| |
| سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| انوشه بانو انصاری |
دوستان؛ کسی اطلاع نداره نتیجه تحقیقات خانوم انوشه انصاری -اولین زن فضانورد پولی و بانوی افتخارآفرین ایران زمین- چی شد؟ آخه تا اونجا که یادمه فرموده بودند از اون سفر فضایی اهداف تحقیقاتی رو هم در کنار دیگر اهداف بشردوستانه شون دنبال می کنند. ما دو ساله داریم انتظار می کشیم ولی خبری نمی رسه. کشفی؟ اختراعی؟ قیمت زمین تو مریخ؟!!!
یه بار البته چند ماه پیش کانال VH1 که داشت فهرست گرونترین تفریحات سال ۲۰۰۶ رو اعلام می کرد انوشه بانو رو گذاشت اون بالا مالاها و ما کلی احساس غرور کردیم. یه اسمی هم بعدش آورد و گفت فلانی تو همون سال چند ده میلیون دلار از ثروت شخصیش رو خرج ساخت خونه برای بی خانمانها کرده و گفته این لذتبخش ترین آرزویی بوده که همیشه داشته. می دونید؟ ما با شنیدن اسم انوشه بانو در کنار پاریس هیلتون که او هم میلیون میلیون داده بود و کشتی تفریحی خریده بود تا بره دور دنیا گردش کلی کیفمون کوک شد و دچار سندروم غرور ملی شدیم. مثل بقیه بینندگان اون برنامه تلوزیونی هم پیش خودمون گفتیم عجب ابلهیه کسی که آرزوش به جای رفت به فضا٬ ساختن سقفی برای فقیران و درمونده ها باشه! این که یه زن ایرانی بتونه از شوهرش به اندازه انوشه بانو بسلفه و بعد شق و رق بیاد جلوی مدیا بگه به من نگید توریست فضایی و بگید «spaceflight participant»٬ در نوع خودش باید هم برای فمنیست های ایرونی افتخار به شمار میومد. فکر کن چقدر یه زن باید ایرونی باشه تا این حرفو بزنه...
احتمالا عزیزانی هستند که هنوز معتقدند انوشه بانو چهره ای بهتر از ایران و ایرانی به دنیا نشون داد و من بهشون تبریک میگم که دستکم در این یه قلم با تلوزیون جمهوری اسلامی همراه و هم رای بودند. حرفهای لوئیس بلک در اون دوران تاریخی و تو یکی از پر بیننده ترین شوهای تلوزیونی بود که به من فهموند حرکت انوشه بانو در ارائه تصویری پرفروغ از ایران کاملا موثر بوده:
''The latest astrotourist: American Anousheh Ansari, who spent 11 days in orbit. Price: $20 million. Expensive? You bet. But it was the only way she could achieve her lifelong dream of flying over every single starving person on Earth and yelling, 'Hey! Look at what I'm spending my money on!' '' LEWIS BLACK, ON THE DAILY SHOW |
|
| |
| دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| قایم باشک |
دیده اید تا به حال سگی بعد از مدام پارس کردن٬ عاقبت گربه ای را شکار کند؟ نمی دانم سرانجام کی گربه باشرفی پیدا شود و بایستد توی صورت سگی که واق واق می کند و بگوید: «هان؟! حرف حسابت چیست؟!» یعنی گربه ای بالاخره این دور باطل تهدید شنیدن و گریختن را می شکند؟! شاید سگ اصلا نداند در مقابل گربه ای به این پررویی چه کار باید کرد! شاید اصلا این همه پارس کردن معنی دیگری داشت! شاید مثلا می گوید بیا برویم با هم بازی. من خودم شخصا خیلی ها را دیده ام که پارس می کردند ولی منظورشان چیز دیگری بود! |
|
| |
| دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| وسعت دایره فرم |
دیشب هی می خواستم این رو بگم که از خاطرم رفت. آدم تو مختصات جدید فرم جدید پیدا می کنه ولی کاراکترش عوض نمیشه. اصلا عصاره چیزی مث قصه نویسی همین وصف فرم یک کاراکتر تو یه مختصاته؛ یه نقطه یگانه در فضایی نامتناهی. تغییر هر کدوم از این سه پارامتر باعث آفرینش قصه جدید میشه و ناهماهنگی بین این سه یعنی قصه نامطبوع. این که میگیم فلانی چقدر شبیه وبلاگشه یعنی داریم فرم رو می بینیم فقط و مختصات رو نادیده گرفتیم. کسی که فرمش تو موقعیت های مختلف تغییر نکنه اگه نگم بیماره میتونم بگم آدم عجیبیه. مث اینه که تو با بچه ۴ ساله و مرد ۴۰ ساله با یک زبون و یک شکل همسخن بشی. اون چیزی که باید تو طول زمان ثابت بمونه شخصیت یا کاراکتره یا همونی که تو متون تخصصی تر بهش میگن پرسونالیتی. تفاوت بین فرم و کاراکتر شبیه تفاوت فنوتیپ و ژنوتیپه. اگه آدمی واجد کروموزومهای (ژنوتیپ) ایکس و ایگرگ بود که در مثال من معادل کاراکتر محسوب میشه اما هیاتی (فنوتیپ) زنانه داشت که اینجا معادل فرمه٬ اتفاقی غیر طبیعی افتاده. کاراکتر سالم در شرایط عادی فقط به مرور زمان و تحت تاثیر دانش و تجربیات جدید تغییر میکنه اما فرم میتونه موقت باشه و شکل واحد نداشته باشه.
من به وسعت دایره فرم هم اعتقاد دارم و اون تابعی از میزان توانایی در احراز فرمهای مختلفه؛ آدمی چقدر توان متفاوت عمل کردن و پرزنتاسیون های گوناگون داره. دقت کنید که دارم از توانایی صحبت می کنم و فعلا بحثم تاثیر پذیری یا بیماری نیست. مثلا بیمار مبتلا به مانیا فرم های بسیط و بسته رو تو مدت زمان اندک و فارغ از شرایط محیطی نشون میده ولی این از سر توانایی نیست. به نظر من ادمهای برونگرا معمولا این امتیاز رو دارند که میتونن در دایره فرم وسیعتری حرکت کنند و بنابراین متفاوت و متنوع به نظر برسند. باز دقت کنید که منظورم اون ناهماهنگی عمیق بین فرم و کاراکتر نیست که به غیر قابل پیش بینی بودن آدمها منجر میشه. این که من چقدر بتونم در شرایط متفاوت٬ متفاوت و درست عمل کنم به وسعت دایره فرم بر میگرده. وسعت دایره فرم به انسان کمک میکنه که با شرایط جدید تطابق بهتر و سریعتری داشته باشه و از پس کنترل استرسورها بر بیاد. |
|
| |
| شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| پریشانحالی های ژنتیکی |
همه چیز خوب بود. من فکر می کردم کاملا خوشبختیم. یک خانواده چهار نفره که هیچوقت مشکل مالی نداشته است و دختر بزرگ دکتر شده است و پسر کوچک دارد مهندس می شود٬ چه غمی باید داشته باشد؟ اصلا تا وقتی کسی کسی را نمی شناسد و همه فکر می کنند یکدیگر را می شناسند زندگی خوب پیش می رود. سر و کله آن بیماری لعنتی که پیدا شد اول اعصابمان به هم ریخت و بعد زندگیمان. دخترمان که به دنیا آمد همه می گفتند به مادرش رفته است. لب و دهنش که کاملا شبیه زنم بود ولی به اعتقاد خودم چشم و ابرویش بیشتر به من می زد. هرچه که بود٬ احساس خوشبختی بیشتری می کردم نسبت به قبل. بیشتر هم کار می کردم تا حالا که شده بودیم یک خانواده واقعی٬ پول و پله کم نیاوریم. درست است که دختر بود ولی باید دکتر می شد تا آرزوی دیرینه من تحقق پیدا کند. باید مدرسه خوب می رفت؛ معلم خوب می گرفت؛ و خوب درس می خواند. برای همه این ها هم پول لازم است؛ می دانید که؟ پنج سال بعد پسرمان هم به دنیا آمد. انگار دنیا را داده بودند به من. همیشه می خواستم دو تا بچه داشته باشم؛ یک پسر و یک دختر. ترتیبشان رعایت نشده بود ولی تنوعشان دلخواه بود. قوم و خویش و دوست اشنا متفق القول می گفتند این یکی بیشتر شبیه من است. همه موافق بودند که لب و دهنش به مادرش رفته بود و چشم و ابرویش به من. پسرمان خیلی هم با هوش بود و من این را هم گذاشتم به حساب خودم. حتی به نظرم لجبازی ها و چشم چرانی هایش هم که خیلی زودتر از موعد شروع شد٬ به خودم رفته بود. دیگر دست از ماموریت های خارج شهری و بیابان رفتن ها هم برداشتم تا سایه ام بالای سر خانواده باشد. زندگی ما کم فراز و نشیب و آبرودار ادامه پیدا کرد. دخترمان پزشکی قبول شد. می دانید که خیلی خوشحال شدم؟! حالا دیگر عنوان خانم دکتر پشت نام دخترم هم به آبروی خانوادگی ما اضافه شده بود. چند سال بعد هم ازدواج کرد و من تا همین اواخر احساس می کردم او هم مثل من و مادرش باید خیلی خوشبخت باشد. پسرم اما لجبازتر و کله شق تر از آن بود که زیر بار خواسته پدری برود. من هم که شصت سالگی را گذرانده بودم و زورم به این پسرک سرتق نمی رسید. نشستم و دو دو تا چهار تا کردم و دیدم مگر یک خانواده چند تا دکتر می خواهد؟ همان یکی از سرمان هم زیاد بود. تازه این پسر را اگر می شد قانع و مطیع کرد٬ خیلی زودتر از این حرفها جلوی چشم چرانی ها و لاقیدی هایش را گرفته بودیم. دیگر روی من را هم توی این چیزها کم کرده بود. فکر کنید آن روزی که بی وقت رفتم خانه و بی هوا وارد اتاق خوابمان شدم و دیدم پسرم خوابیده است جای من و دختر صفوی -رئیس سابق کارگزینی اداره مان- را خوابانده است جای مادرش٬ چه حالی شده بودم؟ آنقدر صحنه وقیح بود که زبانم بند آمد. فقط در را بستم و آمدم بیرون. هرچه دخترمان مایه آبرو بود٬ این یکی داشت کاری می کرد که دیگر نتوانیم سر را جلوی در و همسایه بالا بگیریم. می دانید چند سالش بود آن موقع؟ شانزده... ناقابل...! من خودم تا بعد از دوران دانشکده دستم هنوز به هیچ دختری نخورده بود و تا پیش از ازدواج هیچوقت بیشتر از چشم چرانی و شیطنت های کودکانه بند را آب نداده بودم. چه کار باید می کردم؟ یک دعوای حسابی راه افتاد. مادرش هم خیلی عصبانی بود. قسمش داد دیگر با این دختر نخوابد. پسرمان هم دست آخر گفت با این نه٬ با یکی دیگر! بعد هم کار خودش را کرد و ما هم عادت کردیم. این اتفاق مربوط به همان دورانی بود که زده بود به سر آقای صفوی و دری وری می گفت. سنی نداشت بیچاره صفوی! دستکم پانزده شانزده سالی از من کوچکتر بود. خانواده هایمان از خیلی وقت پیش رفت و آمد داشتند با هم. چند سالی بود که می گفتند مریض است. دو سه ماه بعد هم مرد و من از زور عذاب وجدان دویدم و رفتم زیر میت و لا اله الا الله سر دادم. زنم مثل ابر بهار گریه می کرد و پسرمان عین خیالش نبود.
دو سال بعد از همه این ماجراها پسرمان مهندسی قبول شد. کجا؟ دانشگاه شریف! از خوشحالی در پوستمان نمی گنجیدیم و من به روی خودم نیاوردم که چه اصراری داشتم پسرک را زورکی دکتر کنم. گفتم که همه چیز خوب پیش می رفت تا سر و کله آن بیماری لعنتی پیدا شد. اوایل گویا نشانه های بیماریش را پنهان می کرد از ما. بعدا که این قضیه را فهمیدم اولین چیزی که به خاطرم زد همان حجب و حیای گم شده ای بود که دلم می خواست اثرش را در پسرم بیابم. دست و پایش که بی قرارتر شد فهمیدیم یک چیزیش شده است. مادرش خیلی نگران بود و من دلداریش می دادم که قضیه فقط استرس درس و امتحان است. نشانش دادم که چطور بی قراری های پسرمان در خواب از بین می رود و می گفتم اگر مریض بود که دیگر خواب و بیداری نداشت. مدتی بعد اما دیگر وضعش خیلی خراب شد. دستش را از یک طرف می چرخاند و سر را از طرف دیگر. حالا اصلا به جای راه رفتن داشت تلو تلو می خورد. خواهرش فهمید. گفت ببریمش دکتر. دید که پسر از دکتر رفتن خوشش نمی آید و می گوید خوب می شود٬ خودش با دگنک و کشان کشان بردش پیش متخصص. دخترمان آمد و با چشمان سرخ گفت هانتینگتون دارد. پس چرا من همیشه فکر می کردم هانتینگتون فقط مربوط به جنگ بین تمدنهاست؟ یعنی می شد مشکل پسرمان را با گفتگو حل کنیم؟ چشم پف کرده دخترم اما یک جورهایی می فهماند که قضیه جدی تر از این حرف هاست. درمان دارد؟ دخترمان گفت ندارد. گفت تا چند سال دیگر هی بدتر می شود و آخرش هم می میرد. کاری از دست من ساخته نبود. دخترم گفت ژنتیکی ست. می دانید؛ وقتی به آدم می گویند بچه ات بیماری ژنتیک دارد٬ سر افکنده می شود. می بیند چیز ناجوری به بچه اش ارث داده است. خودش را نمی بخشد. آدم ترجیح می دهد فقط چشم و ابرو و هوش و حیا را بچه به ارث ببرد. باید پدر باشید تا این چیزهایی را که می گویم بفهمید. دخترمان گفت من هم باید بروم پیش همان دکتر. چرا من؟ مگر مریض بودم؟ گفتند سوال می خواهد بپرسد درباره بیماری پسرمان. رفتم. این جور شاید کمکی بود و کمی آرام تر می شدم. دکتر بلافاصله شروع کرد به سوال های عجیب و غریب پرسیدن. پرسید من علایم مشابه پسرم داشته ام یا نه. خب هیچوقت نداشتم. بعد از پدرم سوال کرد. گفتم هشتاد سال زندگی کرد و بعد عمرش را داد به شما. پرسید چطور مرد و من گفتم ذات الریه کرد گویا. گفت شبیه آلزایمری ها نشده بود؟ جواب دادم خیر و تا روز آخر هوش و حواسش جمعتر از من و شما بود. شروع کرد از پدر زنم پرسیدن. او هم آدم عاقلی بود که به این راحتی جان به عزرائیل نداد. اصلا خیال دکتر را راحت کردم که تا هفت پشت این طرفی و آن طرفی پسرم خبری از این حرکات رقصی شکل و آن دیوانگی که مد نظر دکتر بود دیده نشده است. انگار گیج شده بود. آخرش هم پرسید که پسرم پسر خودم است یا نه! کفرم بالا آمد. صورتم در هم و بر هم شد و گفتم منظورتان چیست. گفت یعنی احیانا به پسری قبولش نکرده ام و پسر خونی خودم است... «معلوم است که پسر خودم است!» گفت همه علائم پسرمان به این بیماری می خورد ولی با این وصف نمی شود هم پدر و هم پدربزرگهایش سالم بوده باشند و اثری از چنین مرضی درشان پیدا نشود. گفت باید آزمایش ژنتیک بدهیم تا مطمئن شویم. یک نوری در دلم آمد که پسرمان مرضش چیز دیگری ست. من خودم هنوز نمی توانستم آن جریان استرس درس و دانشگاه را منتفی بدانم. درست است که خودم همیشه دلم می خواست دکتر بشوم اما خوب هم می دانم که این جماعت چه جور دل آدم را خالی می کنند و بعد فقط لبخند تحویلت می دهند و می گویند خدا را شکر که آنقدرها هم که فکر می کردیم اوضاع بد نیست! به مرگ می گیرند که به تب راضی شوی.
جواب آزمایش ژنتیک آمد و معلوم شد پسرمان همان هانتینگتونی را دارد که دکتر می گفت. بردمش پیش دکترهای دیگر و همه گفتند همان است. فهمیدم که بیماری یک چیزی ست که بهش می گویند اتوزومال غالب. اینش مهم نیست؛ می گفتند یک چیز تو مایه های پسر کاو نشان دارد از پدر است! یعنی یک پدری یا پدر بزرگی باید قبلا دچار می شده است به این درد. یکی از دکترها گفت که ممکن است مادرش مبتلا بوده باشد و بی علامت. خواستم زنم را ببرم آزمایش. نمی آمد. گفت چه فرقی دارد. اصرار کردم. بهانه تراشیدم. گفت خودش می رود. گفتم می خواهم همراهش باشم حتما. زد زیر گریه. گفت آبرویمان می رود. گفت پدر پسرمان آقای صفوی خدا بیامرز بود... پسرمان؟ کدام پسر؟ فقط پسر زنم بود نه پسر من... چرا پس به ذهن من نزده بود هیچوقت که این پسره لندهور آن قد و هیکل و این گوش یکسره و رنگ روشن مو را از کجا آورده است؟! اصلا حالا که بیشتر دقت می کنم می بینم چشم و ابرویش هم کپی آن پدر لجباز و لاقیدش است. یادم که می آمد مردک عیاش چطور درباره زن و دختر مردم صحبت می کرد و خیره خیره جزئیات هر زنی را دید می زد٬ کلافه می شدم. یادم نمی رود چطور زیر بار توصیه این و آن و پارتی بازی نمی رفت و من همه این لجبازی ها را گذاشته بودم به حساب سلامت نفس. آن ماموریت های خارج شهر طولانی لعنتی! چه خوش خیال بودم که فکر می کردم صفوی خیر مرا می خواهد که پیش مدیرکل توصیه ام را می کند تا بتوانم چندرغاز بیشتر در بیاورم! بگو چرا زنک آن طور پسر را قسم می داد که با دختر صفوی -خواهر خودش- نخوابد. لابد می ترسید بچه پسرش مبتلا به یک کوفت ژنتیکی دیگر بشود! آن صفوی نامرد هم مثل پسرش شده بود؛ اول یک دستش می رفت شرق و بعد آن یکی پایش می رفت غرب. آخرش هم که مجنون شد و دیگر آفتابیش نکردند تا بفهمیم چطور جان می کند! اصلا این دختر که می گویم هی «دخترمان» مال کیست؟ ما توی خانواده مان تا آنجا که یادم هست دکتر و مهندس نداشتیم. نکند صفوی اینها داشته اند! چه می دانم؟! شاید اصلا این زنک در یکی از همین معاینات دوره ای رفته باشد با دکتر زنانش عشقبازی! من چرا باید از پسر آن صفوی نگهداری کنم؟ من اصلا این وسط چه کاره ام؟ پدر ندارد که ندارد! یتیم است خب باشد! به من چه؟ این همه بچه یتیم و سر راهی ریخته اند؛ کسی به فلانش هم نیست! من اصلا که هستم؟ گفتم که تا کسی را نشناسی و فکر کنی می شناسی همه چیز خوب و قشنگ است. حالا من می بینم فکر می کردم خودم را می شناسم ولی در واقع نمی شناختم. خودم را همیشه در قالب یک مرد٬ یک شوهر٬ و یک پدر دیده و شناخته ام. حالا می بینم آنی که فکر می کردم من هستم٬ صفوی بود! من داشتم بچه صفوی را پروار می کردم. داشتم ناز زن صفوی را می کشیدم. داشتم با چنگ و دندان آبروی صفوی را حفظ می کردم. هانتینگتون! گفتگو؟! آدم صلح طلب و اتو کشیده و بی آزار بودن؟! شما را به خدا؛ می بینید که غیر از هانتینگتون چقدر درد بی درمان دیگر پیدا می شود در دنیا؟!
پینوشت: پرسپولیس عجب دراماتیک برنده شد. خیلی وقت بود اینقدر با یک گل بالا پایین نپریده بودم. پرسپولیسیا نوش جونتون. گوارای وجودتون. برای افشین قطبی بیشتر از همه خوشحال شدم. |
|
| |
| پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| بازار فشل ترجمه |
نشریه شهروند امروز این هفته مقاله ای دارد درباره انتخابات امریکا و این جمله «When Clinton Lied, Nobody Died» را ترجمه کرده است: «وقتی کلینتون بود٬ هیچ کس نمی مرد»!!! تازه نویسنده به استناد همین جمله تبلیغاتی گفته است مردم امریکا دموکرات ها را تحت هر شرایطی به جمهوری خواهان ترجیح می دهند! فکر نکنید برایم سوتی های کوچک موثرترین هفته نامه فعلی اصلاح طلبان به سردبیری محمد قوچانی خیلی مهم باشد. سوتی کوچک دیگر همین مقاله نوشتن کلمه عجیب و غریب سوپردکیلیت به جای سوپردلگت (super delegate) بود. این هم اصلا مهم نیست. این که در همین مقاله اوباما را در صورت پیروزی جوانترین رییس جمهور تاریخ امریکا قلمداد میکند هم اثر چندانی در نتیجه گیری ندارد. (می گویند معلم به دانش آموزی داد صفر. دانش آموز شکایت کرد که چرا صفر. معلم گفت دیکته کلا سه کلمه داشت؛ گفتم کلاغ نوشته ای الاغ٬ گفتم پتو نوشته ای اتو٬ و گفتم طناب نوشته ای کباب. دانش آموز حق به جانب گفت که خب این سه غلط است و می شود هفده!) مهم برایم بیشتر آن است که ما تا چه حد می توانیم به ترجمه های رنگارنگی که در دستانمان داریم و به متن اصلیشان دسترسی وجود ندارد اعتماد کنیم. تازه اشکالات نشریه شهروند مربوط به قابل اعتمادترین لایه های سیاسی ایران است و متونی مثل متن مزبور آنقدر بی خاصیتند که بشود اشتباهات آنچنانی را کاملا لپی محسوب کرد.
در بخش ادبیات به نظرم وضع وخیم تر باشد. طبیعی ست که هیچ خواننده عاقلی متن اوریجینال و ترجمه شده را با هم نخواند. بنابراین مترجمین ایرانی بهایی بابت کم سوادی و تحریف نخواهند پرداخت. ضمنا خواننده ها به قدری با ترجمه های غیر قابل فهم مشکل دارند که در درجه اول شیوایی و روان بودن متن برایشان اهمیت پیدا میکند٬ نه محتوا. کافی ست مترجم به چارچوب روایی داستان متعهد باشد و خوش قلم تا ترجمه هایش پرفروش بشوند و معتبر.
فیلمهای قاچاق آن ور آبی که تازگی همه زیرنویس فارسی دارند فاجعه فرهنگی هستند. ترجمه های جفنگی که معلوم نیست از کدام جهنم دره ای در آمده است یا بی سر و تهند و یا بی ربط به دیالوگ ها. زیرنویس های فارسی معمولا شکسته و بسته ترجمه زیر نویس های انگلیسی هستند که خاور دوری ها زیر فیلم چپانده اند. بی انصافها اکثرا زیر نویس انگلیسی را هم از نسخه های قفل شکسته حذف می کنند و جایی که بی نوایی بخواهد مثلا فیلم اروپایی غیر انگلیسی زبان ببیند باید مطمئن باشد که آن زیرنویس ها به لعنت خدا نمی ارزند.
صدا و سیما -خارج از دایره تنگ سانسور- علنا در دوبله فیلم ها به تحریف محتوا می پردازد. انقدر که در دوبله یک جزء از فیلم گانگستر امریکایی به کارگردانی ریدلی اسکات به سخنرانی مستند نیکسون هم رحم نکرده بود و آن را برعکس به خورد بینندگان داد. همین اتفاق به طور معمول در ترجمه اخبار هر روز چندین و چند بار تکرار می شود. قاعدتا در عرصه ترجمه متن سیاسی از تریبون های رسمی فرض را باید گذاشت بر سانسور و تحریف مگر خلافش ثابت شود. تازه اشتباهات لپی را هم که نگو و نپرس! یادم نمی رود اخبار علمی چند سال پیش از آمار سرسام آور مرگ کودکان افریقایی در اثر برخورد با معادن پرده برداشت و من دو سه روز طول کشید تا بفهمم آن Mine که حضرات دیده اند معدن نبوده است و مین بوده است! یا چند وقت پیش دیدم گوینده محترم اخبار نام ریاست جمهوری روسیه را به جای مدودف (Medvedev) مددف (Madadof) تلفظ می فرمایند؛ یک چیزی تو مایه های یا علی مدد! خب البته به آدم احساس خوبی دست می دهد که رییس جمهور روسیه برادری مسلمان باشد یا لااقل اسمش به برادران مسلمان بزند! (خودم میدانم مثال آخر ربط زیادی به ترجمه نداشت)
همین دیگر! همه چیز که نباید موخره داشته باشد! این متن ما که خوشبختانه مقدمه هم نداشت...
پینوشت: الان (منظورم ساعت دو صبح است!) یک خبر جالب منتشر شد و آن هم حمایت رسمی جان ادواردز از اوباما است؛ البته تا چند ساعت دیگه. بعد از بیل ریچاردسون که نماینده مکزیکن ها بود حالا نوبت ادواردز است که یک جورهایی نماینده یقه آبی ها به شمار می آید. اوباما دیروز وست ویرجینیا را با اختلاف ۴۰٪ به رقیب واگذار کرد. باخت وست ویرجینیا ایالتی که هیچ شهر بزرگی را در بر نمی گیرد بیشتر از هر چیز بیانگر تقسیم بندی جدی بود که بین دموکراتها اتفاق افتاده است. یقه سفیدها (تحصیل کرده ها) و جوانان و سیاهپوستان برای اوباما و یقه آبی ها (کارگران) و زنهای مسن و لاتینو ها برای هیلاری کلینتون! حمایت ریچاردسون باعث نشد لاتینوها روی خوشی به نامزد سیاهپوست نشان بدهند و احتمالا حمایت ادواردز هم تاثیر مهمی در نتیجه انتخابات کنتاکی و مونتانا نخواهد داشت. |
|
| |
| دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| جوجه بردارد از لانه نور |
|
پیرمرد رفت از درخت بالا. آسمان را نگاه کرد. شاخه ها را تکاند. زمین در چشم بر هم زدنی فرش شد از توت سفید. جوان نگاهی به زمین انداخت. سر بالا گرفت و گفت: «آقا داوود؛ بیا پایین فعلا همینا رو صفا کنیم.» توجه باغبان سیه چرده جلب شد. خشمگین نگاهی به میانه زمین و آسمان کرد. فریاد زد: «حاجی بیا پایین زدی شاخه رو شکستی.» پیرمرد لبخند زنان گفت: «هم شهری حواسم هست.» باز هم تکان محکمی داد به شاخه. توت باریدن گرفت. جوان گفت: «آقا داوود؛ دور بازوتو بخورم. بیا پایین الان این غربتی میاد خشتکمونو به سرمون میکشه.» نسیم خنکی آمد. پیرمرد چشمانش را بست. پر شد از نسیم. آوای دختران گروه کر هنرستان فضا را آکنده بود. پیرمرد صدای بوق های گاه و بیگاه را حذف کرد. موسیقی نسیم و صدای دخترکان تنورخوان تلفیق شد. چه هم آغوشی سحر آمیزی دارد نوای نی و رکوییم موتسارت! جوان داشت توتها را از پیاده رو جمع می کرد. باغبان هم که انگار یادش رفته بود کسی بالای درخت دلمشغول آسمان است.
«آقا داوود؛ بیا پایین دیگه. مگه نمی خوای توت بخوری؟!»
برگ زردی خمیازه ای کشید و گفت: «چه اردیبهشت دل انگیزیه آقا داوود. قبول داری سر هشتاد سالگی توت خوردن به پایین رفتنش نمی ارزه؟» |
|
| |
| یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| یک سالگی |
اینجا یک ساله شد! من دو سال و چهار ماهه که دارم تو وبلاگشهر می نویسم. غوز بالا قوز رو بیشتر از قبلی دوست دارم چون توش راحتترم و گاهی هم اگه پا بده حرف حساب می زنم. خواننده های اینجا جدی ترند. لینک دوستان مربوط به کساییه که ٬دائم یا موقت٬ دوست دارم بخونمشون حتی اگه متقابلا لینکی در کار نباشه. تو حذف کردن لینک ها تعارف رو کنار گذاشتم. غم و شادی های روزانه من هم الان کمتر تو فضای مجازی اظهار میشه. تو غوز بالا قوز شعری نوشته نشد؛ وصف حال های عاشقی و شیفتگی به حداقل رسید؛ با فیلم و سینما و تلوزیون کمتر جای خالی ها پر شد؛ سیاست حاشیه نشین تر بود؛ و روزمره نویسی بی هدف تقریبا به مرخصی رفت. دوستانی بودند و هستند که وبلاگ قبلی رو بیش از این یکی می پسندن. وبلاگ سابق مراجعات بیشتری هم داشت. من عریان بودم و با نام و نشون؛ خیلی واقعی٬ گاهی واقعی تر از خودم! اما نوشتن تو این یکی خیلی سختتر بود. اگه خواستید کامنتی بذارید دوست دارم بهم بگید که اصلا تفاوتی می بینید بین اینجا و وبلاگ پیشین یا نه. اگه پاسخ مثبته٬ کدوم رو ترجیح میدادین و چرا. اگه هم قبلی رو اصلا نمی خوندین... نمی دونم؛ هر چی خواستید بنویسید. |
|