قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
سال نو مبارک

امیدوارم سالی سرشار از کامیابی و بهروزی پیش رو داشته باشید. به نظر من هم نیاز دارم به یه مرخصی وبلاگی. فعلا خداحافظ تا یه روزی تو سال جدید...

ارادتمند

غضی


دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
امان از قسمت!

سال ۸۶ سال بزرگی بود چون توش اتفاقات خیلی بزرگ افتاد. بزرگترین اتفاق سال هم مربوط میشه به بزرگترین مرد ایران که تمام پیشنهادهای بزرگ و چرب و دندون گیر استکبار جهانی رو برای خروج از کشور و گرفتن تبعیت خارجی رد کرد و الان داره واسه مشاورین املاک رابینسون تبلیغ میکنه که چطور ملت بیان و از طریقش صاحب ملک بشن و تبعیت دوبی دریافت کنن! واقعا این حسین رضازاده حیفه. اگه نباشه آدم نمیدونه کی رو دست بندازه. عدل خدا رو می بینی؟ به این بچه کوچولوی ۸ ساله هیکل فیل عطا فرموده. این چرخ دوار روزگار چه بازیها که در نمیاره! مرد اخلاق سال نمیدونم چند تا نمیدونم چند کجا و مشاورین املاک رابینسون کجا! ای امان از قسمت! حالا من دارم فکر می کنم به این مشاورین تبلیغاتی تو مدرسه چی یاد دادن. آخه نمیگن یه چیزی باید به یه چیزی بیاد؟ آخه آقای تبلیغاتچی٬ این درسته؟ خوبه من فردا واسه تبلیغ شیر خشک بچه دو ماهه خودتو جلو دوربین بدم دست این آقا غوله تا یه عمر تو ضمیر ناخودآگاهش لولو ببینه؟!


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
تشنگی

چشمانم تشنه زیبایی٬ گوشم تشنه آواز٬ و جانم همانند زمینی که در تابش آفتاب شکاف بردارد تشنه بود؛ تشنه همچون دشت های جنوب... تشنه همچون تشنگی. و من از آرزوهای خود ابرهای گریانی آفریدم تا بر جان تشنه کامم ببارند. از تو می پرسم؛ کدام گیاهی را می شناسی که به آرزوی باران از زمین بروید٬ بشکفد٬ غنچه کند٬ و گل گردد؟ و من بارها از این بوته های خیالی گل چیده ام؛ گلهایی که عطر دلاویزشان تنهایی ام را انباشته است و میوه های شیرین آن را که از تابستانه و زمستانه همچون تگرگ سرد و دلخواه بوده است٬ دندان زده ام. از تو می پرسم؛ مگر تا کی می توان با میوه ی درختی خیالی زندگی کرد؟

مهرداد اوستا. از امروز تا هرگز٬ مهر ماه ۱۳۴۵


شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
اخلاق و نوه و نتیجه اش

وقتی میخوای بری سر قرار و مث اون کبکت خروس میخونه باید شادیهات رو با هر کی میتونی قسمت کنی؛ حالا اگه شد سر پیچ تقاطع مدرس و همت. کسی نفهمید اول سرعتش روکم کرد و بعد ترمز دستی رو کشید یا اول ترمز دستی رو کشید که سرعتش به سرعت کم شد. فقط همه صدای سوت گوش خراش لاستیکها رو شنیدند و بعد شروع کردن به بوق زدن. بی توجه پیاده شد و نگاه نکرد به صف ماشینهایی که تصاعدی به تعدادشون اضافه میشد. رفت و یه هزاری گذاشت کف دست پیرزنی که سر پیچ به نیت گدایی نشسته بود. صدای بوق همه جا رو پر کرد. وقتی یه پیرزنی اینقدر اعتماد به نفس داره که سر چنین پیچ خطرناکی بشینه و گدایی کنه و تو هنوز کلی وقت داری که به راندووت برسی چرا نباید توقف کنی و به حکم تشویق این همه جسارت حماقت آلود یه هزاری ناقابل بذاری  تو بساطش؟ این همون چیزیه که بهش میگن تقسیم شادی با دیگران. فوقش به قیمت یه دقیقه ترافیک و کمی ریسک تصادف تموم میشه. نمیشه گفت چون مشکل ترافیک رو نمی تونه حل کنه از خیر یه قرون دو زار انداختن جلوی گدا هم بگذره! تازه زود برگشت تا سوار بشه. میشد هیچی نگفت؛ انگار نه انگار! این جوری میتونست با زود سوار شدن و رفتن قسمتی از معضل ترافیک تهران رو هم حل کرده باشه. اما هنوز سوار نشده بود که یکی از نمیدونم کدوم ماشین فریاد زد: «آخه نفهم؛ یه ذره شعور اگه داشتی می فهمیدی اینجا جای پول دادن به گدا نیس». میدونی آدما کی دست میزنن به قضاوت دیگران؟ وقتی که نمیشناسنشون. مثلا خودش هیچوقت درباره خواهرش یا پدرش قضاوت نمی کرد اما تا حالا صد بار این دختره رو به واسطه فلان غمزه و بهمان جمله و بیسار روسری تجزیه و تحلیل کرده بود. اون چشم نازک کردن یعنی اینکه میخواد به هر قیمتی شده منو گیر بندازه. وقتی گفت هوا سرد شده یعنی میخواد زودتر باهام بره زیر لحاف. این روسری زرده رو که امروز سرش کرده بود یعنی احتمالا حرفای دیروز من بهش برخورده. چرا؟ چون الان فقط دو هفته ست که دختره رو میشناسه. خواهر خودش چه روسری زرد سرش میکرد چه قرمز چه اون لحاف عتیقه یادگار از عهد مامان بزرگ٬ خواهرش بود؛ با همون اخلاقای غیر قابل تحمل همیشگی و هیچ احتیاجی نبود به قضاوت و تجزیه و تحلیل. بدی مردم اینه که تو رو به خاطر کمک کردن به یه گدا هم قضاوت میکنن. میگن نفهمی و بی شعور. نمیشناسنت دیگه؛ چاره چیه؟! کیف پولش رو دوباره در آورد. یه هزاری از توش کشید بیرون و رفت به سمت همون نمیدونم کدوم ماشین. باز بوقهای ممتد شروع شد. یکی داد زد «آقا بی خیال راهتو بکش برو». خب از اول هم می خواست راهشو بکشه و بره اما الان دیگه شرایط فرق کرده بود. دیگه مساله فهم و شعور در میون بود. اگه فحش ناموس میدادن اینقدرا اهمیت نداشت. مادرش که خیلی وقت پیشا مرده بود و خواهرش هم که واقعا لیاقت نسبت دادن هر چی لیچاره تو دنیا داشت. فهم و شعور اما یه چیز خیلی مهمه بخصوص وقتی که  تو خودت هم خیلی درباره داشتنشون مطمئن نیستی.  زد به پنجره یه ماشینی که اصلا ارزش توصیف نداره. توصیفش فقط از ارزش قصه تون کم میکنه. بخصوص وقتی که شما هم از ارزش قصه تون مطمئن نیستید. چه فایده که جزئیات ماشینی رو که نه خیلی جدیده و نه خیلی کهنه٬ نه خیلی تمیزه و نه خیلی کثیف٬ نه خیلی گرونه و نه خیلی ارزون با یه راننده ای که نه خیلی جوونه نه خیلی پیر٬ نه خیلی شیکه و نه خیلی بدپوش٬ نه خیلی باوقاره و نه خیلی لات بدونید؟! فقط مطمئن باشید که  ماشین چیزی خارج از پراید و ۲۰۶ نبوده و راننده هم حتما مرده چون تو تهرون کسی نمیره یقه زنی رو که فحش میده بگیره؛ یه جورایی نه مطابق با ارزشهای فمنیستیه و نه روال مردونگی! کجا بودیم؟ آهان؛ رفت و زد به شیشه همون نمیدونم کدوم ماشین. راننده شیشه رو کشید پایین و گفت چیه؟ رفیقمون پرسید «تو همونی هستی که گفت من نفهمم و بی شعور؟» جواب شنید «آره بازم میگم.» یکی از فواید اینکه شما هم مث این یارو دنبال نتیجه اخلاقی نباشین اینه که راحت میتونین دعوا رو فیصله بدین. خدا زبان رو خلق کرده تا بین بنده هاش سوءتفاهم ایجاد کنه. مثلا من خودم یه بار شاهد بودم که یکی به یکی گفت: «غربتی» و اون یکی فکر کرد این یکی بهش گفته «قربتی» و به خاطر همین سوءتفاهم کوچولو یه دعوایی به پا شد بیا و ببین. چشم این یکی کور شد و سر اون یکی شکست؛ چه شکستنی! اما میدونین آخر قصه ما چی شد؟ هیچی؛ رفیقمون خم شد و لبش رو گذاشت رو لپ راننده عصبانی فحاش و یه ماچ آبدار کرد و هزاری رو گذاشت زیر برف پاک کن ماشین غیر قابل توصیفش و برگشت و سوار شد و رفت سر قرار با دختری که میشه تا دو هفته دیگه هم راحت تجزیه تحلیلش کرد. این طوری هیچ چشمی از حدقه در نیومد و هیچ لنگی چلاق نشد و هیچ سری هم نشکست. تنها اتفاق مهمی که افتاد یه گوگیجه چند روزه بود برای یه راننده عصبانی که همش داشت فکر می کرد اون ماچ آبدار میتونسته چه معنی داشته باشه و یه احساس مزخرفی که نفهمی از کجا خوردی و یه هزاری کوفتی که نتونی خرجش کنی از طرف کسی که خودش هم نمیدونسته کاری که میکنه یعنی چی و قصه گویی که نمیدونه چرا هیچوقت قصه هاش نتیجه اخلاقی نداره.


سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
افسانه ۱۹۰۰

خب! مثل این که سهم ما تنهاییه و تنهایی. باید باز برم فرودگاه و واسه رفتن یکی دیگه شون گریه کنم. موندم این قصه تکراری چرا هنوز اشک منو در میاره. این جوونایی که تو امریکا به دنیا میان خیلی بیچاره ان. لااقل وقتی جای دیگه به دنیا میای٬ فکر میکنی یه جایی بهتر از این سگدونی که توش می چری هست که اسمش امریکاس ولی تو امریکا که متولد بشی دیگه حتی نمی تونی فرار کنیو بری یه جای بهتر. به نظرم هر تولد جدید تو امریکا به همین دلیل باید یه شانس جدی خودکشی به حساب بیاد. من اگه وزیر بهداشتشون بودم به جای واکسن میدادم از نوزادی به ناف اینا فلوکستین ببندن. چند وقت پیش تو یکی از همین مناظره های انتخاباتی٬ هیلاری کلینتون ابراز تاسف کرد از این که هیچوقت تو زندگیش موفق نشده یه زبون خارجی یاد بگیره. امریکایی فلکزده! حتی فکر نمی کرده دونستن زبون دیگه میتونه گاهی به درد بخوره. دیگه خدا آخر و عاقبت سر در آوردن از ادیان دیگه و فرهنگهای دیگه و هنر دیگران و تاریخ دیگران رو که به خیر کنه! یه قاعده ای وجود داره تو مساله جهانی شدن که میگه بهترین راه برای بر اومدن از پس نفهمیدن دیگران انداختن بمب رو سرشونه و پاک کردن صورت مساله. این جوری قسمتهای قابل فهم زبان و تاریخ و هنر و فرهنگ باقی میمونه و بقیه سه سوت دود میشه میره آسمون.


یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386
تکمله

غضنفر جون این پستت رو خوندم. همین که نوشته بودی اخلاق و این چرند و پرندها از کجامون در اومده. یه ذره سخت بود فهمیدنش. واسه همین سه بار مجبور شدم از اول تا آخر بخونمش تا مطمئن بشم این چیزایی رو که نوشتی نه من میتونم بفهمم نه خودت. من تحسین میکنم هم حوصله ات رو و هم حماقتت رو. بهت بر نخوره ولی کسی که میشینه این همه زمین رو به زمون میدوزه و میدونه کسی واسه این درازنویسی ها تره خرد نمیکنه٬ یه احمقه؛ البته یه احمق قابل احترام و تحسین برانگیز! خلاصه این حرفا واسه فاطی تنبون نمیشه. من احتیاج داشتم به یه نتیجه گیری که بهم بگه آخرش بکنیم (خیانت-مترجم) یا نکنیم (همان قبلی-مترجم).

غضنفر عزیز؛ دنیا فیلسوف و خطیب و مرد اخلاق زیاد به خودش دیده. آدم اهل عمل میخواد این لامصب. واسه همینه که من معتقدم آینده دنیا رو زنها میسازن. هرچند این اصن به اون معنی نیست که گذشته این لعنتی رو کسی غیر از زنها ساخته باشه. تو بیا هی واسه من صغری کبری بچین. آخرش که چی؟ میگی اخلاق اختراع بشره؟ زرشک! اخلاق اختراع قسمت زنونه بشره. چه کسی به سادگی یه زن میتونه بگه فلان کار خوبه و بهمان کار بد؟ اصلا میدونی؟ به نظر من این یعنی فلان مرد خوبه و بهمان مرد بد. یعنی واسه زنها اخلاق اسم جعلی مرده و فقط مردها رو میشه باهاش محک زد. دیدی که کلا موضوع اخلاق کارهای مردونه است؟ همین خیانت! وقتی اسمش میاد همه یاد مرد همسایه و شوهر خواهر فلانی میافتن. انگار حالا شوهر خواهر فلانی با دیوار خوابیده نه با یه زن دیگه که پایه بوده. حالا اگه یه زن به شوهرش خیانت کنه کل فمنیستای جهان بسیج میشن و درحمایت ازش پتیشن امضا میکنن. در مساله پتیشن بازی که تو کاملا میتونی تبعیض جنسی رو ببینی؛ اول زنها بعد کودکان بعدش سگها یکی مونده به آخر بقیه حیوانات و دست آخر مردها٬ تازه اون هم شاید!!! یا مثلا تعهد! موضوع تعهد هم کاملا موضوع مرداست. کافیه یه فلکزده ای بلند شه بره واسه جبران مافات و فرار از غرغرای حاج خانومش یه ترگل ورگلی رو صیغه کنه. از کوکب خانوم همسایه گرفته تا الهه هیکس کل جامعه مرد ایرونی رو به خاطر این حرکت ناجوونمردونه محکوم به بی وفایی و عهد شکنی میکنن اما وقتی حاج خانوم به بهونه زیارت کربلا میره و سر از لس آنجلس در میاره قضیه میشه فرار یک زن شجاع آگاه به حقوق انسانی از جفای تموم نشدنی مرد قسی القلب ایرونی. غضنفر جون؛ من و تو که مجردیم لااقل میتونیم هم زنهای متاهل تحت ستم رو به حقوق انسانیشون برسونیم و هم مردا رو از زیر بار تهمت جفاکاری و زیر پا گذاشتن حق همسر نجات بدیم. حالا به نظر تو این کارمون اخلاقی نیست؟!

چاکر همیشگی

فری موفرفری


پینوشت: قاعدتا میتونید برای همه پستهای صفحه اول این وبلاگ از جمله پست پیش کامنت بذارین. همین جوری گفتم که یه چیزی گفته باشم... غضی

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386
چونان اصحاب کهف

نوشتن مطلب «خیانت در زناشویی» که از این پس از آن تحت عنوان «خیانت» یاد می کنم٬ پیش از آن که به مقدمات منطقی موضوع پرداخته باشد٬ به کنش و واکنش های روانی فردی و اجتماعی می پرداخت. پیشاپیش مشخص بود مطلبی که عنوانش آن باشد و محتوایش این حساسیت خواننده را بر خواهد انگیخت. به هیجان آمدن خوانندگان از سر غنای مطلب نیست و بیشتر به دلیل آن است که موضوع خیانت نه چنان انتزاعی و تئوریک و روشنفکرانه است که کسی کاری به کارش نداشته باشد و نه چندان دور از وقوع و بعید که کسی تکلیفش را با آن نداند. بنابراین ضعیف ترین گفتار درباره این موضوع هم آوردگاهی می شود که مخالفان و موافقان رخت رزم بپوشند و به تیغ استدلال یکدیگر را بدرند. در این نوشته بناست به بهانه فعل خیانت نقبی به ماهیت اخلاق بزنم و نظر خود را درباره این که کدام فعل اخلاقی و کدام غیر اخلاقی است بیان کنم.

سوال یکم: آیا خیانت فعلی درست است؟

درستی یا غلط بودن یک فعل بسته به دستگاه منطقی ست که فعل در آن بررسی می شود. فرض ابتدایی من این است که دستگاه منطقی ثابت و یگانه در جهان هستی وجود ندارد و حکم بر صحت و سقم افعال صرفا در یک دستگاه منطقی متصور نیست. در دستگاه منطقی ریاضیات٬ اصل بر یقین است. هیچگاه جمع دو و دو بیشتر یا کمتر از چهار نمی شود و گزاره دو به علاوه دو مساوی با ۵ یک گزاره همیشه غلط محسوب می گردد. در دستگاه منطقی اقتصاد آزاد٬ یقینی وجود ندارد؛ اصل بر ریسک است و گاهی دو به علاوه دو با احتساب عوامل دیگر محصولی به مراتب بیشتر یا کمتر از ۴ خواهد داد. کسی نمی تواند حکم صادر کند که چون تا دیروز خرید و فروش طلا معامله ای سودمند بوده است پس همواره این داد و ستد سودمند خواهد ماند. صحت گزاره ها و افعال در دستگاه اقتصاد تابعی از زمان و مکان می باشد. مفروض بر این که حکم درستی و نادرستی فعلی مانند «خیانت» از دستگاهی منطقی به نام «اخلاق» قابل استخراج باشد یقینی بودن یا نبودن٬ ثابت بودن یا نبودن (بسته به زمان و مکان)٬ و مبتنی بر سود و زیان بودن یا نبودن احکام اخلاقی محل سوال است.

سوال دوم: آیا خیانت فعلی غیر اخلاقی است؟

ابتدائا بگویم در دستگاه منطقی اخلاق افعال بر سه نوعند: طبیعی٬ اخلاقی٬ و غیر اخلاقی. خوردن٬ حرف زدن٬ رابطه برقرار کردن٬ دوست داشتن٬ و ... به خودی خود افعالی طبیعیند و حکم بر اخلاقی بودن و نبودن آنها تعلق نمی گیرد. غالبا راستگویی٬ وفای به عهد٬ فداکاری٬ فروتنی٬ و بخشندگی افعالی اخلاقی به شمار می آیند و در مقابل دروغگویی٬ پیمان شکنی٬ خودخواهی٬ تفاخر٬ و بخل افعالی غیر اخلاقی محسوب می شوند. فعل طبیعی رفتاری ست که حسن و قبحی در انجامش متصور نیست٬ فعل اخلاقی رفتاری ست مبتنی بر حسن پیشینی فعل٬ و فعل غیر اخلاقی رفتاری ست مبتنی بر قبح پیشینی آن. مقصود این که بنا به تصور عمومی٬ اخلاقی بودن و نبودن افعال امری پیشینی است و به سود و زیان مقطعی ربطی ندارد و بنابراین ممکن است رفتاری زیان آفرین اخلاقی باشد و به حکم اخلاقی بودن باید به آن سر نهاد و انجامش داد. خیانت قبحی پیشینی دارد و به حکم غیر اخلاقی بودن -در دستگاه منطقی اخلاق- امری است در خور اجتناب. لفظ پیشینی را آن گونه که خواهید دید در مقابل لفظ مقطعی به کار برده ام و مقصود آن بوده است که دستگاه منطقی اخلاق و دستگاه منطقی فونکسیونل افتراق یابند.

سوال سوم: منشا حسن و قبح افعال و مشروعیت اخلاق کجاست؟

الف) اخلاق به مثابه ریاضیات:

دیدگاهی کهن٬ مستدام٬ و پولادین به ما آموخته است که اخلاق امری ست قدسی (کسانی که به وجود شعوری ماورایی و معین اعتقاد دارند) یا فطری (کسانی که قائل به وجود یک فیزیولوژی ثابت و مشترک روانی برای انسان هستند). این چنین اخلاقی بنای خدمت به جامعه و فرد ندارد و مدلول به قداستش٬ جامعه و فرد می باید در خدمت و رعایت و ارج نهادن به آن کمر همت بندند. اگر هم از قبل مراعات احکام این اخلاق سودی عاید کسی شد٬ مطلوب غایی نبوده است و اگر ضرری متوجه کسی بود٬ فعل را از اخلاقی بودن ساقط نمی کند. در این نگاه٬ اخلاق همچون ریاضیات شامل احکامی می شود یقینی٬ ثابت (مستقل از زمان و مکان) و استثنا ناپذیر٬ و ماورای سود و زیان انسان. حسن و قبح افعال در ذات آنها نهفته است و مشمول «گاهی» و «جایی» نمی گردد. نتیجه اعتقاد به ریشه قدسی/فطری اخلاق ساده است؛ هرگز دروغ نگویید و هرگز خیانت نکنید و هرگز خودخواه نباشید و هرگز بخل نورزید. اما چگونه است که امثال من از چنان نگاه سفید و سیاه و صفر و یک فراری هستند و آن را سست و غیر قابل اعتماد می یابند. (۱) چنین برداشتی از اخلاق مستلزم ایمان است و ایمان امری ست فردی. احکام مطلق به کار آدمیانی می آید که به مقدسات ناپیدا یا فطرت نادیدنی و اثبات ناشدنی باور دارند. بنابراین قسمتی از جامعه که ایمان به امر قدسی را بر نمی تابد از دایره اخلاق حذف می گردد. (۲) بر فرض قبول امر قدسی/فطری٬ ملاک حسن و قبح افعال کدامین دین یا کدامین انسان است؟ احکام قدسی٬ از دین به دین و از پیامبر تا پیامبر متفاوت است و هنگامی که نوبت به فطرت می رسد٬ هر انسانی می تواند ادعا کند با رجوع به فطرتش مرتکب امری شده است که بنا به تعریف اخلاقی ست و از نگاه دیگران غیر اخلاقی. (۳) آدمی در قبال تضاد میان افعال اخلاقی همچنان بلاتکلیف است. رزمنده ای را تصور کنید که می تواند زیر شکنجه راست بگوید و همرزمان خود را به دست مرگ بسپارد یا چیزی نگوید و تن به شکنجه بیشتر دهد و بگذارد نبرد روال طبیعی خود را پیش بگیرد یا دروغی بگوید و ایثارگرانه خود را به کشتن دهد و پیروزی را به جبهه خویش تقدیم کند. آیا راستگویی در حالت اول چیزی غیر از خودخواهی خواهد بود؟ در حالت سوم رزمنده فعل غیر اخلاقی دروغگویی را مرتکب شده است یا فعل اخلاقی فداکاری را؟ و اصولا آیا معنای تضاد بین افعال اخلاقی٬ چیزی غیر از ثابت نبودن ارزش آنهاست؟!

ب) اخلاق به مثابه اقتصاد:

در دیدگاه دوم اخلاق مخلوق انسان است و یقین و ثبات در آن جاری نیست.  گویی اینجا یک داروینیسم اخلاقی حکمفرماست. اخلاق اگرچه همچنان حسن و قبح پیشینی دارد و بنا نیست از سود و زیان مقطعی افراد متاثر گردد٬ منشا از سود و زیان جوامع در طول تاریخ گرفته است. جوامعی در طول تاریخ باقی مانده اند که دروغ و  کژکرداری و خودخواهی را به اصل و راستگویی و درست کرداری و دیگرخواهی را به فرع و استثنا بدل نکرده اند. آن دست روابط انسانی پایدارتر بوده اند که خیانت درشان معمول نبوده است. کسانی در کشاکش روزگار جان سالم به در برده اند که قناعت پیشه بوده اند و حسادت گریز. ترجمان فطرت در این قاموس می شود خزانه ژنتیک و تبعا ذخیره ای ثابت و تغییر نکردنی نیست. ترجمان فطرت در این قاموس می شود اندوخته های انسانی از پستی و بلندی تاریخ. در این جا فعلی اخلاقی است که کشمکش را از درون و برون انسان بزداید و محیط روانی و جمعی آرامتری بیافریند. حسن و قبح پیشینی رفتار منشا در میزان آرامشی دارد که در طول تاریخ زاده است یا سلب کرده است. دروغگویان و بدگمانان و زیاده طلبان و تهمت زنندگان و خودپسندان و ستمگران و خائنان بیشتر به نزاع در خواهند افتاد تا راستگویان و فروتنان و خوشخویان و شفقت ورزان و عفیفان و همین است راز رذیلت بودن آنها و فضیلت بودن اینها.

در اخلاق به مثابه اقتصاد اصل بر سودمند بودن یک فعل و زیانبار بودن دیگری ست. حسن و قبح رفتار در اینجا ذاتی و دائمی نیست و بستگی به سودی دارد که از قبال آن نصیب آدمی و جامعه می شود. اخلاق خادم جامعه است و زندگی محور. زندگی قائم به اخلاق نیست بلکه اخلاق قائم به زندگی ست. راست نمی گوییم چون راستگویی امری مقدس یا فطری ست. راست می گوییم چون راستگویی آرامشی بیشتر فراهم می آورد و زندگی را در جامعه مطبوعتر می سازد. اگر استثنائا راستگوییمان فتنه ای برانگیزد و زیانی به بار آورد٬ راست گفتنمان غیر اخلاقی ست و دروغگویی عین فعل اخلاقی. رزمنده مثال ما اکنون می تواند فداکارانه و بی دغدغه اتهام دروغگویی٬ پیروزی را به همرزمان خود هدیه کند. در اخلاق به مثابه اقتصاد٬ فعل سودمند و اخلاقی دیروز می تواند امروز زیانده و غیر اخلاقی باشد. چنین است که صداقت٬ خیانت٬ تواضع٬ خوشخویی٬ و ... جملگی استثناپذیر می شوند و تاکید می کنم استثناپذیر. یعنی تحت شرایطی خاص و گاهی و جایی می توان سد را شکست و از خط قرمز عبور کرد وگرنه بر این باور نیستم که بشود در جامعه ای که دروغگویی و خیانت و بدگمانی و از این قبیل در آن قاعده است٬ زندگی بسامانی ترتیب داد. صفتی دیگر هم دارد این تعبیر از اخلاق و آن ریسک پذیر و آزمودنی بودن آن است. حسن و قبح افعال از رحم تجربه های انسانی متولد شده اند و این تولد پایانی ندارد. آزمون و خطاست که اینجا -بر خلاف قداست ازلی- ردای حسن و قبح بر اندام رفتار می پوشاند. در بند بعدی بیشتر به این موضوع خواهم پرداخت.

القصه٬ نکته های پر شمار دارد این گونه نگاه به اخلاق. در میانشان قدیمی ترین و پر رنگترین نکته حد و مرز و سمت و سوی سود و زیان است. بسیار پیش می آید که منافع انسان ها و جوامع در تقابل با یکدیگر قرار گیرند؛ تکلیف چیست؟ اولویت در تعیین اخلاقی بودن رفتار٬ منافع جامعه است یا فرد؟ اولویت با من است یا غیر؟ وقتی می خواهیم عادلانه رفتار کنیم٬ تا کجا باید به منافع خود بیاندیشیم و از کجا مرز منافع دیگران آغاز می شود؟ جامعه ای که جنگجوتر و خونخوارتر باشد بیشتر از جامعه صلح طلب شانس بقا دارد؛ امری که در ارزشهایی مثل شهادت و شجاعت مستتر است. آیا جنگ طلبی و صلح گریزی ارزش اخلاقی محسوب می شوند؟ اصلا مرجع تشخیص استثنایی بودن شرایط کیست و کجا می توان حکم داد که ارزش فعل از قاعده خارج شده است؟ می بینید که چه نسبیت خانمان سوزی دارد این یکی؟ هرچند دستکم همانند دیدگاه نخستین درنده خو و بی رحم به جان زندگی و انسان نمی افتد.  

سوال چهارم: آیا استثنا همیشه استثنا می ماند؟

با یک مثال شروع می کنم. در جامعه ما روابط پیش از ازدواج با هر شدت و حدتی  ٬تا چند دهه پیش٬ غیر اخلاقی محسوب می شد. هنوز که هنوز است روابط جنسی پیش از ازدواج عرفا غیر اخلاقی ست و قانونا «زنا» به شمار می رود. از شما می پرسم؛ آیا «زنا» را به معنای روابط جنسی پیش از ازدواج دو نفر که می خواهند بزودی با هم پیوند زناشویی برقرار کنند٬ فعل غیر اخلاقی می دانید؟ اگر پاسخ شما نیز مثل من به این سوال خیر باشد٬ نه قباحت ذاتی برای فعلی به نام کریه «زنا» قائلید و نه باور دارید که اصل بر غیر اخلاقی بودن این گونه «زنا» است مگر خلافش ثابت شود. بسیاری از ما امروز بنا به مستندات روانشناسانه و علمی معتقدیم رابطه جنسی پیش از ازدواج به شناخت یکدیگر کمک می کند پس امری سودمند است و نتیجتا فعلی اخلاقی ست. یعنی برای ما قبح پیشینی این شکل از «زنا» دارد جای خود را به حسن پیشینی می دهد؛ آن چنان که در بسیاری از جوامع غربی این اتفاق افتاده است. در جامعه پنجاه سال پیش ما اما ٬حتی با نگاه اخلاق/اقتصاد٬ هرگونه رابطه صمیمانه غیر سکچوال قبل از ازدواج هم فعلی غیر اخلاقی بوده است چه برسد به روابط سکچوال! حالا اگر استثنایی پیش می آمده که غیر اخلاقی بودن چنان رفتاری را سلب می کرده صحبت دیگری بوده است.

پیش از این گفتم که حسن و قبح رفتار در اخلاق/اقتصاد بر آمده از تجارب بشری ست و اگر نبود آزمون و خطا٬ زنا فعلی غیر اخلاقی می ماند و قناعت راه بر توسعه اقتصادی می بست و بندگی و اطاعت محض آدمیان٬ زورگویان و ظالمان را کامیاب و آسوده خاطر می ساخت. امروز اگر حکم به اخلاقی بودن روابط پیش از ازدواج می دهیم به دلیل دیدن تجربه کسانی ست که آزمودند و نتیجه ای شیرین به بار آورد. اگر دم از توسعه می زنیم مدیون کسانی هستیم که قانعانه نزیستند و قناعت را کورکورانه اشاعه ندادند. اگر دموکراسی را ارج می نهیم از دولتی سر جسارت کسانی ست که بندگی را برنتابیدند و شجاعانه شوریدند و نهال آزادی بر زمین نشاندند.

به زعم من٬ در مورد خیانت هم در دستگاه منطقی اخلاق نمی توان حکم به قبح ازلی و ابدی داد؛ چه از آن لحاظ که مانند هر فعل اخلاقی دیگر استثنا بردار است و چه از آن بابت که نمی توان ادعا کرد استثنا همیشه استثنا می ماند. در عین حال٬ چنین استدلالی صرفا مفروض به آن است که دستگاه اخلاق تنها دستگاه منطقی ست که بتوان حکم فعلی چون خیانت را از آن بیرون کشید که اصولا فرضی غلط است. مثلا در دستگاه منطقی فونکسیونل و دستگاه منطقی ابزاری تنها معیار٬ سود و زیان مقطعی ست و اساسا چیزی به نام حسن و قبح پیشینی (چه مبتنی بر قداست/فطرت و چه مبتنی به تجربه تاریخی) در آنها ملحوظ نیست. اما در جواب به کسانی که اخلاق را امری مصنوع بشر می دانند و بی خاصیت باید گفت که آری به زعم من هم مصنوع بشر است اما پر فایده. نمی توان چون چیزهایی مانند زبان یا اخلاق یا دین و یا ... اختراع آدمیان هستند٬ آنها را بی فایده دانست. اصولا چنان اختراعاتی به آن سبب که سودمند بوده اند٬ دائم تغییر کرده اند و تکامل یافته اند و مانده اند و خواهند ماند. در عین حال شاید اگر فرصتی بود تا ما یک بار دیگر ۱۰۰۰ سال بعد از این به دنیا می آمدیم لابد چونان اصحاب کهف متحیر و انگشت به دهان می ماندیم که مگر می شود به فلان کار که امروز چنین شایع و مکرر و عیان انجام می شود و در زمانه ما چنان قبیح و ناپسند بود٬ هم گفت کار اخلاقی؟!!! 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88543


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون