قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
Mr. Unavoidable

خانمهای محترم٬ لطفا برای چند لحظه فکر کنید در دو جلسه متوالی خواستگاری قرار گرفته اید؛ خواستگاری خودتان. دو مرد با خصوصیات زیر خواستگارتان هستند. گزینه هر دو و هیچکدام در کار نیست و باید یکی را انتخاب کنید. فقط هم بناست با دانستن مشخصات زیر دست به گزینش بزنید و ممکن است مجبور شوید یک عمر با انتخابتان زندگی کنید و خانواده ای تشکیل دهید که تنها شما و شوهرتان اعضایش نیستید.

آقای الف: او مدیری ست بسیار ثروتمند٬ موفق٬ معروف٬ و شدیدا فعال که شرکتی بزرگ را در عین جوانی اداره می کند. ریسک پذیری بالا دارد. خود ساخته است٬ عاشق کار٬ و خستگی ناپذیر. برایتان حتما تعریف می کند که چند تا کارمند و کارگر از قبلش نان می خورند و چقدر دوستش دارند و چه اندازه این حمایت از دیگران به او حس خوشایندی می دهد. مستقیم و نافذ نگاه می کند٬ کلمات را سلیس بیان می نماید٬ و بسیار محکم و با اعتماد به نفس سخن می گوید. شوخ طبع است و بذله گو و سرعت انتقال بالایش به او اجازه می دهد جذاب حرف بزند و هنگام سخن گفتن از شعر و جملات حکیمانه و تئوری های علمی به وفور  و کاملا بجا استفاده می کند. مردی ست به شدت اهل رقابت و در عین حال تهاجمی که گاهی بد از کوره در می رود. زندگیش را که برایتان تعریف می کند٬ آدمی را می بینید که عاشق میهمانی و بزن و برقص است٬سفر را بسیار دوست می دارد و کشورهای مختلف را زیر پا گذاشته است؛ گاهی حتی با جیب خالی و در شرایط سخت. از سیگار و الکل نمی ترسد و حتی روزگاری با دوستان خود حشیش کشیده است. الان سیگاری نیست و گاهی پکی می زند فقط. الکل را هم فقط در میهمانی می خورد و هیچوقت بدمستی نمی کند. آقای الف عاشق ورزش است٬ خصوصا ورزشی که سرعت داشته باشد و ارتفاع. اسکی؟ نگویید که دیوانه اش است و البته اگر چتربازی را هم ورزش حساب کنید٬ آن را هم دیوانه وار دوست دارد. پر جنب و جوش است و اعتقاد دارد در چتربازی آدم به مرگ می گوید زکی! انگار انرژی زیادی در این مرد جمع شده است و توان قابل توجهی در انتقال این انرژی به اطرافیان دارد. من به شما می گویم صک.س برایش بسیار مهم است و می تواند برایتان پارتنری ایده آل در صک.سی پر هیجان باشد. او در این مورد رهاست و برایش این نه و از آن کار بدم میاید و فلان و بهمان معنی ندارد. فقط یک تذکر خشک و خالی بدهم و برویم سراغ نفر بعد. حدس می زنم که اگر به این آقا بگویید نه٬ پاشنه در را از جا در بیاورد؛ به این راحتی بی خیالتان نخواهد شد.

 آقای ب: او پزشک است و متخصص رادیولوژی؛ نه خیلی شناخته شده است و نه دلش می خواهد مشهور بشود. وضع مالیش قابل قبول است و در یک بیمارستان و مرکز تصویربرداری پزشکی چهار سال است که کار می کند. به قول خودش تا وقتی بیرونش نیاندازند٬ کارش را در همان جا ادامه خواهد داد. آرام است و متین. سر به زیر است و ماخوذ به حیا. نگاهش را حتی الامکان از شما می دزدد. از زمانی که خود را شناخته است٬ سرش توی کار خودش بوده است. جدی حرف می زند و خیلی اهل بذله گویی نیست؛ یک باری هم که خواست شوخی کند و لبخندی به لب شما بیاورد چندان موفق نبود. آقای ب پشتکاری بی نظیر دارد و حوصله زیاد. نمی خواهد زود به همه چیز برسد ولی در طول زمان با کار دقیق و وسواس گونه و صبورانه به خیلی چیزها خواهد رسید. همین شکیبایی را در قبال شما دارد. می توانید او را یک گوش شنوای مطمئن٬ رازدار٬ و مشتاق فرض کنید. او اهل فداکاری ست و سخاوتمندانه ایرادهای شما را خواهد پذیرفت. در مورد ایرادهایی که در او می بینید حساس است و سعی می کند برایتان موجود بهتری باشد اگرچه بعضی چیزها در خون آدم نیست؛ مثل بذله گویی و انرژی فراوان. میهمانی را دوست دارد به شرطی که خودمانی باشد و صمیمانه. شدیدا محافظه کار است. در عمرش لب به سیگار نزده است و با اینکه مشکلی با الکل ندارد ولی خودش نمی نوشد. سر و کله زدن با آدمها را خیلی دوست ندارد و به همین علت رادیولوژی را انتخاب کرده است تا دردسر چک و چانه زدن با بیماران را نداشته باشد. خیلی احساساتی ست و احیانا رومانتیک. کتاب زیاد خوانده است و شعر و رمان را دوست دارد. دوست دارد هر ماه دو سه روزی را در ویلای شمال پدرش سر کند٬ گلهای باغچه را آب بدهد٬ و بعد در کنار طبیعت تنها کتابش را بخواند. به نظر او هر کس ظرفیتی دارد و کار روزانه آدم را خسته می کند و هر چند وقت یک بار باید هوایی خورد و خستگی از تن به در کرد. سفر پر ماجرا؟ نه٬ فکر نمی کنم خیلی اهلش باشد. ورزش؟ مخالفتی ندارد و اگر گاهی پا بدهد تنی به آب می زند و شنایی می کند. صک.س؟ باید مثل خودش رومانتیک باشد و احتمالا معتقد است هر چیزی متعادلش خوب است. خواستید بگویید نه هم راحت باشید. آن جور که من این آقا را شناخته ام نه را بشنود کمی دلگیر می شود و خودخوری می کند و بعد سرش را مثل بچه آدم می اندازد پایین و می رود پی کارش.

آدم نباید حتما انیشتین باشد که بفهمد آقای الف یک برونگرای دو آتشه است و آقای ب یک درونگرای تمام عیار. آقایان الف و ب در باقی شرایط تفاوت معنی داری با هم ندارند. خوب! حالا انتخاب بفرمایید. خوشحالید٬ نه؟ دیدید من چقدر هوایتان را دارم! دو تا اکازیون برایتان پیدا کرده ام که زیاد نگران انتخاب کردنتان نباشید؛ حالا این یکی نشد٬ آن یکی! اما سوال دومی هم هست. اگر بنا بود یکی از این دو را فقط به عنوان دوست پسر انتخاب کنید کدامشان را ترجیح می دادید؟ گفتم که از گزینه های هیچکدام و هر دو هم خبری نیست. آش خاله است! از شوخی گذشته٬ به نظرم در این میان فقط شمایید و شما و انتخابتان؛ انتخاب بدی وجود ندارد.

برون گرایی و درون گرایی بیماری نیستند بلکه گویای جنبه هایی از شخصیت آدمی هستند و شخصیت الگوی پایدار رفتاری انسان را شامل می شود. لابد اصطلاح اختلال شخصیت به گوشتان خورده است. تیپ دوم اختلال شخصیت که اختلالاتی چون خودشیفتگی٬ مرزی٬ و سایکوپد را شامل می شود٬ پهلو به برونگرایی می زند. تیپ سوم اختلال شخصیت که مثالهای چون شخصیتهای اجتنابی٬ وسواسی٬ و وابسته را در بر می گیرد٬ سمت و سویی درونگرایانه تر دارد. اختلال شخصیت هم مانند بسیاری از بیماری های روانپزشکی می تواند به درجاتی از اختلال عملکرد اجتماعی بیانجامد. قصد من در این چند خط باقی مانده توضیح دادن اختلالات شخصیت نیست چه به کرات در همین وبلاگستان از آن سخن به میان آمده است. می خواهم کمی برایتان از شخصیت آقای الف بنویسم. ایشان یک sensation seeker (جوینده هیجان ترجمه اش می کنم) است؛ نوعی از شخصیت سالم و در عین حال بسیار کارآمد (بر خلاف یک اختلال شخصیتی که عملکردی محدود یا مختل دارد).

جویندگان هیجان استعداد غریبی در کشف و تجربه موقعیت های نو و هیجان آور دارند. عاشقانه زندگی را دوست دارند. بسیار پر انرژیند و خستگی ناپذیر. تنوع طلبند و استراحت در کارشان نیست. ریسک کردن و خود را در مواجهه شرایط تکان دهنده قرار دادن نشئه شان می کند. مشکل اصلی اما این جاست که به نظر هیچ تجربه ای هر قدر هم که تکان دهنده و خطرناک باشد برایشان به قدر کافی هیجان انگیز نیست. هر چیز مونوتون و تکراری حوصله شان را سر می برد و باید به هر ترتیبی که شده تغییرش دهند وگرنه سر می گذارند به بیابان و شیوه مجنونی پیشه می کنند. جویندگان هیجان برخلاف افراد اختلال شخصیتی تیپ ۲ موقعیت را خوب درک می کنند و ریسک را آنالیز می نمایند و معمولا وقتی قدرت مدیریت ریسک را در خود می یابند با سر به درونش شیرجه می زنند. گاهی هم حساب و کتابشان درست از آب در نمی آید و می خورند به تخته سنگ اما چاره چیست؟ مگر می شود بدون هیجان نفس کشید؟! از اینها کلی ورزشکار المپیکی و سیاستمدار برجسته و مدیر موفق در آمده است. آخر رقابت٬ تهاجم٬ و ریسک پذیری در خونشان است. لطفا اضافه کنید high sex drive را. آقای الف مولتی پارتنر بوده اند و احیانا چند سال بعد از ازدواج با شما هم سر و گوشش دوباره خواهد جنبید. احتمال است دیگر! آقای کروکودیل موقعیت اجتماعی خود را با هرزگی هایش به خطر می اندازد و آقایان الیوت اسپیتزر و بیل کلینتون آینده سیاسی شان را قمار می کنند. خاتمی نیستند خلاصه که به زور دگنک بشود سیاستمدار و با من بمیرم تو بمیری بماند و اشکش دم مشکش باشد و دست آخر هم عین تو سری خورده ها دل خوش کند به این که  گفته اند عجب سیاستمدار گوگولی!

شواهد آزمایشگاهی نشان می دهد سطح سرمی آنزیم مونو آمین اکسیداز A -آنزیمی که تنظیم میزان فعالیت مغزی دوپامین را به عهده دارد- در sensation seeker ها پایین تر از جمعیت نرمال است. دوپامین نوروترانسمیتری ست که جنبه های مختلف از احساس سرخوشی را در فرد سبب می شود. پایین بودن فعالیت آنزیم مذکور تا حدودی تمایل زیاد این افراد به ایجاد و حضور در موقعیت های هیجانی را توجیه می کند؛ واکنشی برای دستیابی به سرخوشی و جبران کمبود فعالیت دوپامین. در عین حال سطح بالای تستوسترون در  این افراد نیز مزید بر علت است. تستوسترون هورمونی ست که بسیاری از صفات مردانه را ایجاد و دلالت می نماید. جویندگان هیجان نیازی مبرم به برنده شدن و موفقیت دارند. اصولا برنده شدن و احساس موفقیت سطح تستوسترون بدن مرد را بالا نگاه می دارد و باختن باعث کاهش سطح این هورمون می شود؛ پدیده ای که در میان ورزشکاران حرفه ای با شدت بیشتری نسبت به افراد معمولی مشاهده شده است. نکته جالب آن که سطح سرمی تستوسترون در زنها نیز -در هنگام رقابت- افزایش نشان می دهد اما برد و باخت تاثیر قابل ملاحظه ای در بالا رفتن یا پایین آمدن هورمون ندارد. ترجمه این واقعیت فیزیولوژیک می شود «بر خلاف مردها٬ برای زن نفس بازی مهمتر از نتیجه آن است.» سطح بالاتر تستوسترون  sensation seeker ها٬ نتیجه و برنده شدن را برتر از هر بازی و قانونی می نشاند و به همین دلیل مدیران موفق با مجرمان و قانون شکنان نامدار در این میل بی نهایت به برد همداستانند.

روانشناسان یکی از ویژگیهای جویندگان هیجان را علاقه فراوان ایشان به خویش و توجه بی حد و حصر آنها به نیازهای خود توام با مورد توجه قرار دادن نیاز دیگران و تمایل شدید به حمایت از ایشان می دانند. در نگاه اول گویا با یک پارادوکس طرفید. ترکیب این دو همان اکسیری ست که از جوینده هیجان یک کاریزما می سازد. مردم علاقه فراوانی دارند به کسانی که نماد اعتماد به نفسند و قدرت و در عین حال مهربانند و حامی. شیوه تعادل برقرار کردن بین توجه به خود و حمایت از دیگری ست که می تواند طیف وسیعی از کاراکتر را در بر بگیرد؛ طیفی که یک کرانه آن خودشیفتگی ست و هیتلر شدن و دیگر کرانه آن قدیس شدن و آلبرت شوایتزر بودن. جوینده هیجان برونگراست ولی نوع خاصی از برونگرا؛ کسی که شما دوست دارید به او رای بدهید و سرنوشتتان را به دستان توانمندش بسپارید. می تواند حالا یک رییس جمهور باشد یا یک پدرخوانده مافیایی. درعین حال این که «جوینده هیجان بودن» یک کاراکتر مردانه است دلیل آن نیست که بگوییم میان زنها چنان خصائلی یافت می نشود! 

وقتی می روید و به آقای الف می گویید می خواهم با شما دوست بشوم٬ گور خود را با دست خود کنده اید. او باید همیشه تشنه باشد و دنبال آب بدود. شما با این کار هیجان به دست آوردنتان را نابود کرده اید. وقتی آقای الف به خاطر نه شنیدن از شما در حال در آوردن پاشنه در است٬ می خواهد برنده باشد. گاهی ممکن است حتی اشک کروکودیل هم برایتان بریزد. ولی وای به روزگارتان وقتی احساس امنیت و مالکیت کرد؛ دیگر خدا را بنده نیست! مونو آمین اکسیداز ساز خودش را می زند. تازه شما تستوسترونش را هم که با ارضای میل به برنده بودن٬ افزایش داده اید و لابد می دانید تستوسترون بالا چه می کند! جویندگان هیجان بیش از مردان معمولی به همسران خود خیانت می کنند حتی وقتی می دانند چقدر آشکار شدن گناهشان موقعیت اجتماعی-حرفه ایشان را به مخاطره می اندازد؛ اصلا شیرینی خیانت برای آنها به همین ریسک بالاست و برنده شدن در عرصه risk management. دو راه دارد. راه نخست نگه داشتن این آدم در شرایط ناامنی دائمی ست طوری که همیشه خود را در رقابتی برای به دست آوردن شما ببیند؛ حتی وقتی با شما زیر یک سقف زندگی می کند. راه دوم سلب ریسک از خیانت است و با نشان دادن اینکه هیچکس را اصولا رقیب خود نمی پندارید٬ خیانت در زناشویی را برایش تبدیل می کنید به یک فعل بی مزه و بی خاصیت. راحتتان کنم؛ هیچکدام از این دو راه نه شدنیند و نه موفقیت صد در صد دارند. شرط لازم و کافی برای خیانت آقای الف این است که خیانت را پر هیجان بیابد و فرصتش را هم داشته باشد. تازه اگر همسرتان رییس جمهور باشد و از این جنس و خیانت را چندان خواستنی و هیجان انگیز نداند معلوم نیست چه آتشی در کجای دنیا به پا کند! همسر آقای الف معمولا وقتی می فهمد آقای الف باز بازیگوشی کرده است و شیطنت٬ طلاق نمی گیرد و شوهر را ترک نمی گوید. رو ترش می کند و کمی هم قهر. بعد یک قول و قسم نیمبند می گیرد از ایشان و آخرش هم سعی می کند همه چیز را برگرداند به روال عادی. آخر بد مذهب این آقای الف جذاب است؛ جذاب و یک تکیه گاه تمام عیار. یک نگاه به خودتان بیاندازید و ببینید چقدر انتخابش کرده اید حالا چه به عنوان مرد زندگیتان چه به عنوان دوست پسر. در هر دو صورت یعنی نتوانسته اید چشم بر جذابیت هایش بپوشانید.


دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
آقای کروکودیل

آقای کروکودیل مردی جذاب است که وقتی مثل الان از خواب بیدار می شود روبدوشامبر شانل خود را تن می کند و یک راست تشریف می برد تا سر و صورت را صفایی بدهد اول صبحی. آقای کروکودیل یک پوزه دراز مردانه دارد و پوستی زبر و پر دست انداز که وقتی مثل الان سر میز صبحانه می نشیند قهوه اش را می نوشد و بعد گلو را با یک اهم کوتاه صاف می کند تا مستخدم بشنود و بپرد و برود روزنامه را بیاورد. آقای کروکودیل مردی متین٬ فوق العاده موقر٬ بسیار متمول٬ حسابی موفق٬ اند خوش پوش٬ و بی نهایت اهل خانواده است که وقتی مثل الان کت والنتینوی خود را پوشیده است و عطر گوچی زده است و کلاه لبه برگشته ایف سن لورن سر کرده است منتظر می ماند تا شوفرش -اصغر آقا- الگانس را سه سوت بیاورد جلوی پایش مقابل پلکان ورودی عمارت سبک ویکتورین نیش ترمز بزند تا ایشان بروند به امورات روزانه بپردازند. آقای کروکودیل مدیری ست جدی و مرتب و منظم که وقتی مثل الان عصبانی باشد دیگر هیچ کس جرات نمی کند از نزدیک دفترش هم رد شود تا دقیقا مثل الان ترتیب مادر معاون رده بالای خودش را بدهد؛ حالا می خواهد فقط در حد فحش خواهر و مادر باشد یا عین عین الان که دهان باز کرده است و کله آقای معاون را کنده است و زنگ زده است به منشی که به کارگر بگو بیاید استخوانهای این مردک بی عرضه را جمع کند و یه تی هم بیاورد که کف اتاق را نجاست برداشت. آقای کروکودیل از پشت آن عینک ظریف نگاهی بی اعتنا اما شدیدا نافذ دارد که وقتی مثل الان دارد کسی را جهت انتخاب معاون جدید برانداز می کند مو به تن آدم سیخ می شود. بعد به اصغر آقا می گوید این به درد نمی خورد؛ زیادی متین و موقر و خوش پوش و موفق است و به نظر اهل خانواده هم می آید. به اصغر آقا می گوید برود یکی دیگر را پیدا کند جهت معاونت شرکت. اگر فکر می کنید آقای کروکودیل در دنیا به کسی بیشتر از اصغر آقا اعتماد دارد٬ کور خوانده اید. اصغر آقا محرم اسرار آقای کروکودیل است و از همه جیک و پیک ایشان سر در می آورد. اصغر آقاست که می داند آقای کروکودیل در عین حال که یک کروکودیل تمام عیار است٬ مردی ست احساساتی و عصبی مزاج و خیر خواه و درنده و بازیگوش. به نظر اصغر آقا٬ کودک درون آقای کروکودیل یک بچه سوسمار مامانی پدرسوخته است که هیچ وقت زیر بار ختنه نمی رود؛ یک تحلیل روانشناختی خاص که خیلی به دل آقای کروکودیل نشست٬ اولین بار که بر زبان اصغر آقا جاری شد. شاید چون نفهمید یعنی چه! فرقی نمی کند شرکت معاون رده بالا دارد یا نه؛ حرف آخر را اصغر آقا می زند. از ما نشنیده بگیرید اما اصلا آقای کروکودیل یک جورهایی جوانی خودش را در اصغر آقایی که دیگر الان پا به پنجاه گذاشته است می بیند؛ بهتر است دلیلش را هم اگر نمی خواهید یک لقمه چپتان کند٬ نپرسید. اصغر آقا مردی لمپن و بی سواد و کلبی مسلک است که وقتی مثل الان دارد از لای دندانهای تیز و برنده آقای کروکودیل مانده گوشتهای معاون سابق را با خلال در می آورد دلش غنج آن دو پیک عرق سگی آخر شب و وافور و پنج سیخ جگر و صدای حمیرا را می زند. دیگر کاری ندارد که آقای کروکودیل را دقیقا مثل الان دارد می رساند به ویلای لواسان و بعد می رود دنبال مهپروش تا بیاورد و بیاندازدش بغل آقای کروکودیل. مال اصغر آقا که خیلی وقت است به برکت وافور و منقل خوابیده است و احساسی ندارد به این خانم. تازه با پولی که مهپروش خانم بابت هر بار همخوابگی از آقای کروکودیل می سلفد مال هر کس دیگری هم جز اصغر آقا بود٬ می خوابید. بدبختی این است که سوسمار درون آقای کروکودیل بد جوری عاشق مهپروش شده است و البته اصولا آقای کروکودیل استعداد عجیبی دارد که هی عاشق این قحبه و آن بدکاره شود؛ مهپروش که اصغر آقا غلط نکند٬ شانزدهمی یا هفدهمی ست.  اصغر آقا که گفته بود این آقای کروکودیل کمی بازیگوش هم هست؛ شما دقت نمی کنید. آقای کروکودیل کلا مردی ست منطقی که وقتی مثل الان سفره دلش برای اصغر باز است می گوید «اصغر آقا جان٬ می دانی چرا از آن پیشنهاد اولت برای معاونت اداره خوشم نیامد؟ اینها که خیلی موقرند و  متین و خوش پوش و موفق و اهل خانواده حتما ریگی به کفش دارند. یکی را بیاور که مثل خود لمپنت باشد لطفا.»


شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
صک.س یک گناه مردانه!

این کلمه را چطور بنویسیم که خوانده بشود و فیلتر نشود و در عین حال حرفهایمان را جدی بگیرند؟ صکس یا سکص یا سک.س یا صک.س؟ لطفا زن یا مردی را پیدا کنید که در طول عمرش فلسفه یگانه ای از این هرچه دلتان میخواهد صدایش کنید داشته باشد تا بنشینیم درباره روایت زنانه و مردانه اش جدا جدا بحث کنیم. بخوانید دیگر (۱و ۲و ۳ و ...). همه می گویند باور کنید من یک روشنفکرم. نمی خواهم بازی هم بخورم و میخواهم حالیتان کنم که بی دلیل و بی فلسفه دست از پا خطا نخواهم کرد. من همین جا اعلام می کنم که صک.س یک گناه مردانه است و یک تقدس زنانه. من به صراحت تاکید می کنم عموم آقایان تا قبل از ازدواج بیمار جنسیند و عموم بانوان قربانیان شهوات بی پایان ذکور. بعد از ازدواج را هم که اصلا نگو! امان از دست شوهران سرد مزاج زود ارضای چشم چران خیانتکار و بی نوا زنان عاشق پیشه پاک سیرت مسوول!

خدا را صد هزار مرتبه شکر که آرزوهای زنان هم سن و سال من دارد در نسل چهارم بعد از انقلاب متحقق می شود و دخترکان مردم سالار٬ بی حساب و کتاب های فلسفی مالتی پارتنر می شوند و چشم و گوششان بحمدالله باز شده است و پرده بکارتشان را به هیچ انگاشته اند و در عین حال وقوف کامل دارند به مزایای استعمال کاندوم. خدا را شکر که امروز دخترکان نسل چهارمی خوب میدانند ارگازم چه صفایی دارد و بی خود جوانیشان را به پای مرد بی خاصیت مبتلا به مایکروفالوس یا پره مچور اجکولیشن تباه نمی کنند. خدا را شکر٬ دخترکان نسل چهارمی به لطف مادران آسیب دیده و خواهرانی که شما باشید خوب می دانند همه چیز را نمیشود و نباید از یک مرد انتظار داشت و البته هر چیزی و هر کس به جای خود؛ مردی داریم که اقتصاد خانواده را رتق و فتق میکند و مردی که عواطف رومانتیکمان را می جنباند و مردی که جسممان را می چلاند و بلد است چگونه ارضایمان کند.

شرمنده ام ولی دست خودم نیست که حالت تهوع می گیرم وقتی می خوانم زن برای مرد یعنی سکس. تعمیم دادن کار راحتی ست. می شود گفت مرد برای زن یعنی دستگاه تولید انبوه پول و اگر خوب کار نکرد بهتر است دورش بیاندازی. مرد برای زن یعنی قلچماقی که رگ غیرتش متورم شود اگر کسی چپ نگاه همسرش کرد. مرد برای زن یعنی پدر بچه ها که بهتر است اتو کشیده باشد و شق و رق. مرد باشد دیگر! خلاصه مرد می شود به عبارتی همان تکیه گاه که خیلی لفظ روشنفکرانه و دلنشینی ست.شما بانوان گرامی هم نسل من بهتر است ببینید صک.س را بهتر است این جور بنویسیم یا مثلا س.ک.ص بنویسیم تا شاید فیلتر خورش سختتر بشود! ضمنا می توانید به قدر کافی روایت های پلورالیستیک جنسیت بندی شده صکچوال را چماق کنید و بتابانید بالای سر ما که زهره مان برود. این راحتترین کار ممکن است؛ پیدا کردن مقصر! فقط یادتان باشد که امثال من همان هم سن و سال هایی هستند که گیج و ویج نمی دانند چه خاکی به سرشان بریزند! می ترسند پیشنهادی بدهند مبادا به عواطف فمنیست گونه تان بر بخورد. می ترسند پیشنهادی ندهند و شما فکر کنید بخاری بلند نمی شود از مردهای امروزی. می ترسند بگویند صک.س و شما بر آشوبید و بگویید به چشم کالا دیده شده اید. می ترسند نگویند صک.س و پیش خود فکر کنید این یکی تمایلات هموصکچوالانه دارد. می ترسند نازتان را بکشند و بگویید واه واه عجب مرد احساساتی ضعیفی. می ترسند نازکشی نکنند و بگویید این مردان بی عاطفه سنگدل هوسران!


شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
هویت پا در هوا

بعد از هفت سال دوباره رفتم. پیاده. این بار تنها. فقط قصدم این بود که قله رو فتح کنم. هیچ انگیزه دیگه ای وجود نداشت. از مسیر اوسون٬ شش ساعت و نیم طول کشید تا رسیدم به قله توچال. سک سک کردم و برگشتم. حالا که دارم کارم رو برای همیشه ترک می کنم گویی حرصی برام شکل گرفته که از مزایاش ٬این دم آخری٬ حسابی استفاده کنم. امروز مسابقات بین المللی اسنوبورد بود. تو مسیر برگشت با تله کابین با نفر اول مسابقه هم سفر شدم. اهل اسلوواکی بود و برنده نقره المپیک زمستانی اخیر. قیافه اش عادی بود نه مثل اسکی بازان جوان ما که یا اهل تهرون هستند با موهای سیخکی و آرایش غلیظ و رفتارهای ناهنجار و یا اهل شمشک و دیزین با اسامی فامیل تابلو و قیافه های بومی و رفتارهای ناهنجارتر از گروه نخست.

سوار اتوبوس شدم. همراه یه گروه مفصل از دختران و پسران نوجوونی که از مسابقه برگشته بودند؛ با موهای سیخکی و آرایش غلیظ و رفتار ناهنجار. داد و بیداد و قهقهه و شوخی های آنچنانی! خوشحالن دیگه. دارن جوونی میکنن. نه مقامی تو المپیک کسب کرده بودن و نه حتی رتبه ای و عنوانی در مسابقات در پیت خودمون. فقط یه رقابت نهان بود بینشون که کدومشون دلبری بیشتری از جنس مخالف خواهد کرد. کارشون به جایی رسید که شوخی هاشون دامن افرادی رو گرفت که تو اتوبوس نشسته بودن و از اونها نبودند. مسیر البته خوشبختانه کوتاهه. راننده ترمز نکرد تا پیاده شون کنه. با اینکه از اون ته داد میزدن که بچه ها بپایین حواس راننده رو پرت نکنیم همه مون رو بفرسته ته دره. لابد آقای راننده دلخوش بود به ۲۰۰ تومنی که دست آخر باید می سلفید. مردی بلند نشد و نگفت «هوی؛ اینجا خونواده نشسته؛ خودتونو جمع کنید». زنی رو نشنیدم نوچ نوچ کنه و به بچه اش بگه «درس بخون مادر که فردا پس فردا مث اینا نشی». برای من همه اینها تصویری بود از حضور در بطن یه جامعه بلاتکلیف. این همون جامعه ست که وقتی ۱۰ سال بیشتر نداشتم خوابوند زیر گوشم به جرم روزه خواری در ملع عام. این همون جامعه ایه که من رو هفت سال راهنمایی و دبیرستان با سر کچل و شلوار پارچه ای و پیراهن آستین بلند فرستاد سر کلاس درس. چه محشری به پا شد یه بار وقتی شلوار تمیز نداشتم و با جین رفتم مدرسه؛ تو به چه اجازه ای اصلا جین خریدی؟ آقا به خدا از خارج برامون آوردن! مگه تو فامیل داری تو خارج؟!!! این همونه! همون جامعه که به جرم بدحجابی مادرت تو خیابون میتونست از مدرسه اخراجت کنه. این همون جامعه ایه که من و وحید رو وقتی سال دوی پزشکی بودیم و نه قیافه عجیبی داشتیم و نه اهل دود و الکل٬ فقط به جرم مجرد بودن٬ از ورود به رستوران و سینما منع کرد.  این همون جاست که فیها خالدون اتوموبیلت رو رصد می کردند تا نکنه صدای هایده و داریوش توش پخش شده باشه.

من اما در حسرت عمری که به پای خرافات و ایدئولوژی رسمی سوزوندم نیستم. میگن از نسل ما سوخته تر و داغون تر فراوون بودن بعد از انقلاب. یکی گفت لااقل شما رو همین جوری نگرفتن و نذاشتن بیخ دیوار جهت دو لقمه اعدام بی حساب و کتاب. یکی دیگه می گفت شما نرفتید کردستان خدمت کنید و صبح از خواب بیدار نشدید در حالی که گوش تا گوش سرتون رو بریده باشن و گذاشته باشن محض یادگاری روی سینه تون. من هم هیجانی داشتم و نوجوونی و عشق و تجربه های مهم. من از بخت بلند در بیافرا یا خوزستان یا سیاه پوست به دنیا نیومدم. من فقط برام این بلاتکلیفی و هویت مشوش که یک سرش صدا و سیمای مسجدیه و اون طرفش VOA و PMC جلب توجه میکنه. مادر و پدر من فقط از ترس مدرسه و کمیته و گشت ثارالله نبود که نمی خواستن پسرشون تیپ عجیب و غیر عادی داشته باشه. همین پدر و مادر الان بدشون هم نمیاد داداش کوچیکه موهاش سیخ باشه و ریش نافرم بذاره؛ این جور جوونتر به نظر میاد. این جناب سروان غیرتی کرد توچال تازگی سیگار رو ترک کرده تا بتونه بدون عذاب وجدان به دخترها بگه «دخترم؛ سیگار برای سلامتیت خوب نیست. خواهش میکنم نکش. واسه خودت میگم.» وقتی هم دخترک شونزده ساله ای پیرمرد رو دست میندازه٬ سروان فقط سرخ میشه و آه میکشه. می گفت ته چیزی که از جوونیم یادمه یه پنجره ست که تو دوردست دخترکی موهاشو پشتش افشون می کرد و برای ما همون کافی بود تا فکر کنیم عاشقیم. کسی دیگه این طرفا سرش رو بالا نمی گیره و با اطمینان نمیگه فلان کار درسته و بهمان کار غلط. همه می ترسن که متهم بشن به تعصب و بلاهت؛ جناب سروان٬ خونواده اتوبوس نشین٬ مادرم و پدرم!


چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387
مصائب یک من بودن

غضی جان٬ سلام؛

همون سال ۱۹۸۷ بود؛ بعد از برنده شدن اولین جایزه مهم زندگیم به خاطر بازی کردن تو یه سریال استرالیایی. بیست سالم که بیشتر نبود. وقتی یه جایزه مهم رو بذاری کف دست یه دختر بیست ساله اول تو خیالاتش تصویر پدرش میاد که الان داره بهش افتخار میکنه و بعد هم پیش خودش میگه یعنی میشه یه شوهر مث بابای خودم گیرم بیاد؟! من معروف شده بودم. نه مثل الان که یه دنیا کشته مرده ام باشن ولی پیش میومد که حتی بعضیا اسم و فامیلم رو از بهر بکنن. بعد تو اون مهمونی پسره لندهور یه دور باهام رقصیده و میگه قیافه ات آشناس. خب نگید که اگه لندهور بود بی خود کردم باهاش رقصیدم. چاره ای نیست. شما هم جای من بودین با یه متر و هشتاد سانت قد٬ باید فقط منتظر پیشنهاد بابا لنگ درازانه بمونید. خودمو کلی گرفته بودم و صبر کردم ببینم به یادش میاد منو کجا دیده یا نه. وای که چقدر شبیه کودنا بود! زور زد. فیها خلدونم رو پرسید. مدرسه کجا می رفتم٬ خونه ام کجا بوده٬ محل کارم کدوم طرفاس٬ و ... آخرش هم میگه احتمالا ما یه دوست مشترک داریم که اینقدر آشنا به نظر میام. لبخند پیروزمندانه ای زدم و ازش پرسیدم سریال ویتنام رو از تلوزیون دیده یا نه. وقتی گفت «هی... یکی دو قسمتش رو!»٬ گفتم من نیکولم؛ نیکول کیدمن! جواب چی بده خوبه؟ برگشته میگه هاهاهاها؛ پس منم مادر ترزا هستم٬ از آشناییتون خوشوقتم! دید بهم برخورده. دید رفتم و یه گیلاس برداشتم و نشستم یه گوشه. حتی اگه پسر لندهور تنهای دیگه ای بود٬ تعلل نمی کردم و می رفتم پیشش تا آدم بشه. زیر چشمی پاییدمش. دیدم اومد طرفم. دیدم از صورتش پیداس که کلی شرمنده شده. میشد بخشیدش؛ خیلی راحت! اومد و گفت: «ناراحت شدی؟» عصبانی چشم دوختم به چشماش و جواب دادم: «معلومه!» و ازش چشم گردوندم. بعضی چیزا رو میشه با یه عذرخواهی خشک و خالی به نحو احسن ختم به خیر کرد. کافی بود بگه «معذرت میخوام» و من لبخند دلبرانه ای بهش تحویل بدم و همه چیز به خوشی فیصله پیدا کنه. میگم کودن بود پس سرزنشم نکنید چون با سری افکنده و لحنی که ادب و شرم ازش می بارید گفت: «من نخواستم ناراحتت کنم. باور کن به نظر من تو خیلی هم از اون دختر دراز بی قواره خوشگلتری!» جای من بودین خوشحال میشدین یا ناراحت؟ فکر می کنید اون موقع داشت از من تمجید می کرد یا احیانا میرید به هیکلم؟

دیگه خیلی سال از اون شب کذایی گذشته. الان اگه کسی منو ببینه و نشناسه حتما میذارم به حساب عقب افتادگی ذهنیش. بعضیا البته دو به شکن و ازت می پرسن تا مطمئن بشن. من هم برای فرار از امضا دادن و عکس یادگاری گرفتن٬ یاد گرفتم بگم «نه من کیدمن نیستم.» آدمهای باشعوری که بگن «ببخشید» و برن کم نیستند اما هنوز کسانی رو می بینم که اصرار دارن چیزی رو که اصلا به دل نگرفتی به ضرب و زور جملات جفنگ از دلت بکشن بیرون. آقایون معمولا می فرمایند که «اوه؛ البته شما خیلی زیباتر و صکسی تر از اون هستید. این هم بیزنس کارت ما؛ خدمتتون باشه تا اگه لوله هاتون ترکید بیایم براتون از اول نصبش کنیم» و خانوم ها هم معمولا میگن «عزیزم؛ خدا رو شکر که تو اون نیستی. تو این دوره و زمونه کی میخواد جای اون بی لیاقت قدرنشناس باشه که شوهر به اون ماهی رو دست به سر کرد!» من میخوام زودتر برم سر حرف اصلی ولی هی حرف تو حرف میاد. می دونید؟ همه فکر می کنن سختترین قسمت کار سلبریتی بودن چک و چونه زدن با پاپاراتزی ها و فرار از دست تماشاچی ها و تماشاچی نماهاست. ولی هیچ فکرشو کردین که یه دنیا بخوان شوهرشون تام کروز باشه و من بدبخت گیر این پسربچه پا کوتاه بیافتم؟! من اولین کسی بودم که گفتم آهای دنیا بیا این تام کروز مفت چنگ خودت؛ نخواستیم! این تام چی چی داشت که شما ندید بدیدا اینقدر خودتون رو واسش تیکه پاره کردین٬ آخه؟! من بیست و سه سال بیشتر نداشتم که به تام شوهرم دادن. یازده سال آزگار هم که خون جیگر خوردم و به پاش نشستم. وقتی می شنوم این غربتیا میگن شوهر فلانی عین تام کروزه٬ میخوام از وسط نصفشون کنم. همین دیگه! شوهرشون عین تامه وگرنه اگه خود تام بود نشونتون میدادم به چه گه خوردنی می افتادن.

بریم سر اصل مطلب. این فیلم جدید منو دیدین یا نه٬ نمیدونم. مارگوت در عروسی رو میگم. ندیدین هم البته چیز خیلی مهمی از دست ندادین. فیلم چرندیه که به زور فیلمبرداری مخصوص و کاتهای مکرر و فضای حزن آلودش کمی روشنفکری به نظر میرسه. منم و جک بلک و چند نفر دیگه از بر و بچه ها. من توش نقش مادری رو بازی میکنم که در کش و قوس طلاقه و رفته مراسم عروسی خواهرش رو جفت و جور کنه. شوهر خواهر آینده که به عبارتی همون جک بلک باشه اصلا به مذاق من خوش نمیاد. آخه یه موجود هرزه ست که حتی نمیتونه عصبانیت های مسخره و شوخی های جلفش رو کنترل کنه. من اینجا نویسنده ام و شما زودی دستتون میاد که تنها دلیل رفتنم به استقبال مراسم عروسی خواهر٬ خود مراسم نیست بلکه قراره دیداری هم از معشوق و رقیب شوهر فعلیم بکنم و اگه پا داد شاید یه صکسی هم داشته باشیم٬ خب! یه پسر در شرف بلوغ هم دارم٬ ضمنا. حالا خر بیار باقالی بار کن! کتاب جدید من که به روابط ناسالم یه پدر و دختر پرداخته٬ یه جورایی فاش کردن تمایلات من به پسر خودمه که وسواس گونه طرد و سرزنشش میکنم. وقتی هم با شدت و حدت رابطه نامشروع شوهر خواهر آینده رو با یه دختر شونزده هفده ساله تو سر خواهرم میزنم و میگم این بابا وصله تن تو نیست و میشه به جرم پیدوفیلیا سپردش به دست قانون٬ در حقیقت دارم به خودم هشدار میدم که اجازه نداری به پسر خودت جز به چشم مادری نگاه کنی. آخر قصه هم کلیدی که قفل از مشکلات عدیده من باز میکنه همانا عشق مادرانه ست و بس! یه آش شله قلمکاریه خلاصه که شما رو هم به سرگیجه میندازه. حالا گور پدر فیلم! یه نونی توش بود و یه بوی روشنفکری و من هم رفتم توش بازی کردم. میدونید؟ من ترسم از اینه که دفعه بعد روابط سکچوال و عاشقانه بین پدر و دختر یا مادر و پسر طوری طرح بشه که شما بگید چرا که نه! عشقه دیگه و تو دنیای بی قاعده و بی اصول٬ عشق خودش ناخودآگاه میشه یه اصل و قاعده. من منتظرم به زودی چنان صحنه های رومانتیک-اروتیکی از روابط حسنه والد-فرزند روی پرده سینماها بیاد که اشک شوق رو بر چشمان بیننده روانه کنه. به چشم خودتون خواهید دید که ملت همین روزا بر می گردن میگن چه ظلمی رفته بر کسانی که مبتلا به پیدوفیلی بودن تو طول تاریخ.

غضنفر جان٬ برادر عزیزم؛ این درد دلی بود که سر گلوم قلمبه شده بود و اگه سفره دل رو واسه تو پهن نمی کردم حناق می گرفتم. شما هم اگه صلاح دیدی اینو تو وبلاگت بذار تا بقیه بخونن و اعصابشون خط خطی بشه.

قربانت

ن. ک.


سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
قصه های سال نو

خیلی هم شروع بدی نبود؛ گیرم با یک خبر فوت به استقبال سال نو رفتیم. ده روز رو کشیک دادم. فرزام هم رفت. رفتنش پر از Ambivalence بود. باز یه دوست خوب ازم جدا شد ولی به اون چیزی که می خواست رسید. الان دیگه حتی برای یه بیرون رفتن ساده کسی دور و برم نیست چه برسه به خوردن آب گوجه فرنگی تند! هر جا که هستی امیدوارم موفق باشی و از اون مهمتر با همسرنازنینت خوشبخت بشی.

یه نشریه دارویی مغز و اعصاب ازم خواسته براشون مقاله بنویسم. تو همون روزای اول سال جدید عنوان پیشنهادیم رو هم قبول کردن و ای میل زدن که پروفسور غضنفر عزیز (!) منتظریم هر چه زودتر مقاله ات رو بفرستی ((: دعوتنامه کنگره اروپایی هم رسید دستم. دو تا مقاله دارم. ویزا هم اگه ندادن به جهنم! دیگه برام عادی شده. دلم میخواد برم. بیشتر برای دیدن یه دوست تو هلند؛ یه فرشته خیلی مهربون. یکی که هرگز از نزدیک ندیدمش ولی تو سختترین دوران زندگیم کمکم کرد و عطش و نشستن و دو ساعت همصحبتی باهاش مدتهاست به جونم افتاده. یه مصاحبه باهام انجام شد توسط دو تا خبرنگار درباره طب ارتفاع. از طرف یه مجله ای که به گمونم بعد از نیویورک تایمز و واشنگتن پست تاثیر گذارترین نشریه دنیا باشه چون مث همون دو تا هرچی بعد از مصاحبه رو پیشخونهای دکه های روزنامه فروشی تهرون دنبالش گشتم پیداش نکردم! امسال خیلی کمتر کار می کنم و برنامه هام رو دارم کاملا تغییر میدم.

از همه اینا مهمتر این که پی به یه سری استعداد جدید بردم. من هیچوقت پوزیشن هایی رو که تو عید گرفتم در حد و اندازه فیزیک خودم نمی دیدم. تصور کنید که من تونستم در حالیکه سرم مماس به زمین بود پای راستم رو عمود کنم به سطح افق و پای چپم رو همون زمان ۱۸۰ درجه برگردونم تو هوا. من چند بار گره خوردم و به غایت جر. عجیبه؟ بالاخره اما اسکی یاد گرفتم! هنوز هم نمی فهمم چرا این جماعت اسکی باز موقع آسیب دیدگی و محرومیت فصلی از این ورزش نیمه مفرح اشک حسرت میریزن و التماس می کنن تا چاره ای برای بی مصرف نموندن چوب و لباس گرون قیمتشون بکنم. اسکی البته خوبه؛ جالبه؛ مهیجه؛ ولی اون طورها هم اعتیاد آور و غیر قابل گذشت نیست. بد میشد اگه بعد از دو سال پای پیست کار کردن سر رو پایین می انداختم و می گفتم بلد نیستم و الان حسرت می خورم که چرا زودتر از اینها همت نکردم. روز سوم فروردین هم یه خانوم ترگل ورگلی اومد تو کلینیک و در رو بست و گفت ... بعلههههههههه. این از اون قصه ها ست که فقط اولش مهمه و جذاب. تا آخرش اگه براتون بگم ازم ناامید میشید. به هر حال من اینو گذاشتم به حساب اینکه تا آخر سال هی میان در میزنن و میگن: «می خوام باهات دوست بشم».

تازگیها اول قصه رو می نویسم و دلی از عزا در میارم و بعد میشینم به سانسور کردنش تا قابل پست بشه. دفعه پیش یه کلمه از دستان سانسورچی خودم در رفته بود که معذرت میخوام. کامنتدونی دوستان بلاگ اسپاتی و وردپرسی به هیچ صراطی مستقیم نیست. فقط با ای میل میشه براشون کامنت فرستاد. گفتم که یه وقت فکر نکنید کامنت ننوشتن مدلول خوانده نشدنه. بگذریم که بعضی وقتها کامنت گذاشتن سختترین کار روزگاره.


شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
این عزرائیل دوست داشتنی

تلفن که زد فکر کردم میخواد فوت داداشم رو تسلیت بگه. مطمئن بودن حتما یه جوری به گوشش رسیده. داداش خیلی سال پیش گم و گور شده بود و این هفته که جنازه اش رو گوشه یه خرابه پیدا کردن٬ مهمترین نقش خونوادگی زندگیشو بازی کرد؛ به همه فهموند که ما هم مرگ داریم! مامان صیحه می کشید. بابا ٬دو سه روز به رسم عزا٬ شیره کشی رو گذاشت کنار. در و همسایه که سر و کله شون پیدا شد واسه عرض تسلیت٬ مامان بلند بلند میخندید؛ آبروریزی بود اصن! بابا هم دعوت پای منقل یکی از همسایه ها رو با کمال میل پذیرفت. تا قبلش٬ کسی این طرفا محل ما نمیذاشت. چهار سالی هم میشه که اومدیم تو این دخمه٬ گذر آ سید حسن٬ دروازه غار. نداریه دیگه! قیافه هامون هم که به آدم حسابیا نمیاد. باید پرت به پر کسی نگیره فقط. حواست اگه به این یه قلم باشه لااقل سر به سرت نمیذارن. وقتی حجله رو علم کردیم٬ نگاه های وحشت زده شون تبدیل شد به دلسوزی. طوری نگات می کردن که انگار دلشون کبابه واست. مرگ عزیزان این جور جاها واقعا مفیده و از شما چه پنهون٬ خیلی می چسبه. همسایه ها می فهمن ما هم شبیه اوناییم؛ ما هم بلدیم بمیریم!

گوشی رو برداشتم. نشئه بود. حتما می خواست تسلیت بگه ولی نمی دونم چرا پرسید نظرم درباره کاملیا چیه. یه هفته ست از مرگ داداش گذشته... یا شاید یه ماه... یا چه میدونم! به ما همین پنج شیش روز پیش گفتن بریم واسه تشخیص هویت. هر چی باشه ما هنوز عزاداریم. اون وقت این مافنگی بی شعور ور میداره یه زری میزنه که پق بزنیم زیر خنده و بشاشیم به هر چی عزا مزاس. حالا نخند کی بخند! گفتم: «فاطی رو میگی؟ همون سلیطه؟ از من بشنو داش فری٬ یکی دیگه همین سوالو ازت کرد٬ جلدی بگو ترتیبشو دادی. اینو نگی زبونم لال فک میکنن املی!» اشکم در اومده بود از زور خنده. قهقهه میزدم و پیاز داغشو زیاد می کردم: «من که بلانسبت شما کسی رو سراغ ندارم تو قلعه حسن خان و توابع٬ ترتیب این ج.ده رو نداده باشه. غلط نکنم مونده فقط داش فری! اگه دستت میرسه که نوش جونت ولی این آخری بر و بچ آمارشو از گلوبندک میدادن. کلاسش رفته بالا. با حاجی مایه دارا می پره دیگه.» نیشم وا بود تا بنا گوش. کلی وقت بود این قدر نخندیده بودم. اصن فکر نمی کردم اون جوری جوشی بشه. انگار هر چی زده بود از سرش پرید.

-دیوث؛ میخوام بگیرمش!

لحنش یه جوری بود. خب٬ گلاب به روتون٬ زیاد پیش میاد رفقا به ما بگن دیوث ولی آدم که نباید شوخی رو به دل بگیره. خواستم این دفعه هم فکر کنم داره شوخی میکنه؛ نه بابت دیوث گفتن که خداییش هیچ مهم نیست... بابت گرفتن فاطی! ایشالا که ما رو دست انداخته ولی چرا لحنش این جوری بود؟!

: فرامرز جون؛ بکش از ما بیرون ارواح خاک ننه ات. ما رو گرفتی؟ جدی که نمی گی؟ همون فاطی اینا رو منظورته که مستاجر آقای غلامی اینا بودن؟

کریم جدی بود اما. نمیدونم چرا فکر کردم اگه اسم صابخونه فاطی رو محترمانه تر حجی کنم و به جای اصغر کلنگ بگم آقای غلامی٬ ممکنه فتیله کریم یه فقره بیاد پایینتر. صدای مگسیش که پیچید تو گوشم و گفت «فاطی نه ازگل٬ کاملیا»٬ فهمیدم نه فقط هنوز آتیشیه٬ که از اون بدتر٬ قضیه فاطی بدمصب جدی جدیه!

قبضو پرداخت نکرده کسی و چند روزه که یه طرفه شده خط خونه؛ به سلامتی همین روزا هم قطعش میکنن و خیال ما کمپلت راحت میشه. یه تلفن عمومی گیر آوردم و زنگ زدم به کریم. خدا گه خوردن رو واسه همین روزا آفریده دیگه. اگه طرفتون مث طرف ما خطری و ناخوش احوال باشه و منتظر باشی یهو فرداش با تیزی سر گذر خفتت کنه که دیگه میشه واجب شرعی. تا پای گوشی گفت الو٬ شروع کردم به ماله کشی: «مخلص داش فری؛ چاکریییییم. میخواستم بگم یه وقت ک. شعرای دیروز ما رو جدی نگیریا! جون داداش فقط محض خنده یه پرت و پلایی پروندیم. اصن ما با شصت کیلو وزن عددی نیستیم بخوایم واسه شما تعیین تکلیف کنیم که! به دل نگیری یه موقع؛ ذلیلتیم به مولا!»

مست پاتیل بود. مهربون شده بود. تابلوئه وقتی مهربونه. این وقتا صداش میشه همونی که باید باشه؛ عین بدبختا. پرسید فلانی تا حالا عاشق شدی؟

: معلومه فری جون. مگه یادت رفته فرانک رو؟ یادت نیس چه جوری تا دیپلم گرفت ما رو دو در کرد؟

- هنوزم خاطرخواشی؟

: دروغ چرا! آره. اصن مرگ یه بار خاطرخواهی هم یه بار. ما دیگه دلمون نیومد با کسی رو هم بریزیم. به هیکل و ریش و سیبیلمون نیگا نکن؛ دلمون گنجیشکیه.

کریم یه آه بلند کشید و دیگه صداش نیومد. چند بار صداش کردم:« فری... فری... فرامرز!» بعد دیدم تلفن یه جیغ ممتد کشید و فهموند که گنده بک بی شعور بی خداحافظی گوشی رو گذاشته و قطع کرده! کوکب به دوستاش گفته بود صداش کنن فرانک. نمی دونم چه مرضیه که اون طرفا هر کی اسمش با ف شروع میشه حسرت اسمی رو میکشه که با ک شروع میشه و برعکس؛ کریم میشه فرامرز٬ فاطی میشه کاملیا٬ کوکب میشه فرانک٬ ما هم همون آقایی که بودیم می مونیم. از این سر تا اون سر قلعه حسن خان٬ تنها کسی که می گفت فرانک دختر خوشگلیه من بودم. فرانک کلا دو تا ابرو بود که یه دختر بهش آویزونه. از فاصله ۵۰۰ متری میشد با ضخامت ابروهای سیاه و لنگه به لنگه اش تشخیصش داد. همیشه واسه من سوال بود که چرا این ابروها رو ور نمیداره ولی یه بار یکی گفت که تازه برداشته و اینه! حالا نه که فکر کنید مشکلش فقط ابروهاش بودا! لب و لوچه قشنگی هم نداشت. چشماش هم تو حالت عادی داشت از حدقه میزد بیرون. میگن اون چشمای ور قلمبیده رو گذاشته بوده به حساب آهویی بودن. چاق بود و آویزون. عشوه هم که می کرد آدم عقش می گرفت. اون وقت همین ایکبیری محل ما نمیذاشت. کلا یادم نمیاد تو عمرم هیچ دختری گوشه چشمی به ما داشته باشه ولی قضیه کوکب فرق می کرد؛ خیلی زور داشت! ما یه دل نه صد دل عاشقش شده بودیم. فکر می کردیم دیگه این عفریته نه بگو  نباشه. نمی دونم! شاید هم اگه رسما بهش اعلام خاطرخواهی می کردم٬ نه نمی گفت. هیچ وقت اما نگفتم دوسش دارم. جراتشو نداشتم. اون هم که انگار نه انگار! نمیدونم اصلا منو هیچوقت دید یا نه. از کوکب واسه ما فقط یه رسوایی عاشقی موند. شده بودیم یه پا مجنون دلسوخته. گذاشتم همه بفهمن چقدر دیوونه فرانکم. اگه کسی میگفت بالا چشمش ابروئه میزدم شکمشو سفره می کردم؛ گیرم نه فقط بالا چشمش که همه صورتش ابرو بود! چند سال گذشت و خبر دادن شوهر کرده. غمبرک گرفتم. نمیشد باهام حرف زد. گفته بودم میخوام تنها باشم... میخوام به درد خودم بسوزم! گفتم هیچوقت با هیچکی عروسی نمی کنم. گفتم زنها همه شون سر و ته یه کرباسن. گفتم عاشقی و خاطرخواهی کیلو چند! حالا همه میدونستن من هم بلدم عاشق بشم. بهترین عشق هم واسه من عشق مرده بود؛ نه مجبور بودم نازکشی کنم و نه خفت بی عشقی رو می کشیدم. اصن یه جورایی مرگ همیشه خدا به من حال داده؛ واسه مون ٬بگی نگی٬اومد داره! وقتی یه کسی یا یه چیزی میمیره بار مسوولیت از دوشم برداشته میشه. مث اونایی که میگن ما تلاشمون رو کردیم ولی نشد!

من فرق می کنم با دایی صادق که میگن میلیاردر بوده و یکی کلاهشو ور داشته و الان شاسمیخ شده؛ هر روز پا برهنه دروازه شمرون رو تا تجریش چهار بار گز میکنه. اگه راست گفت باشن٬ دایی صادق دیوونه که بلند بلند میخنده و از اون بلندتر فحش خوار مادر میده٬ واقعا چیزی داشته و از دست داده. خب حق داره بزنه به سرش. من فرق می کنم با کریم که عشقش موقع نشئگی و مستی قلمبه میشه. کریم لااقل میفهمه عرق و شیره یعنی چی. من جوگیرم. شونزده سالم که بود یکی از رفقا سیگارشو داد دستم که نگه دارم واسش. پرید رفت پشت درخت بشاشه. من از اون به بعد سیگاری شدم. واسه من کریم هر چی هم که فری صداش کنم باز کریمه. وقتی میگم کاملیا یا فرانک دارم احترامات میذارم؛ رفع تکلیف می کنم!  فردا که باز کریم زنگ بزنه و بپرسه که می فهمم خاطرخواهی یعنی چی٬ از کوکب براش بریژیت باردو می سازم؛ کسی که نه تا حالا دیدمش و نه میدونم واقعا اونقدرا که همه میگن خوشگل بوده یا نه! من باید خودم باشم؛ خود خود جوگیرم!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88522


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون