. معلم فیزیک به خودش حق می دهد هرچه از دهنش در می آید بگوید به دلبندتان و  معلم شیمی این جملات از دهانش نمی افتند: «ما هم سن شما که بودیم همه اش سرمان در درس و کتاب بود. شما خوشی زده است زیر دلتان. هیچ کدامتان هم هیچ گهی نمی شوید»

یک روز پسر بچه تان سرافکنده و شرمگین و دخترکتان با چشمان سرخ و پف کرده می آید و می گوید فردا باید بروید مدرسه؛ احضار شده اید! آن جا مدیری را می بینید که پشت میز ریاست نشسته است و حس قدرتمندی دارد خفه اش می کند. ناظم می آید و آن یکی چشمی هم که مانده بود بیرون٬ می کند زیر چادر. معلم دست و پا چلفتی و کودنی هم می رسد از راه و خشمگین می گوید فرزندتان ال کرده است و بل. ناظم پشتش را می گیرد که پدرسوخته موهایش را هم الاکلنگی می کند و دیروز از توی کیفش نعوذ بالله یک روژ لب با رنگی بسیار شنیع پیدا شده است. مدیر بادی به غبغب می اندازد و می گوید آن جا مدرسه آبروداری ست و بچه شما دیگر پاک همه آبروی آموزش و پرورش در این مملکت را برده است. شما هاج و واج نگاه می کنید و اگر وقت کردید کمی در دلتان می خندید و می پرسید از خودتان که آخرش چه کسی به چه کسی چیز یاد بدهد٬ بهتر است؟! اصلا مدرسه چرا؟! اینجا که جز باید و نباید و شرمندگی و سرافکندگی چیزی یاد نمی دهند. اینجا یاد می گیرید بهترین راه حل مشکلات این است که سرتان را بیاندازید پایین و بگویید غلط کرده اید و بعد اگر زیاد بهتان فشار آمده است بروید یک گوشه ای در خلوت خودتان زار زار اشک بریزید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88523


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون