وقتی تنها میای سفر و کسی رو اینجا نداری نباید هم بهت خیلی خوش بگذره. از حق نگذریم هوا عالیه. بعد از فوت شوهر عمه ام همه چیز ریخت به هم. هنوز پوستر رو آماده نکرده بودم و موند برای دقیقه ۹۰؛ مثل همیشه. تفاوت در این بود که شنبه وفات بود و همه جا تعطیل. تموم خیابون انقلاب و آزادی و فاطمی رو زیر پا گذاشتم بلکه جایی رو پیدا کنم برای پرینتش و نشد. بعد از ۴-۳ ساعت و در عین ناامیدی یه دفتر فنی باز پیدا کردم تو سیدخندان و کارم انجام شد. از بابا خواستم بی خیال بشه و بذاره خودم برم فرودگاه. خیلی خسته بود و اون همه بی خوابی از پا درش میاورد. آژانس گرفتم و نصفه شبی رفتم فرودگاه امام. پیاده شدم. رفتم داخل. حس کردم نباید اینقدر سبک باشم و ... پوستر رو جا گذاشته بودم تو تاکسی! دنیا رو زدن تو سرم. هیچ کاری از دستم بر نمیومد. سیم کارت موبایلم هم دو سه روز پیش -بی هیچ دلیل یا مقدمه ای- سوخته بود. نیم ساعتی گیج و ویج بودم که دیدم راننده با پوستر من داره دنبالم می گردم. کاش همیشه همین جور بود. یهو پر از انرژی شدم. دلم می خواست یه ماچ گنده از اون لپاش بکنم. یه پولی بهش دادم و کلی تشکر کردم و رفتم تو صف. چند ماهیه که همه پروازهای خارجی منتقل شده به این فرودگاه بیابونی اما تعداد گیت ها همونه و صف ها شدن ۵-۴ برابر. رفتم تو تا بار رو تحویل بدم. تسمه نقاله خراب شده بود و نیم ساعت معطلمون کرد. پرواز آلیتالیا هم با ۴۰ دقیقه تاخیر انجام شد. نشستم تو هواپیما. فکر می کنید کی نشسته بود کنارم؟ کیارستمی؟ کیمیایی؟ احمدی نژاد؟ برلوسکونی؟ نه؛ هیچکی! هیچکی اونجا نبود. من بودم و ۴۸ ساعت بی خوابی و سه تا صندلی خالی. چی کار کردم؟ در عین پررویی دراز کشیدم رو سه تا صندلی و خوابیدم تا خود رم. فاصله بین دو پرواز یک ساعت بود. دوان دوان رفتم چک پاسپورت رو انجام دادم و دنبال گیت گشتم و ... وای! ۱۰ دقیقه به پرواز مونده و میری می بینی شماره گیت عوض شده. از این سر فرودگاه رفته اون سر. لعنتی! دوباره شروع میکنی به دویدن. میرسی. می بینی صف هست. یه نفس راحت می کشی. میشینی تو هواپیما کنار یه ایتالیایی زبون نفهم و عنق. تا نیس فقط یک ساعت راهه؛ شاید هم کمتر. تو فرودگاه اون اتفاقی که از اول هم منتظرش بودی میافته. بارت نرسیده! یه فرم پر می کنی و نگاه می کنی به صف کسانی که بارشون رو مثل تو تحویل نگرفتند؛ ۳۰-۲۰ نفرند. خوبه که آدم تو این شرایط احساس تنهایی نکنه! می رسی هتل... عین سگدونی میمونه. هیچ چیز نداره. حتی یه سشوار زپرتی هم که هست٬ زهوارش در رفته و غیر قابل استفاده ست. نیس اونقدرها هم که می گفتند قشنگ نبود. یعنی اصلا اون شهری نیست که من بتونم دوست داشته باشم. |