قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
Before Sunset

یه جاهایی خاطره های زیبا از بسیط بودن آدمها و خود رو به قصه سپردن خلق میشه. بازی فرانسه و هلند آغاز بهترین خاطره من از فرانسه بود. رفته بودم نزدیک ساحل٬ جایی که پر از رستوران ها و بارهای بزرگه و مردم جمع میشن تا لذت دسته جمعی فوتبال دیدن رو ببرن. عکس می گرفتم و فیلم از جمعیت و رفلکس هاشون. فرانسه یک هیچ عقب بود. همه بودند؛ فرانسوی ها٬ هلندی ها٬ و ... یه جاهایی کری خوندن بالا می گرفت و من فقط نگاه می کردم تا چیزهایی که ممکنه دیگه نبینم در خاطرم ثبت بشه. بالاخره خسته و شدم و رفتم ایستادم جلوی یکی از این تلوزیون های بزرگ تا ادامه مسابقه رو ببینم. چند لحظه بعد فرانسه گل دوم رو هم خورد و من نیشم باز شد. دیدم انگار رصد شدم. برگشتم. یه دختر موبور با قدی نه چندان بلند زل زده بود بهم. لبخند زدم و گفتم ببخشید. لبخند زد و گفت لازم نیست معذرت خواهی کنم چون فرانسوی نیست. پرسیدم کجاییه و پاسخ داد انگلیس. لابد پس طرفدار انگلیسی؟ گفت نه من اصالتا روس هستم و آلمان و روسیه رو ترجیح میدم. خندیدم و گفتم میدونی به نظر من از لحاظ روانشناختی آدمها به دو دسته اصلی تقسیم میشن؛ طرفدار فوتبال آلمان یا طرفدار فوتبال برزیل. پرسید روانشناسم یا نه. گفتم دکترم و گفت وکیله ولی با تقسیم بندیم شدیدا موافقه اگرچه دلیل طرفداریش از آلمان دو سال زندگی کردن تو اون کشور و خاطرات خوبیه که ازش داره. ماریا پورپووا یه دختر بیست و پنج ساله زیبای روس بود که شش هفته برای یاد گرفتن زبان فرانسه اومده بود نیس. می گفت بعد از فرانسوی فقط اسپانیولی میمونه تا یاد بگیره. می گفت یه دختر روس اگر بخواد جای خوبی تو اروپا کار کنه باید خیلی بالاتر از یه انگلیسی یا یه فرانسوی باشه؛ باید تا جایی که میتونه یاد بگیره. وقتی بهش گفتم یاد گرفتن و تسلط به این همه زبان کار خیلی سختیه جواب داد برای هرکسی یه کاری سخته و من دلم می خواست به جای دونستن این همه زبان رانندگی و شنا کردن یاد می گرفتم.

فرانسه یک گل زد. فضا منفجر شد. همه هم رو بغل می کردند و آواز میخوندند. انقدر شلوغ بود که کسی نفهمید فرانسه گل سوم رو هم خورده! ماریا سرش رو آورد در گوشم و زمزمه کرد «فرانسه سومی رو هم خورد» و قاه قاه خندید. راست می گفت! بعد از پنج دقیقه که فرانسه گل سوم رو خورده بود٬ در گوشش گفتم ببین چطوری هلند چهارمی رو هم میزنه. گل چهارم رو که خورن گل از گلش شکفت. گفت ازت نمی پرسم چطوری فهمیدی چون میدونم فقط یه حدس بود و خوش شانس بودی که پیشبینیت درست از آب در اومد! خندیدم. خندید. گفت از دیدنم خوشحال شده و میخواد برگرده خونه. خداحافظی کردیم. مکث کرد و پرسید من کجا میرم. گفتم اول میخوام برم ببینم چی به سر هلندیایی که داشتن واسه بقیه جمعیت کری میخوندن افتاده و بعد میرم کمی کنار ساحل قدم بزنم. گفت میخواسته بره کنار ساحل اما ترسیده تنهایی این کارو بکنه. گفتم میتونه با من بیاد. هوا دیگه تاریک شده بود.  می گفت هجده سالش که بوده از روسیه رفته فنلاند. چند ماه بوده و نتونسته برخورد بد فنلاندیا رو تحمل کنه. میره آلمان و حدود دو سال موسیقی میخونه. می گفت آلمانی رو بهتر از انگلیسی حرف میزنه. انگلیسی رو که فوق العاده تکلم می کرد. گفت پیانو زدنش هم بد نیست؛ اونقدر که یه آماتور نتونه اشکالاتش رو تشخیص بده. بعد میره انگلستان و پنج ساله که الان تو لندن درس میخونه و زندگی میکنه. پرسید چند وقت دیگه میمونم تو نیس و وقتی شنید تا فردا ظهر گفت خیلی زوده... ازش پرسیدم اسمش رو و بعد بلند بلند هر دو مون قهقهه زدیم. آخه ما دو ساعت بود داشتیم حرف می زدیم و راه می رفتیم و هنوز اسم هم رو نمی دونستیم. گفتم از نیس خوشم نیومده و چقدر پاریس رو دوست داشتم. انگار با تموم وجود حرفی رو که دوست داشته گفته باشم. ایستاد. مستقیم نگام کرد و گفت اولین کسی هستم که میشنوه اینو میگم و کاملا موافقه. گفتم این شهر تنبل و پیره و گفت پس تو رو هم برای لندن آفریدند! بعد رفتیم نشستیم تو یکی از همین کافه ها. داشت با هیجان لندن رو توصیف می کرد. گفت برخورد لندنی ها با ایرونیا اونو یاد برخورد فنلاندی ها با خودش میندازه و من بهش گفتم وقتی بهم میگن لندن یاد فیلم Breaking & Entering می افتم. گفت خیلی دلش می خواسته فیلمو ببینه ولی یادش نیومد چرا نشده. می گفت جود لا رو خیلی دوست داره و ازم پرسید هالیدی رو دیدم یا نه. گفتم بیشتر از پنج بار. باز خندید. گفت میدونی خیلی بده که بعد از مدتها کسی رو می بینم با این همه هم سلیقگی و فکر می کنم این آخرین ساعت دیداره! شروع کرد با شور و شوق جمله های فیلم رو گفتن. پرسید من از کدوم قسمت فیلم بیشتر خوشم اومده. بعد حرف کشید به فیلمای مورد علاقه مون. وقتی به یه فیلم می رسیدیم که مورد علاقه جفتیمون بود باید حتما صحنه هایی که دوست داشتیم رو تعریف می کردیم. به اشتراک که می رسیدیم کیفور می شدیم و می خندیدیم... نمیدونم. خیلی حرف زدیم. از همه جا. حرف حرف میاره و کافیه دو نفر حس خوبی داشته باشن نسبت به موضوع. گفت بریم تو شهر تا بهت یه چیزایی نشون بدم؛ مدرسه اش رو نشون داد و یه سالن تئاتر رو. تو راه از خواننده های محبوبش میخوند و می خندید. گفت چقدر خوبه وقتی مست نیستی خوشحال باشی!

رسوندمش. ساعت سه صبح بود دیگه. گفت تو فیس بوک پیدام میکنه. خداحافظی کرد. رفت تو خونه. دوباره برگشت. پرسید میتونم تا دم در آپارتمانش برسونمش! گفت راه پله ها تاریکه و ترسناک. رفتیم بالا. گفت متاسفه که نمیتونه ازم دعوت کنه باهاش برم تو. می گفت صاحبخونه ام مث جادوگراست! خنده ام گرفته بود. گفتم می فهمم. خداحافظی کردیم باز. کلید رو آروم و با کمترین صدای ممکن تو قفل چرخوند. در باز شد. مث این که دلش نمیومد بره تو. منم دلم نمی خواست. بعضی وقتا هر دو طرف گویا خوب میدونن که هیچی سر جاش نیست و هیچ جور امکان نداره. حتی تو نمی تونی بگی به امید دیدار. میدونی هیچوقت دوباره نخواهی دیدش. دلت نمیخواد با یه «به امید دیدار» کلیشه ای و بی خاصیت این همه لحظه های عزیز رو از بین ببری. خفه میشی و فقط آخرین لحظه ها رو تماشا میکنی. من کلید آسانسور رو زدم. برگشتم و دست تکون دادم. دست تکون نداد. فقط اومد جلو. بغلم کرد و صورتم رو بوسید و رفت. دیگه عقب رو نگاه نکرد. چند ثانیه بعد داشتم تو کوچه های خالی نیس قدم میزدم.

Image and video hosting by TinyPic

بین دو نیمه بازی فرانسه-هلند؛ نیس٬ فرانسه


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88545


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون