قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387
خرقه مهربانی و متانت

نه تنها با سنتگراها مشکل داشتم حتی بعضی از شاعران مدرن هم حاضر نبودند شعر من را بخوانند یا چاپ بکنند. شعرهای اول من را کسی چاپ کرد که اصلا کارش شعر نبود: علی اصغر حاج سید جوادی٬ در کتاب هفته. شاید یکی از معدود افرادی که شعر من را قبول داشت -و حیرت می کنی- نادر نادرپور بود که خیلی تلاش کرد آن را در مجله سخن چاپ بکند -که البته نشد- البته حدود پانزده سال بعد این اتفاق افتاد که بسیاری هم به آن فحش دادند از جمله آقای سعیدی سیرجانی که شرح و ماجرای آن را مفصل قبلا گفته ام. یا مثلا در رادیو دستم می انداختند٬ یا کسی مثل ایرج پزشکزاد خیلی من را مسخره کرد. آن زمان شعری نوشته بودم به نام قصیده که در آن سنت شعر قبلی را دست انداخته بودم. پزشکزاد خیال کرده بود این شعر جدی ست و شروع کرده بود به توهین. شانس من البته در این بود که او عادت داشت همه چیز را به مسائل جنسی آلوده کند٬ ولی این قضیه را نکرده بود! شما به کتابخانه ملی بروید و دوره نوشته های «آسمون ریسمون» پزشکزاد را ببینید. واقعا فجیع است٬ یعنی پر است از شوخی های رکیک و هولناک با شاعران. رمانش٬ دایی جان ناپلئون٬ را هم که نگاه کنی پر است از همین چیزها. از کارها و نوشته هایش نفرت داشتم. ما بعد از انقلاب از طریق نشریاتی مثل «گل آقا» به طنزی نجیب دست پیدا کردیم و قدرت این خیلی بیشتر از نوشته های رکیک و هتاکی مثل پزشکزاد بود که بوی محرومیت می دادند. جالب است کسی مثل پزشکزاد که مدعی طنز بوده دیگر دوره اش تمام شده و تاریخ مصرفش گذشته. او عبید یا سعدی نیست که شوخی هایشان جاودانه است.

اینها حرفهای احمدرضا احمدی ٬شاعر٬ است. در همین شماره اخیر شهروند امروز -پنجم خرداد ماه ۱۳۸۷- منتشر شده. احمدرضا احمدی را دوست و آشنا همگی به مهربانی و شوخ طبعی می شناسند. حلقه دوستان و دوستداران او بسیار گسترده است و افرادی مثل بیضایی و نادر ابراهیمی و ابراهیم گلستان و رضا کیانیان و آیدین آغداشلو و بابک احمدی و مجید انتظامی و سیاوش کسرایی و احمد شاملو و امیر نادری و مسعود کیمیایی و دیگران و دیگران را شامل می شود. به او انگ شاعر حکومتی و این حرفها نمی چسبد کما این که نسبت نداشتنش با تفکرات ایدئولوژیک حاکم او را به ورطه شعر سیاسی نیانداخت. رضا کیانیان گفته است نمی داند احمدی این همه محبت را از کجا آورده است! باور کنید همه نزدیکانش همین را می گویند و من همیشه فکر می کنم چگونه است انسانی بذله گو و مهربان این چنین از عمق وجود متنفر باشد. از چند خط بالا حتی نمی توانم با دو جمله متوالی همدل شوم و موافق. کمتر دیده ام ایرانی سرشناسی را که چنین صریح و بی رحم پرده از نفرتش بر دارد؛ تازه آن هم نفرت از پزشکزادی که علیرغم نظر احمدی کم طرفدار و سینه چاک ندارد! منطقش در محکوم کردن پزشکزاد ابتر است و هیچ صبغه ای از روشنفکری ندارد. چهار کلمه حرف زده است و می شود فی الحال پنج شش اشکال بدان وارد کرد. اما چه چیزش را تحسین می کنم؟ صداقت را... این که لزومی ندارد بترسی از اتهام نامهربانی و کینه ورزی! اصلا دوست نداشتن دیگران جزئی از انسان است. سنگینی کفه مهربانی به نفرت است که نشان می دهد چند مرده حلاجی. دیده ایم آن ها که خشم و کینشان٬ بی ادبی ها و پرده دری هایشان٬ و کاستی ها و کوتاهی هاشان ابراز نمی شود چه آتش زیر خاکستری بوده اند وقت کارزار. دیده ایم آنها که سراپا ادب بودند و محبت و دیگر هیچ چگونه به زمان قدرت و کامرانی بی گذشت بوده اند و خونخواره. فکر می کنم آدمیانی که روزانه و هر از چند گاه سر شیر نفرت ها و نامهربانی ها و بی ادبی ها و کم خردی ها را باز می کنند تا بیاید و برود قابل اعتمادترند از کسانی که می گذارند اینها روی هم تلنبار شوند و یک روز سیلش همه را با خود ببرد.

احمدرضا احمدی می گوید: روز اول ازدواج به زنم گفته بودم توقع سه چیز را از من نداشته باشد؛ شهامت٬ پول٬ و زبان انگلیسی. من که شهامتی دیده ام در این مرد ستودنی و کمیاب. اگر زبان انگلیسیش هم مثل بی شهامتی هایش باشد باید برود یک چند وقتی معلمی زبان کند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88534


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون