| |
| چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 |
| نیمه پر انحطاط فرهنگی |
اینجا رو کردی یه پا فتوبلاگ دیگه! یه فرنگستون رفتیا! بی جنبه ای خب؛ دست خودت نیست که...
اسم این عکس رو گذاشتیم انحطاط فرهنگی چون درخت بیچاره رو کردن تو قفس... هوی... اوهوی... عمو... با توام... حواست کجاست؟ درختو نیگا کن!
اسم این عکس رو هم گذاشتیم نیمه پر! متاسفانه آقایون همیشه نیمه خالی لیوان رو می بینند و حسرت می خورن. همون جور که در عکس مشاهده می فرمایید لااقل ۴ یورو به نفعتون تموم شده! |
|
| |
| چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 |
| پاریس |
لیمو جان؛ ممنون از دعوتت به این بازی ۲۴ ساعت قبل از مرگ... من تو ۲۴ ساعت آخر عمرم هم احتمالا مثل بقیه بیست و چهار ساعت های عمرم کار مهمی نمی کنم. شاید اصلا نخوابم! شاید هم کتاب و سیگاری بردارم و برم تو یه کافه بیرون شهر بشینم و وقت رو تلف کنم. اصلا مثل شرایط شب قبل از امتحان میمونه؛ مگه آدمی میتونه کار مهمی و نقشه مهمتری داشته باشه؟! دیگه همه چیز تموم شده... فکر کنم اون وقت راحتترین و بی دغدغه ترین بیست و چهار ساعت تموم عمرم باشه و این مهمترین تفاوتشه با شبهای امتحان.
پاریس زیبا بود؛ بسیار زیباتر از حد تصور من. حاصل جمع تاریخ و دنیای مدرن در یک شهر واقعی با تموم مشکلاتش... زندگی و زیبایی در کنار هم... پویایی و فقر و عظمت و جمعیت شانه به شانه...
برج ایفله دیگه؛ معرف حضور هست که؟
نمای کلیسای نتردام از رودخانه سن
نمی دونم کجاست! فقط به خاطر اون رنگین کمون خوشگل عکس گرفتم. |
|
| |
| دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387 |
| Before Sunset |
یه جاهایی خاطره های زیبا از بسیط بودن آدمها و خود رو به قصه سپردن خلق میشه. بازی فرانسه و هلند آغاز بهترین خاطره من از فرانسه بود. رفته بودم نزدیک ساحل٬ جایی که پر از رستوران ها و بارهای بزرگه و مردم جمع میشن تا لذت دسته جمعی فوتبال دیدن رو ببرن. عکس می گرفتم و فیلم از جمعیت و رفلکس هاشون. فرانسه یک هیچ عقب بود. همه بودند؛ فرانسوی ها٬ هلندی ها٬ و ... یه جاهایی کری خوندن بالا می گرفت و من فقط نگاه می کردم تا چیزهایی که ممکنه دیگه نبینم در خاطرم ثبت بشه. بالاخره خسته و شدم و رفتم ایستادم جلوی یکی از این تلوزیون های بزرگ تا ادامه مسابقه رو ببینم. چند لحظه بعد فرانسه گل دوم رو هم خورد و من نیشم باز شد. دیدم انگار رصد شدم. برگشتم. یه دختر موبور با قدی نه چندان بلند زل زده بود بهم. لبخند زدم و گفتم ببخشید. لبخند زد و گفت لازم نیست معذرت خواهی کنم چون فرانسوی نیست. پرسیدم کجاییه و پاسخ داد انگلیس. لابد پس طرفدار انگلیسی؟ گفت نه من اصالتا روس هستم و آلمان و روسیه رو ترجیح میدم. خندیدم و گفتم میدونی به نظر من از لحاظ روانشناختی آدمها به دو دسته اصلی تقسیم میشن؛ طرفدار فوتبال آلمان یا طرفدار فوتبال برزیل. پرسید روانشناسم یا نه. گفتم دکترم و گفت وکیله ولی با تقسیم بندیم شدیدا موافقه اگرچه دلیل طرفداریش از آلمان دو سال زندگی کردن تو اون کشور و خاطرات خوبیه که ازش داره. ماریا پورپووا یه دختر بیست و پنج ساله زیبای روس بود که شش هفته برای یاد گرفتن زبان فرانسه اومده بود نیس. می گفت بعد از فرانسوی فقط اسپانیولی میمونه تا یاد بگیره. می گفت یه دختر روس اگر بخواد جای خوبی تو اروپا کار کنه باید خیلی بالاتر از یه انگلیسی یا یه فرانسوی باشه؛ باید تا جایی که میتونه یاد بگیره. وقتی بهش گفتم یاد گرفتن و تسلط به این همه زبان کار خیلی سختیه جواب داد برای هرکسی یه کاری سخته و من دلم می خواست به جای دونستن این همه زبان رانندگی و شنا کردن یاد می گرفتم.
فرانسه یک گل زد. فضا منفجر شد. همه هم رو بغل می کردند و آواز میخوندند. انقدر شلوغ بود که کسی نفهمید فرانسه گل سوم رو هم خورده! ماریا سرش رو آورد در گوشم و زمزمه کرد «فرانسه سومی رو هم خورد» و قاه قاه خندید. راست می گفت! بعد از پنج دقیقه که فرانسه گل سوم رو خورده بود٬ در گوشش گفتم ببین چطوری هلند چهارمی رو هم میزنه. گل چهارم رو که خورن گل از گلش شکفت. گفت ازت نمی پرسم چطوری فهمیدی چون میدونم فقط یه حدس بود و خوش شانس بودی که پیشبینیت درست از آب در اومد! خندیدم. خندید. گفت از دیدنم خوشحال شده و میخواد برگرده خونه. خداحافظی کردیم. مکث کرد و پرسید من کجا میرم. گفتم اول میخوام برم ببینم چی به سر هلندیایی که داشتن واسه بقیه جمعیت کری میخوندن افتاده و بعد میرم کمی کنار ساحل قدم بزنم. گفت میخواسته بره کنار ساحل اما ترسیده تنهایی این کارو بکنه. گفتم میتونه با من بیاد. هوا دیگه تاریک شده بود. می گفت هجده سالش که بوده از روسیه رفته فنلاند. چند ماه بوده و نتونسته برخورد بد فنلاندیا رو تحمل کنه. میره آلمان و حدود دو سال موسیقی میخونه. می گفت آلمانی رو بهتر از انگلیسی حرف میزنه. انگلیسی رو که فوق العاده تکلم می کرد. گفت پیانو زدنش هم بد نیست؛ اونقدر که یه آماتور نتونه اشکالاتش رو تشخیص بده. بعد میره انگلستان و پنج ساله که الان تو لندن درس میخونه و زندگی میکنه. پرسید چند وقت دیگه میمونم تو نیس و وقتی شنید تا فردا ظهر گفت خیلی زوده... ازش پرسیدم اسمش رو و بعد بلند بلند هر دو مون قهقهه زدیم. آخه ما دو ساعت بود داشتیم حرف می زدیم و راه می رفتیم و هنوز اسم هم رو نمی دونستیم. گفتم از نیس خوشم نیومده و چقدر پاریس رو دوست داشتم. انگار با تموم وجود حرفی رو که دوست داشته گفته باشم. ایستاد. مستقیم نگام کرد و گفت اولین کسی هستم که میشنوه اینو میگم و کاملا موافقه. گفتم این شهر تنبل و پیره و گفت پس تو رو هم برای لندن آفریدند! بعد رفتیم نشستیم تو یکی از همین کافه ها. داشت با هیجان لندن رو توصیف می کرد. گفت برخورد لندنی ها با ایرونیا اونو یاد برخورد فنلاندی ها با خودش میندازه و من بهش گفتم وقتی بهم میگن لندن یاد فیلم Breaking & Entering می افتم. گفت خیلی دلش می خواسته فیلمو ببینه ولی یادش نیومد چرا نشده. می گفت جود لا رو خیلی دوست داره و ازم پرسید هالیدی رو دیدم یا نه. گفتم بیشتر از پنج بار. باز خندید. گفت میدونی خیلی بده که بعد از مدتها کسی رو می بینم با این همه هم سلیقگی و فکر می کنم این آخرین ساعت دیداره! شروع کرد با شور و شوق جمله های فیلم رو گفتن. پرسید من از کدوم قسمت فیلم بیشتر خوشم اومده. بعد حرف کشید به فیلمای مورد علاقه مون. وقتی به یه فیلم می رسیدیم که مورد علاقه جفتیمون بود باید حتما صحنه هایی که دوست داشتیم رو تعریف می کردیم. به اشتراک که می رسیدیم کیفور می شدیم و می خندیدیم... نمیدونم. خیلی حرف زدیم. از همه جا. حرف حرف میاره و کافیه دو نفر حس خوبی داشته باشن نسبت به موضوع. گفت بریم تو شهر تا بهت یه چیزایی نشون بدم؛ مدرسه اش رو نشون داد و یه سالن تئاتر رو. تو راه از خواننده های محبوبش میخوند و می خندید. گفت چقدر خوبه وقتی مست نیستی خوشحال باشی!
رسوندمش. ساعت سه صبح بود دیگه. گفت تو فیس بوک پیدام میکنه. خداحافظی کرد. رفت تو خونه. دوباره برگشت. پرسید میتونم تا دم در آپارتمانش برسونمش! گفت راه پله ها تاریکه و ترسناک. رفتیم بالا. گفت متاسفه که نمیتونه ازم دعوت کنه باهاش برم تو. می گفت صاحبخونه ام مث جادوگراست! خنده ام گرفته بود. گفتم می فهمم. خداحافظی کردیم باز. کلید رو آروم و با کمترین صدای ممکن تو قفل چرخوند. در باز شد. مث این که دلش نمیومد بره تو. منم دلم نمی خواست. بعضی وقتا هر دو طرف گویا خوب میدونن که هیچی سر جاش نیست و هیچ جور امکان نداره. حتی تو نمی تونی بگی به امید دیدار. میدونی هیچوقت دوباره نخواهی دیدش. دلت نمیخواد با یه «به امید دیدار» کلیشه ای و بی خاصیت این همه لحظه های عزیز رو از بین ببری. خفه میشی و فقط آخرین لحظه ها رو تماشا میکنی. من کلید آسانسور رو زدم. برگشتم و دست تکون دادم. دست تکون نداد. فقط اومد جلو. بغلم کرد و صورتم رو بوسید و رفت. دیگه عقب رو نگاه نکرد. چند ثانیه بعد داشتم تو کوچه های خالی نیس قدم میزدم.
بین دو نیمه بازی فرانسه-هلند؛ نیس٬ فرانسه |
|
| |
| چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387 |
| زندگی با طعم فرانسوی (۲) |
|
روز دوم سفر و روز سوم
کنگره بود که تشریفمو بردم مرکز همایشهای آکروپولیس. روز قبلش هنوز چمدونم پیدا
نشده بود و با ریش ۳ روز نتراشیده و لباس عرق کرده راه
افتاده بودم ببینم تو شهر چه خبره. سوار تراموا شدم در حالیکه نمی دونستم باید از
کجا بلیطش رو تهیه می کردم. بعضی وقتا ندونستن البته بد نیست چون میتونید رفت و
برگشت مفت مفت تراموا سواری کنید و کسی هم نگه بالا چشمتون ابروئه! اونا که این
طرفا زندگی میکنن خوب میدونن که ایادی استکبار جهانی مفت به آدم فحش هم نمیدن
چه برسه به سواری! وقتی یاد گرفت چطوری باید از این دستگاه های بلیط فروش استفاده
کرد دیگه دلم راضی نشد سوار بشم. دیروز اما خیلی عجله داشتم برای رسیدن به محل
کنگره. سوار شدم. یه ایستگاه پایین تر تظاهرات و تحصن بود! تراموا توقف کرد. همه جا
شده بود ترافیک و مردم مستاصلی که میدیدن فعالین مدنی جلوی تردد وسایل نقلیه شون رو
گرفتن. خیلی شیک از ترن پیاده شدم و تاوان اون بلیط نخریده روز اول رو دادم! اگه
دقت کنید تو عکس٬ اونی که تو تراموا نشسته و منتظره تا این اغتشاش گران مدنی برن پی
کارشون منم.
دیدن دکتر لطفی به
دردسرهای سفر میارزه. همیشه دکتر یه جور تجربه جدیده. باور کردنی نیست که این همه
آدم اسم و رسم دار اروپایی وقتی از دور می بیننش با اشتیاق میان طرفش و باهاش احوال
پرسی میکنن. باور کنید یا نه من شوق شنیدن و دیدن شوخی های دکتر رو تو چشم اینا
دیدم. تسلطش به زبون انگلیسی فقط محدود به چهار خط مکالمه عادی نیست بلکه
شناخت ادبیات غرب و سینما رو هم شامل میشه. باور می کنید که با چه دقتی نشسته
There will be blood
و No country for old men
و La mome رو دیده؟ تازه نشسته بود مشاهداتش از
ادیث پیاف رو هم تعریف می کرد. چند ساعت بعد از دیدنش اومد و یه کارت داد دستم برای
ورود به بخش وی آی پی؛ سه روز ناهار و اشربه عالی و اینترنت با سرعت خدا!
نشستم پای اینترنت. کجا رو چک می کردم اول؟ معلومه دیگه؟ چند دقیقه تو عالم خودم
صفا کردم که دیدم یه دستی اومد رو شونه ام و گفت اینجا کجاست شیطون؟ چرا یه غوز رو
غین نوشته و اون یکی رو با قاف؟!
سر ناهار بیتس از خدایگان ام اس انگلستان اومده کنار
دکتر نشسته و احوال زنش رو می پرسه. دکتر میگه مشغول نوه داریه. بیتس می پرسه
نوه داشتن چه طوره؟ دکتر جواب میده همه چیزش خوبه جز این که میبینی داری با یه
مامان بزرگ تو رختخواب می خوابی!!! بیتس قهقهه میزنه و میگه تو استثنایی هستی. بدی
دکتر اینه که یه جاهایی خیلی گیجه. خودش میگه بعضی وقتا موقع معاینه و جهت ارزیابی
حافظه کوتاه مدت بیمار بهش سه تا کلمه میگه و تاکید میکنه تا به خاطرشون بسپاره تا
چند دقیقه بعد بتونه تکرارشون کنه. میگه پیش میاد وقتی میخوام سه تا کلمه رو بپرسم
می بینم خودم یادم نیست چی بودند! میگه داماده به رشتیه می گه دخترت باکره نبود و
رشتیه جواب میده اشکالی نداره٬ ارثیه٬ مادرش هم نبود! دکتر میگه پدرم هم مث خودم
گیج و ویج بود؛ حرجی نیست!
باید برم. ساعت
۵ بعد از ظهر امروز ارائه
مقاله بنده است! فردا صبح هم عازم پاریس هستم؛ نه هتل دارم و نه
اطلاعات...
چند وقت پیشا شراگیم یه پستی
گذاشته بود و از دشواری خریدن کاندوم تو ایران نالیده بود. این دستگاه رو که دیدم
یادش افتادم. یه جور خودپرداز کاندومه؛ گلاب به روتون! خب لابد دیدن شبانگاهان که
بر جا ... چون خفته ماران در ... نیاز به کاندوم میره بالا و داروخونه ها هم
که بسته اند! اگه تو ایران فقط متصدی داروخونه و مشتریاش چپ چپ نگات میکنن وقت
خرید جلد روی آلت٬ اینجا ملت پیاده و سواره همه متوجه میشن و ممکنه برا سوت بزنن و
کف! فرانسویا مث خودمون به اتفاقات اطرافشون واکنش نشون میدن. اینطوری نیست که
توجهشون جلب نشه یا مث آلمانیا عارشون بیاد سر بگردونن به سمت صداهای جدید و
مناظر جدید و آدمهای جدید. خلاصه من این عکس رو تقدیم می کنم به شراگیم و کاش
در وسعم بود که یه دونه بخرم و اهدا کنم به عزیزان! مارکش هم دورکسه. اگه خواستید
کامل ببینید رو عکس کلیک کنید.
 |
|
| |
| سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 |
| زندگی با طعم فرانسوی |
وقتی تنها میای سفر و کسی رو اینجا نداری نباید هم بهت خیلی خوش بگذره. از حق نگذریم هوا عالیه. بعد از فوت شوهر عمه ام همه چیز ریخت به هم. هنوز پوستر رو آماده نکرده بودم و موند برای دقیقه ۹۰؛ مثل همیشه. تفاوت در این بود که شنبه وفات بود و همه جا تعطیل. تموم خیابون انقلاب و آزادی و فاطمی رو زیر پا گذاشتم بلکه جایی رو پیدا کنم برای پرینتش و نشد. بعد از ۴-۳ ساعت و در عین ناامیدی یه دفتر فنی باز پیدا کردم تو سیدخندان و کارم انجام شد. از بابا خواستم بی خیال بشه و بذاره خودم برم فرودگاه. خیلی خسته بود و اون همه بی خوابی از پا درش میاورد. آژانس گرفتم و نصفه شبی رفتم فرودگاه امام. پیاده شدم. رفتم داخل. حس کردم نباید اینقدر سبک باشم و ... پوستر رو جا گذاشته بودم تو تاکسی! دنیا رو زدن تو سرم. هیچ کاری از دستم بر نمیومد. سیم کارت موبایلم هم دو سه روز پیش -بی هیچ دلیل یا مقدمه ای- سوخته بود. نیم ساعتی گیج و ویج بودم که دیدم راننده با پوستر من داره دنبالم می گردم. کاش همیشه همین جور بود. یهو پر از انرژی شدم. دلم می خواست یه ماچ گنده از اون لپاش بکنم. یه پولی بهش دادم و کلی تشکر کردم و رفتم تو صف. چند ماهیه که همه پروازهای خارجی منتقل شده به این فرودگاه بیابونی اما تعداد گیت ها همونه و صف ها شدن ۵-۴ برابر. رفتم تو تا بار رو تحویل بدم. تسمه نقاله خراب شده بود و نیم ساعت معطلمون کرد. پرواز آلیتالیا هم با ۴۰ دقیقه تاخیر انجام شد. نشستم تو هواپیما. فکر می کنید کی نشسته بود کنارم؟ کیارستمی؟ کیمیایی؟ احمدی نژاد؟ برلوسکونی؟ نه؛ هیچکی! هیچکی اونجا نبود. من بودم و ۴۸ ساعت بی خوابی و سه تا صندلی خالی. چی کار کردم؟ در عین پررویی دراز کشیدم رو سه تا صندلی و خوابیدم تا خود رم. فاصله بین دو پرواز یک ساعت بود. دوان دوان رفتم چک پاسپورت رو انجام دادم و دنبال گیت گشتم و ... وای! ۱۰ دقیقه به پرواز مونده و میری می بینی شماره گیت عوض شده. از این سر فرودگاه رفته اون سر. لعنتی! دوباره شروع میکنی به دویدن. میرسی. می بینی صف هست. یه نفس راحت می کشی. میشینی تو هواپیما کنار یه ایتالیایی زبون نفهم و عنق. تا نیس فقط یک ساعت راهه؛ شاید هم کمتر. تو فرودگاه اون اتفاقی که از اول هم منتظرش بودی میافته. بارت نرسیده! یه فرم پر می کنی و نگاه می کنی به صف کسانی که بارشون رو مثل تو تحویل نگرفتند؛ ۳۰-۲۰ نفرند. خوبه که آدم تو این شرایط احساس تنهایی نکنه! می رسی هتل... عین سگدونی میمونه. هیچ چیز نداره. حتی یه سشوار زپرتی هم که هست٬ زهوارش در رفته و غیر قابل استفاده ست. نیس اونقدرها هم که می گفتند قشنگ نبود. یعنی اصلا اون شهری نیست که من بتونم دوست داشته باشم. |
|
| |
| جمعه 17 خرداد ماه سال 1387 |
| شانه های خیس من |
دیشب یک دقیقه هم نخوابیدم. سخته... فردا صبح هم باید بریم برای تشییع جنازه. این که باید جوری خبر بدی که کسی پس نیافته شاید از کارای اداری بیمارستان و کلانتری و پزشک قانونی یا تدارک دیدن برای مراسم سختتر باشه. حس میکنم هنوز شونه هام خیسن از بس تو بغلم این و اون زار زار گریه کردند. الان فقط اومدم یه سر خونه دوشی بگیرم و برم فرودگاه دنبال بابا... خیلی سخته به بابا گفتن...
همکار عزیز؛ بد نیست بعضی وقتا حواست رو بیشتر جمع کنی. اگه هنوز یادت مونده باشه٬ چیزی هست به اسم دردهای آتیپیک قلبی. میتونستی به جای تجویز آمپول متاکاربامول برای یه مرد ۵۲ ساله دیابتی که با درد پشت و گردن اومده بود پیشت و سابقه فامیلی سه پلاس داشت و تست ورزش مختل و ۳۰ سال یکبند سیگار کشیده بود٬ یه نوار قلب بگیری و از مصیبت های بعدی جلوگیری کنی. می تونستی به جای ترخیص کردن و توصیه به مراجعه به جراح اعصاب٬ از آقایی که تموم بدنش شده بود عرق سرد و حالت تهوعش رو به اطلاعت رسونده بود٬ دو تا سوال کنی و چهار خط شرح حال بگیری و نذاری این بلا سر یه خونواده جوون بیاد. میدونی آقای همکار٬ دگزامتازون کیمیا نیست که به هر سنگ خارایی بزنی٬ طلا بشه.
امروز فقط حرف این بود که ازت شکایت بکنن یا نه. گاهی از این که با امثال تو همکارم حالم به هم می خوره... |
|
| |
| پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387 |
| تختخواب دو نفره با شیب خطی |
دیدید بچه ها پدر و مادر رو ملک شخصی خودشون میدونن؟ به خودشون اجازه میدن (البته اگه هنوز با دو تا سیلی آبدار شرطی نشده باشن!) هر وقت دلشون خواست برن تو اتاق خواب بابا و مامان٬ سر هر غذایی که خوششون نمیاد ادا در بیارن و بگن نمی خورن٬ هر جا هر چیزی رو دلشون خواست از والدین بخوان و اگه به دستش نیاوردن زرزر کنن. حالا اگه بابا و مامان نصف شبی تو رختخواب بعله یا اون غذا بهترین غذای دنیا بود یا من پولی تو جیبم نباشه برای جلب نظر این نیم وجبی اصلا مهم نیست؛ کلا موضوع چیز دیگه ست. بچه تو خواستن و نخواستن هاش صریحه. من اگه والد بودم احتمالا از این صراحت کلی هم لذت می بردم چون پشتش سوءنیت نمی دیدم و می دونستم معمولا بچه در ابراز رضایتش (فیدبک مثبت) هم بعد از دریافت٬ به اندازه ابراز نارضایتی هاش صریحه. همینه که پدر و مادر رو در کسب رضایت کودک حریص میکنه؛ یه جور رقابت با خویشتن! از این واضحتر میل انسان به ارضای نیازهای حیوون خونگیه. اینجا هم رابطه کاملا یه طرفه ست و تو در تلاش برای کسب رضایت حیوونی هستی که چیزی در خور توجهی که می کنی بهت بر نمی گردونه اما رضایت و نارضایتیش مشخصه و علامتدار. این جور دوست داشتن ها٬ دوست داشتن های غیر مشروط و بی چشمداشتند و به نظر من صفتی (بی چشمداشت بودن) از صفات عشق رو در بر می گیرند. (البته عنصر موضع بالا به پایین و وابستگی کودک یا حیوان که ترس از دست دادن رو از والدین یا صاحب حیوان میگیره هم خیلی مهمه و خودم بهتر میدونم که اینا که گفتم همه قصه نیست.) میخوام فقط بگم اگه ٬صریح٬ نیازهاتون و تمایلاتتون رو با کسی مطرح کردید و او فارغ از این که توان تامین خواست شما رو داشته باشه یا نه هنوز دوستتون داره یعنی خیلی خیلی زیاد دوستتون داره. اگه دوست داشتن شما با میزان دریافتهاتون از طرف مقابل رابطه مستقیم و خطی داره... اگه تخت خواب مشترکتون در محور مختصات دریافت و بخشش٬ زاویه ۴۵ درجه میسازه با سطح افق... بی خیال بشین. دوست داشتنتون کودکانه ست و از جنس وابستگی حیوانات. اون دوست داشتن رو بذارید در کوزه و از آبش مفصلا تناول بفرمایید. |
|