قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
به اندازه کافی صریح هست؟

اعتراف می کنم که من هم گاهی گول این شوخی بزرگ ٬زندگی٬ را می خورم. گاهی بسیار بیشتر از آنقدر که باید با بلاهت هایش تفریح کنم٬ جدی می گیرمش. غصه اش را می خورم و مختصات خودم -این که چه و که هستم و استعداد ها و استطاعت هایم چیست- فراموشم می شود. می دانم شما هم پیه غامض گویی های من به تنتان خورده است. اصلا دنیا را که پیچیده می بینم و در فهمش که به مشکل برمی خورم ٬بی ملاحظه تان٬ کلاف سردرگم افکار را ٬یکجا٬ پهن می کنم در ظرف متن. از این که می فهمید چه می گویم گاهی تعجب می کنم و به هوشتان غبطه می خورم. پیش خودم می گویم باید خیلی باهوش باشند؛ بسیار باهوش تر از خود من که دارم این ها را می نویسم!

امروز اما دلم می خواهد صریح حرفم را بزنم؛ بی حاشیه پردازی! امروز می خواهم بلند بلند بگویم که من مدتی ست دارم فکر می کنم چقدر خرم! به اندازه کافی صریح بود؟ چرا وقتی کسی مرا نمی دید و بی محلم می کرد و تنهایم می گذاشت برایم عزیزتر و خواستنی تر می شد٬ مثل روز روشن است؛ جاه طلبی و ترس از تحقیر شدن! نه شنیدن از کسی که حتی تا دیروز افکارش برایم پر از سوال بوده است و رفتارش نمایش بی توقف اختلالات رنگارنگ؛ بی اعتنایی دیدن از کسی که خود با هیچ منطق و حساب وجود قابل اعتنایی نبوده است؛ یا رفتن همراهی که من ناخودآگاه بودنش را مدتها تحمل کرده بودم٬ مرا به ورطه شیفتگی می اندازد. گو این که کسی حق ندارد مرا نبیند و دست رد به سینه ام بزند! آیا علتی مهمتر از بحران اعتماد به نفس بر این بی ثباتی خو و کردار می توان شمرد؟! نمی خواهم رو به رویتان ژست های خاضعانه بگیرم و بگویم یک عیب و ایراد سرگردانم. عیب زیاد دارم و به بعضی عیوب هم واقفم. گاهی سعیی هم می کنم تا نقصی شاید پاک شود و برود پی کارش. ولی تازگی ها راستش به خودم امیدوار شده ام. کسی آمد که نه نگفت و دست ردی نزد و من هر روز بیشتر مجذوب و شیفته اش می شوم. به اندازه کافی صریح هست؟ تازگی بیشتر از هر زمان دیگر فهمیده ام نه گفتن کسی بر ممتاز بودنش دلالت ندارد. گاهی چقدر لازم است آدمی چیزهای بدیهی و ساده زندگی را دوباره بفهمد.


شنبه 29 تیر ماه سال 1387
مدارا راه فرار از ناامنی ست نه رسیدن به آرامش

نگرش انسان به جهان اطراف بیشتر از اون که بر پایه منطق ریاضی وار استوار باشه٬ سر در فرهنگ و معارف خانوادگی و قومی داره و بیشتر از اون که جنبه استنتاجی داشته باشه٬ استقرائیه. یعنی این که نوع انسان از کودکی بسته ای از باورهای متعارف رو تحویل میگیره و می پذیره و در طول عمر فقط کمی به صیقل دادنش می پردازه. باورهای انسان نوعی یک به یک استدلال و استنتاج نشده اند و محصول تجربه های شخصی نیستند. حالا این بسته اعتقادی طیف وسیعی از تلقی انسان درباره خدا٬ جامعه٬ و قانون تا خانواده و روابط انسانی رو شامل میشه. بسته اعتقادی معمولا با کمترین دستکاری و تغییر به نسل بعد انتقال پیدا میکنه و تاریخی میشه. تاریخی شدن و طولانی شدن باورها٬ انسان رو متقاعد میکنه که لابد گزاره های درستی در اختیارش قرار گرفتند و غیر از اینها نمیتونه وجود داشته باشه. عقاید مشابه٬ خونواده رو تبدیل به امن ترین کانون انسانی روی زمین میکنه و جامعه رو قابل زیست. در عین حال تاریخی شدن و قدمت باورها یکی از منابع اصلی تعصبه و به همین دلیل عدول از باورهای کهنه تر و سنتی تر معمولا با تنش در جامعه اطراف همراهه و برخورد با باورهای بیگانه میتونه سرآغاز جنگ های خونین باشه. نتیجه مفروض جنگ٬ نابودی یکی از دو سر مخاصمه ست که معمولا به لحاظ فیزیکی یا امکانات ضعیفتره نه الزاما پیروزی حق بر باطل! نتیجه جنگ ناامنیه.

یکی از اولین درس های زندگی در جامعه مدنی همانند جامعه جهانی مداراست؛ یه جور تحمل و همزیستی با عقاید٬ سلیقه ها٬ و رفتار دیگران. اولین حکم هم اینه که تنوع در آدمیان پذیرفتنی ست. با فرض این که باورهای آدمی تحت تاثیر عوامل محیطی و ژنتیک گوناگون شکل می گیره٬ تبعا نزدیکترین آدمها به ما خونواده درجه یکمون هستند و دورترین ها٬ اقوامی که در نقاط دوردست و سرزمین های بیگانه زندگی می کنند. فرض تاثیرپذیری باور انسان از عوامل محیطی و ژنتیک٬ یک فرض نو و مدرنه که بر مبنای اون غلط بودن باورها اگرچه ممدوح نیست٬ گریزناپذیر است. بنابراین مدارا راهی برای پیشگیری از جنگ و منازعه است و به این معنی نیست که همگان در واحد زمان درست فکر می کنند و اعتقاداتشون منطقیه. اخلاق مدرن اخلاق آزادی محسوب میشه و حتی الامکان بند از پای آگاهی و تجربه باز و نقد رو جایگزین جنگ میکنه. به این ترتیب عقاید به جای سرکوب همدیگه٬ از جوانب هم آگاه میشن٬ یکدیگر رو تجربه میکنند٬ و در هم جاری میشن. نتیجه مدارا برخلاف جنگ یک جامعه انسانی امنتره.

اگه بخوام حرفهام رو تا اینجا خلاصه کنم باید بگم «مدارا» راه حل ترک مخاصمه ست که با پذیرش طبیعی بودن اندیشه ها و باورهای غلط دیگران به دست میاد. هرچه انسان ها از لحاظ جغرافیایی از هم دورتر باشند٬ مدارا بیشتر به کارشون میخوره و اونها رو از ناامنی ناشی از جنگ نجات میده. فرق هست بین روابط انسانی دور و نزدیک. فرق هست بین همزیستی و تحمل با همنشینی و دوستی. فرق هست بین امنیت در کنار دشمن با آرامش در کنار دوست. اختلاف سلیقه شاید پذیرفتنی و تحمل کردنی باشه اما وقتی از حدی گذشت قابل هم نشینی و مرافقت نیست. رابطه دو نفر انسان با هم اگر با فرض ترک جنگ و مخاصمه ایجاد شده باشه٬ رابطه ای دلپذیر نخواهد بود. بهتره بگم قاعدتا دو نفر انسان طبیعی با پیش فرض ترک مخاصمه وارد یک رابطه عاطفی نمیشن. یه حاشیه هم البته بزنم که تعبیر رابطه عاطفی از روابط دو جنس مخالف باز از تعابیر مدرنه. تصمیم برای ازدواج تو جوامع مدرن بیشتر یه تصمیم عاطفی محسوب میشه تا مثلا تصمیم اقتصادی یا امنیتی! ازدواج های سنتی گاهی اصلا به منظور ترک مخاصمه بین دو خونواده یا دو قوم و رسیدن به امنیت جانی-فکری بوده. نمیدونم متوجه شدین چی میخوام بگم یا نه. یه خلط مبحثی داره میشه که راه حل روشنفکرانه ترک جنگ ها اجتماعی و قومی رو تعمیم بده به روابط عاطفی. به نظر من فرض این دو از اساس با هم متفاوته. هدفی که در برقراری یک رابطه دو نفره دنبال میشه بیشتر از امنیت٬ آرامشه. نیاز چنین روابطی شباهت های زیاده وگرنه سخت بشه کنار کسی دوام آورد و آرامش داشت که هر روز و هر ساعت باید عقیده و سلیقه مخالفش رو تحمل کرد. یک فرمول در پیدا کردن زوج مناسب بالا بودن میزان شباهت هاست و حداقل بودن تضادها.


سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
از بی قرار این روزها

این روزها شده ام همان نوجوان شوخ و شنگ روزگاران دور. می شناسم این خویشتن دل آشوب را شاید که دیگر حتی از خودم تعجب هم نمی کنم. یک به یک٬ حس های خفته ام بیدار می شوند و مستانه ساز کوک می کنند. شاعر شده ام باز انگار که این گونه ٬بی مهابت٬ غبار از چشم شبزده ی واژه ها می گیرم. این روزها عجیب مشغولم؛ مشغول دلی بی قرار و جانی نودمیده. گویی از خوابی طولانی که بیداریش سالها کابوس نیمه شبانم بود برخاسته باشم. هوس بوسه های ناگهان به سرم زده است و آغوش بی اختیار. این روزها ٬سینه سینه٬ حرفهای ناگفتنی دارم برایتان. این اگر رویایی ناشکیب است و سکری خوش هم تو ای هوشیاری ناخوانده سراغ از من مگیر. 


شنبه 22 تیر ماه سال 1387
این درد ماندنی

دیروز با یه خانوم دکتری از ورودی های ۷۴ دانشگاه تهران هم صحبت شدم. هرچی بیشتر می گذشت٬ اون لحن و اطوار و نگاه بیشتر به چشمم آشنا میومد. اسمش رو پرسیدم و وقتی گفت بلافاصله خندیدم و گفتم ما دو نفر ۱۰ سال پیش چند تا ملاقات کوتاه داشتیم با هم! اسم من چیزی رو به خاطرش نیاورد. ازش قول گرفتم که وقتی میگم کجا و سر چی همدیگه رو دیدیم٬ منو نزنه. وقتی اشاره کردم به محک و گروه مددکاری٬ نیشخندی زد و سری تکون داد و گفت: «شما همون آقای دکتر اخموی پارادوکسیکال بودی...» قضیه این بود که سال ۷۶ بنا شد من و یکی دیگه از دوستان گروه مددکاری جوان محک رو راه بیاندازیم. فهرستی از اسامی متقاضیان در اختیارمون قرار گرفت تا از بینشون انتخاب کنیم. قبل از این من و همین دوست عزیز ٬آقای شین٬ می رفتیم با بچه های مبتلا به سرطان بستری در بیمارستان علی اصغر بازی می کردیم و واسشون کتاب قصه میخوندیم تا به زعم خودمون از آلام دوران بستری کاسته بشه. کلی هم خاطره شیرین موند برام. من و آقای شین یه جورایی یه تیم کمدی بودیم تو بیمارستان؛ یه Good guy/Bad guy تیپیک. طبیعتا آقای خوب با ظاهر عصا غورت داده من بودم و آقای بد با لودگی ها و سوتی هاش (که مشخصا کار سختتری بود) طرف مقابل. وقتی هم که یه نفری می رفتیم بالا سر بچه ها به فراخور شخصیت کودک جدی می شدیم یا لوده. تعبیر «پارادوکسیکال» خانوم دکتر هم به خاطر همین کنتراست شدید یه آدم خشک و رسمی بود با چیزی که از من دیده بود تو برخورد با بچه ها؛ کودکی که از کودک مقابل کودکتره! یادم نمیره که بچه ها چه ذوقی می کردند از دیدن ما. اونقدر تو این کار دو نفره موفق بودیم که مسوول مددکاری وقت محک خواست تا کار سیستماتیک و وسیعتر انجام بشه و بقیه بیمارستان های تحت پوشش رو هم در بر بگیره. همین شد که داستان اون فهرست و مصاحبه های کذایی پیش اومد. حالا ما کی بودیم؟ من یه دانشجوی سال دوی پزشکی که فکر میکنه بعد از یک فصل مددکاری تجربیات ارزنده ای در این زمینه کسب کرده و آقای شین یه لیسانس روانشناسی که گاهی خودش رو با فروید اشتباه می گیره. ما نشستیم٬ مصاحبه کردیم٬ و دست به قضاوت هم سن و سالهای خودمون زدیم. چرا؟ جوابش یک کلمه است. چون می تونستیم! می تونستیم به معنای این که بهمون تو سن کم مسوولیت قضاوت کردن کسانی رو دادند که اگر از ما بالاتر نبودند٬ قطعا پایین تر هم نبودند. با این که هنوز با آقای شین دوستم ولی متاسفانه باید اعتراف کنم امروز بعد از این همه سال فکر می کنم مهمترین علتی که باعث میشد ما کسانی رو کنار بذاریم حسادت های او بود و اعتماد بیجای من. آقای شین از مدتها قبل تو محک بود و خیلیا رو می شناخت. کار مددکاری یه کار توی فیلد بود و عینی ترین فعالیتی که یه جوان محکی میتونست انجام بده. امتیاز من و آقای شین فقط این بود که پیش از دیگران وارد این کار شده بودیم نه این که استعداد بیشتری داشتیم. بعدها دیدم کسانی که آقای شین بهشون رای منفی داد کسانی بودند که یه سر و گردن از هر دوی ما بالاتر و مستعدتر بودند. رای آقای شین با توجه به شناختش نسبت به اون آدما واسه من حجت بود. مشکل من این نبود که اونها رو نمی شناختم یا به شناخت دیگری اعتماد می کردم. مشکلم این بود که به رای کسی اعتماد کرده بودم که شناخت صحیحی از خودش نداشتم. شاید هم فقط این نبود. مشکل بزرگتر این بود که من حالیم نبود قضاوت های آقای شین به پای من هم نوشته میشه. وگرنه یادم میاد همون موقع هم من متوجه میشدم انتخابهامون گاهی چقدر غلط و غیر منصفانه است. گاهی حتی مخالفت می کردم و آخر سر با اکراه می پذیرفتم. انگار که من با دو تا تذکر خشک و خالی وظیفه ام رو انجام دادم و دیگه مسوولیتی متوجهم نیست! کنار گذاشتن این خانوم دکتر هم باز ناشی از اعتماد به نظر منفی یکی دیگه از دوستان دانشگاه تهرانی بود که احتمالا سهیل همین جا شهادت میده که دوستی با او آسیب های بزرگی رو به من وارد کرد؛ بیشترین آسیب هایی که تا حالا از یه دوستی نصیبم شده! خانوم دکتر می گفت بعد از این که ما کنارش گذاشتیم تنهایی می رفته مرکز طبی و با بچه ها بازی می کرده. احتمالا انگیزه او از انگیزه خیلی های دیگری که ما قبولشون کردیم برای ورود به گروه واقعی تر و قوی تر بوده. مشکل من اما هنوز پابرجاست.


چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387
فرید بابا٬ حرص نخور

آقا من خیلی دلم میخواد این فرید زکریا -سردبیر نیوزویک- رو یه روزی تو یه کوچه پس کوچه ای خفت کنم و بگم پدر من اینقدر حرص و جوش اضمحلال ابرقدرتی امریکا در مقابل هند و چین رو نخور. چه فایده که فلان کشور سالانه خدات تا رشد اقتصادی داشته باشه و بازار مصرف امریکا رو تسخیر کرده باشه و مردمش هر روز تو رفاه اقتصادی بیشتری زندگی کنن اما از اون ور هر روز ببینی متقاضیان مهاجرت بیشتری دم در سفارتخونه ایالات متحده تو همون کشور صف کشیدند؛ فدات شم. هنوز تو سواحل امریکا٬ در کانتینرهای پوشاک و اسباب بازی وارداتی که باز میشه٬ دو تا هندی و ۴ تا چینی قاچاق سوار میافتن بیرون؛ قربونت برم. جیگرتو بخورم٬ یه چیزی میدونی؟ اگه امروز نیاز به تکنولوژی امریکایی به لطف انقلاب ارتباطی که باز آتیشش از همون جا بلند شد٬ تو دنیا شدیدا کاهش پیدا کرده؛ اگه بزرگترین هواپیما و بلندترین برج رو دیگران غیر امریکایی می سازند؛ و اگه هند و چین دارن شیش موتوره جون میکنن تا بازار رو پر کنند از جنس ارزون و مرغوب٬ معنیش هرگز این نیست که احساس رضایت هم با رشد اقتصادی و کاهش نرخ تورم رابطه خطی داشته باشه. آدم هر وقت و هرجا که احساس آدم بودن کرد٬ اسمشو میذارن خوشبخت.

                                    


سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
روز جهانی ریش تراش

امروز هجده تیر بود؛ سالگرد سرقت دردناک یک دستگاه ریش تراش توسط سربازی چلغوز. کاش سازمان ملل یا یونسکو یا مثلا انجمن بین المللی حمایت از حیوانات ترتیبی اتخاذ می کردند که هجدهم تیر ماه روز جهانی ریش تراش نامیده می شد. (لینک مرتبط)


سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
برق نیست کبوتر که چو برخاست٬ نشیند

نمی دونم پرویز فتاح هم میتونه مث من از بوی بهاری این بارونای تابستونه لذت ببره یا نه. وزیر نیرو بودن سخته خصوصا وقتی بارون میاد و تو به جای چشم بستن و گوش سپردن به نوای بارش و دل دادن به عطر خوش٬ مشغول ضرب و تقسیم باشی که خلاصه این دوزار سه شاهی بارون واسه فاطی سدهامون تنبون میشه یا نمیشه.

مصاحبه محمد احمدیان -معاون وزارت نیرو و مرد شماره یک برق کشور- در نشریه شهروند خوندنیه. بذارید این جمله رو بولد کنم: «همانطور که عرض کردم شاید خاموشی ها لطف الهی بود تا قبل از این که شرایطمان خیلی مشکلتر شود در رابطه با مقوله انرژی و برق چاره اندیشی کنیم». شما چه حسی دارین وقتی این جمله رو میخونید؟ بهتون احساس این که با یک نفر مواجه هستید که به دولت مربوطه میاد٬ دست داد؟ خاموشی ها روزگاری گریبان ما رو گرفتند که در بهترین شرایط مالی تاریخ معاصر قرار داریم اما ... پول -وقتی قدرت خریدی ٬به هر دلیل٬ در کار نیست- تبدیل میشه به بی اهمیت ترین کاغذ دنیا. امروز ترجیع بند گفتمان دولت تو این مملکت چیه؟ ما به لحاظ دانش فنی چیزی از دیگران کم نداریم! مفروض به صحت این گزاره٬ باید ایمان آورد به این که دانش فنی٬ جوانان مستعد و باهوش٬ بهره داشتن از منابع غنی طبیعی٬ و پشتوانه های فرهنگی و تاریخی هیچکدوم گره از کار فروبسته ما نگشودند. دولتی که حدود یک سال تا پایان دوره قانونی خودش فرصت داره٬ احتمالا هنوز با گردنی افراشته و سری بالا خواهد گفت مشکل خاموشی هم مث بقیه مشکلات٬ ناشی از کمکاری دولتهای قبلیه (دولتهایی که یکی بلافاصله بعد از جنگ روی کار اومده و دیگری با افت شدید قیمت جهانی نفت دست و پنجه نرم کرده) و ربطی به سوء مدیریت متاخرین نداره. یعنی سه سال زمان کمی بوده یا کمبود برق مشکل کوچیکی؟! احمدیان در پاسخ به این سوال که آیا برآوردی از خسارت وارد شده به صنایع داره یا نه جواب میده: «نسبت به وضعیت فعلی برآوردی ندارم اما مراجع دانشگاهی پیش قبلا مطالعاتی داشتند که نشان می داد خسارت خاموشی برای صنایع ۱۰۰ تا ۱۵۰ برابر هزینه تامین برق است». چی شده که دستان توانمند جوان ایرانی تو تامین نیازهای مقدماتی و نه چندان پیچیده جامعه اینجوری بسته است؟ چرا مرجع شماره یک مدیریت و تامین برق در ایران فقط میتونه بگه کاری از دستش ساخته نیست٬ این مشکل در آینده هم ادامه داره و اگه بارون کمتر بیاد وضعیت از این هم بدتر میشه٬ و این که «واقعا از نظر روحی به شدت آزرده هستیم که شرایطی ایجاد شده است که نسبتا بخش های وسیعی از مردم به دفعات دچار مشکل شوند»؟ 

فکر نکنم علت های اولیه چیزی مثل قطع برق پوشیده باشه. پولی که باید صرف توسعه زیرساخت های اقتصادی میشد (یکیش هم برق!)٬ حقوق کارمند و سهام عدالت شد و به جای بالا بردن میزان عرضه٬ فقط تقاضا رو فربه تر کرد. این یعنی تورم! یعنی وقتی جنسی طالب زیاد داره ولی کمه٬ قیمت رو بالا ببر تا اونی که پول بیشتری تو جیبشه به مراد برسه. توسعه زیرساخت اما با این که زمان بر بوده امروز بعد از سه سال میتونست باعث پز دادن دولتی ها بشه که ما بیکاری رو به واسطه توسعه صنعت کم کردیم٬ ترافیک رو به واسطه توسعه شبکه ارتباطات (مثلا به قول خودشون دولت الکترونیکی که قراره با همین اینترنت های دایال آپ ما جون بگیره!) و راه و حمل و نقل کاهش دادیم٬ و بیمه های درمانی و خسارتی رو با قیمت قابل قبول اجباری کردیم. به جاش چی شد؟ ما پز میدیم که عزت و اقتدار هسته ای و نظامی و بیولوژیک داریم که هرکس خواست بپرسه چند تا٬ جواب بدیم هزار تا؛ میگی نه٬ بشمار! چی عایدمون شد؟ تحریم پشت تحریم تا اگه برای همون توسعه زیرساختی نیاز به مواد اولیه و دستگاه و خرت و پرت داشتیم بهمون ندن و یا گرونتر از اونی که باید٬ قالبمون کنن. میدونید آقای معاون وزیر به چی افتخار میکنه؟ به این که برق وزارتخونه او هم مثل سایر وازرتخونه های دولتی قطع میشه و منزل خودش در برنامه خاموشی بعض دیگران نیست و خلاصه ٬در یک کلام٬ عدالت در خاموشی با دقت رعایت شده!


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88547


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون