قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
اگر هنوز به من بگویی خدایی هست

عجب صدای ناهنجاری داشت این تقدیر وقتی در فضای سر مستیمان پیچید و منعکس شد. از تو دیگر گله ای نیست؛ من از من بودن خود دلواپسم. مانده ام چه اصراری بود زیر بارش یکنفس برف هماغوش شویم و از دیده شدن هراسی به دل راه ندهیم. بی اختیار در هر برف نو تصویرت٬ سپید٬ زنده می شود. مانده ام چرا در آن همه ساعت با هم بودن به جای حرف زدن و کلمه شنیدن٬ یکدیگر را فقط نگاه می کردیم و می بوییدیم. چقدر دردم می آید وقتی یاد آن همه سخن ناگفته چروکیده می افتم. مانده ام به کجای تقدیر فشار آمده بود که چشم دیدن بوسه های ممتد ما را نداشت. اگر هنوز به من بگویی خدایی هست٬ می گویم مرد باید باشد و حسود.

مثل تمام آن حرفها که باید می گفتم و نگفتم این یکی را هم اگر نشنیدی٬ نشنیدی. مثل تمام آن نامه ها که نوشتم و دور انداختم این یکی را هم اگر نخواندی٬ نخواندی. مثل تمام آن بوسه ها که خواستم بر لبانت بنشانم و ناخواسته بلعیدمشان این یکی را هم اگر نچشیدی٬ نچشیدی. مثل تمام آن نگاه ها که باید می آمد و سراغت می گرفت و دزدیمشان این یکی را هم اگر ندیدی٬ ندیدی. چیز زیادی نیست. هنوز شب٬ سر بر بالین نگذاشته٬ به زمزمه می گویم دوستت دارم و بر گونه هایت نامت را رسم می کنم و می بوسمت و نگاهم را در چشمان روشنت می ریزم و تو دیگر نمی شنوی و نمی خوانی و نمی چشی و نمی بینی. سالگرد هیچ نگفتنمان مبارک.


دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
کسی آیا؟

کسی میدونه این شعر مال کیه؟

«برای هر ستاره ای که ناگهان در آسمان غروب می کند

دلم هزار پاره است

دل هزار پاره را خیال آن که آسمان

همیشه و هنوز

پر از ستاره است٬ چاره است»

داشتم نوشته های سال های دور رو مرور می کردم؛ نوشته های مربوط به سال ۷۴ تا ۷۹. این شعر پایینی مال حدود ده سال پیشه؛ تازه توشون کمتر باعث آبروریزیه. یه کوچولو خنده داره برام. چه اعتماد به نفسی داشتم که اینا رو میدادم دوستام بخونن. اون بیچاره ها چه محبتی داشتن که از اینها تعریف می کردن. بعضی وقتا ما آدما یادمون میره که هر چقدر بزرگ شده باشیم هنوز یه عالمه وقت مونده تا بزرگتر بشیم.

می بارید

غنچه ای محجوب از خاک تری می رست

آب بر جاده روان میشد

جاده در آب روان لختی تنی می شست

قطره را گل بی ابا از آسمان می چید

شادمان برگ چناری خیس

قامت عریان خود را در تن مست فضا پیچید

نغمه ها می خواند نهر و پیچ و خم می داد و می رقصید

در نوازش های باران٬ شاخ می بالید

نهر سر می رفت

حزن می ترسید

آن کلاغی که ز پیش از ابر

قار قار و غر غری می کرد

گه که می بارید

چون نمی رقصید

چون تن خود را به بارانی نمی سایید

نومید

انتهای جاده را ناچار می پایید

لکه ای بود و سپس مردی

کرده خود را در سیه بارانیش مخفی

لعنتی از دل نثار آسمان می کرد

می لندید:

«می شد آیا چتر می بارید؟

آه... آری... کاش...»

مرد می نالید

شاخ می بالید


یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
سفسطه

محمد سلوکی: حاج آقا؛ در این ایام اهالی هنر خیلی فعالتر از معمولند. جشنواره های فیلم و تئاتر و موسیقی و از این قبیل برگزار میشه. بحث ما هم که بحث اخلاقه. میخواستم نظر شما رو درباره رابطه هنر و اخلاق بدونم.

حاج آقا: اصولا اخلاقی بودن و اخلاقی رفتار کردن یه هنره. این که آدم در بزنگاه ها بتونه تشخیص بده که چه فعلی اخلاقیه و چه فعلی غیر اخلاقی٬ یه هنره...

به این میگن سفسطه! منظور مجری از هنر چیزهایی بود از جنس هفت هنر و حاج آقا هنر رو به مفهوم مهارت به کار برد و بحث رو کشید به جایی که بلد بود.


جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
کتاب های نخوانده

به دعوت سورنای عزیز منم وارد این بازی کتابهای نخونده میشم. اگرچه به نظرم اسم بردن از چند کتاب نخونده به کسی کمکی نمی کنه. میتونم با اطمینان بگم تنها کتابی که دم دستم بود و از اول و تا آخر نخوندمش لغتنامه معین بوده! به بقیه کتابهای دم دستم حتما یه نوکی زدم ولی تعداد کتابهایی که دستم گرفتم و هیچوقت تموم نکردم اونقدر زیادن که فهرست بلندشون حوصله تون رو سر می بره. اصولا من فکر نمی کنم که خوندن تمام و کمال یک کتاب حسن محسوب میشه. به نظرم مهمتر از خوندن یک کتاب٬ گرفتن مقصود اصلی نویسنده ست که بعضا فقط تو ده پونزده صفحه از کتاب میشه پیداش کرد و برای دیدنش کافیه چهل پنجاه صفحه رو خوب مطالعه کنید. من کتاب های زیادی خوندم که میتونم بگم نهایتا فقط وقت تلف کردن عایدم شده. معروفترین این کتابها شاید چراغها را من خاموش می کنم٬ بامداد خمار٬ ترجمه های ذبیح الله منصوری٬ کتاب های فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی و ژول ورن باشن. از طرف کسی مث من شاید شنیدن نام کتابهایی که با خوندن چند صفحه اول نتونستم زمینشون بذارم جالبتر باشه؛ کتابهایی مث مسیح باز مصلوب٬ این سه زن٬ هوس های امپراطور٬ کد داوینچی٬ عطر سنبل-بوی کاج٬ و طاعون. ترجیح میدادم کتابهایی مث صد سال تنهایی و کوری رو فقط اول و آخرشون رو میخوندم؛ به نظرم بیشتر از این ارزش ندارن. کتاب هایی رو شروع کردم و تموم نکردم و احساس نمی کنم چیز مهمی از دست دادم؛ نان و شراب٬  ۱۹۸۴ ٬محاکمه٬ قرآن و نهج البلاغه و انجیل٬ و The Assault on Reason از جمله اونها به شمار میان. کتابهایی هم بودن که شروع کردم و تموم نشد و از این بابت خیلی متاسفم و همیشه به چشم بدهکاریهام بهشون نگاه میکنم. فکر می کنم فهرستی از این کتاب ها نزدیکترین پاسخ به سوال بازی اخیر باشه:تاریخ مشروطه ایران٬ ۲-جامعه باز و دشمنان آن٬ ۳- ایران بین دو انقلاب٬ ۴- مثنوی معنوی٬ ۵- منطق الطیر٬ ۶- ایلیاد و اودیسه٬ ۷- تاریخ و لذات فلسفه٬ ۸- ربع منجیات احیاء علوم الدین.  


دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386
Yes We Can

این موزیک ویدئویی که برای آقای اوباما ساخته شده و خانوم اسکارلت یوهانسن هم توش یه چشمه میاد رو اگه مث من یو تیوب براتون فولتیره٬ میتونید اینجا ببینید؛ البته فکر نکنم بیشتر از چند ساعت رو سایت بمونه! (لینک/لینک) قضیه خیلی جدیه ها؛ حتما ببینید. حالا که بچه های خوبی بودین -به شرطی که قول بدین همین جور چشم و گوش بسته بمونید و دست از پا خطا نکنید- میذارم این یکی رو هم ببینید. (لینک) الان دیدم خانوم هیلاری سر مربی انتخاباتیشون (مدیر برنامه های انتخاباتی و تیم کمپین) رو عوض کردن٬ البته یه ذره بیشتر از نیم فصل گذشته (: لینک 

یکی اومده بود کلینیک و می گفت تا به حال مشکل قلبی نداشته. بعد یه کتاب از نوشته های خودش هدیه داد. اولش یه بیوگرافی مفصل داشت. نوشته بود حاج آقا علیرغم بیماری قلبی عروقی به فعالیت های علمی ادامه میدن!!! یکی هم اومده بود کلینیک٬ هیچی نمی گفت؛ فکش در رفته بود. من اولین بار بود که در رفتگی فک میدیدم. واسه همین گفتم حتما باید بره متخصص ببیندش چون خطرناکه من براش جا بندازم و یه عالمه براش آسمون ریسمون کردم که چرا از لحاظ علمی این کار درست نیست. اون هم که بیچاره نمی تونست چیزی بگه چون کامل قفل بود. بعد یهو همراها پیداشون شد و شروع کردن به خواهش کردن و ما باز دلایل منطقی آوردیم که بهتره چنان نکنینم که چنین نشود. وقتی همه قانع شده بودن پیش خود گفتیم الان وقتشه که یه دستی به چک و چونه طرف بکشیم بلکه یاد بگیریم تو در رفتگی فک کدوم در و لولا  ناچفت میشن. نشون به اون نشون که قلقلک شدیم یه تکونی هم به فک بدیم و بعد یهو تق... جا افتاد! همه داشتن تشکر می کردن و ما باد در غبغب گفتیم قابل نداره ولی راضی نبودم این همه ریسک کنم!!!

دلم می خواست این هفته چیز قابلتری بنویسم ولی متاسفانه نه حرفی داشتم برای گفتن و نه دماغی (به کسر دال) برای بافتن! حس می کنم انسان جونوریه که تحت هر شرایطی اگه در تو کوچیکترین پتانسیل پادویی و ضعف ببینه از به بردگی گرفتنت غفلت نخواهد کرد. منظور اینکه اگه داری سواری میدی تقصیر اون جونوری که روت سواره نیست بلکه تقصیر خودته که تا چند دقیقه پیش دولا بودی و یکی ناغافل پرید روت و گفت بزن بریم و تو غرولندی کردی و ... لیچاری بار کردی و ... فحش آبداری به بخت نابخت دادی و ... بعد چی؟ ... بعد رفتی و سواری دادی.


یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386
عکاسی

وقتی توی آینه نگاه می کنیم معمولا در بهترین حالت ممکن قرار داریم؛ حالتی که زیباترین تصویر را سبب خواهد شد. گویی همه به مرور زمان آموخته ایم کدام زاویه نگاه٬ شیب ابرو٬ و فرم لب از ما روایتی جذابتر ساطع خواهد کرد. لنز دوربین که مرا نشانه می رود ناخواسته به کوششی بی فرجام دعوت می شوم. نبردی بی صدا آغاز می شود میان من و چشم بی روحی که خیره خیره می پایدم و ثانیه ای دیگر شکارم می کند؛ بی آن که بدانم دست آخر روایت بهترین من ثبت خواهد شد یا نه. اگر من سازنده این دوربین ها بودم بی تردید آینه ای بزرگ بر جسمشان تعبیه می کردم تا سوژه چنین که من می شوم٬ معذب نباشد. بدم نمی آمد اصلا خود صیاد تصاویر شوم و از آدمیان بی سر٬ بی نگاه٬ و بی لباس خاطرات ساکن بسازم. دلم می خواست گاهی تصویری داشته باشم از کالبدی بی حالت و بی زاویه که در انتشار زیباترین خود کوشش بی فرجام نتواند. شاید خویشتنی که آدمی در پس تلاش بی پایان خود پنهان می دارد این گونه کاویدنی شود.


دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386
سقوط

بقال محله مون هفته پیش مرد. دیروز سکته کرد. امروز تشییع جنازه اش بود. پدر بزرگم هم اگه سکته کنه بالاخره شاید موفق بشه به ۱۰ سال بی وقفه مردن خاتمه بده. به نظرم یه کوچولو سخت و پیچیده ست که از یه سنی هم زنده باشی و هم نمرده باشی. واسه همین من ترجیح میدم الگوم تو زندگیم اصغر بقال باشه. بورقانی هم پریروز سکته کرد. ایمان از مرکز قلب زنگ زد و با صدای گرفته گفت اکسپایر شده؛ پس چرا من فکر می کردم بورقانی چند سال پیش مرده؟! راستی خیلیا می میرن؟ پس چرا ما همه اش یه جوری تو خیابون قدم می زنیم که انگار اینا که می بینیم زنده ان و دارن نگامون می کنن؟

چند روز پیش سوار یه تاکسی بودم که هی ویراژ می داد و یه بند حرف مفت میزد. یه جا گفتم آقا پلیس جریمه تون نکنه. جواب داد ای آقا همه یه روز می میرن! نمی دونم اینو واسه چی گفت ولی دقیقا جواب سوال من بود که داشتم از ترس قالب تهی می کردم. اولش با شنیدن جواب راننده یه ذره آروم شدم. راست می گفت. مرگ یه بار شیون یه بار! بعد دوباره حس بدی اومد سراغم. اگه می زد و تصادف می کرد و می مردیم٬ احتمالا باید اون دنیا هم با این یارو یه جا و یه ساعت محشور می شدم؛ اونجا نمیشه لایی کشید اما حرفای تموم نشدنی صد من یه غازش رو چی کار باید بکنم؟! گاهی مردن با اونا که خیلی زنده هستن هم دردسره!

یه چند وقتیه که همه اش خواب مرگ می بینم. گویا یواش یواش روح کسایی که بالا سرشون اعلام ختم سی پی آر کردم٬ سراغم میان. هی از یه بلندی پرت میشم پایین. قبلا یه ذره مونده بود برسم به زمین -وقتی شتاب داشت از تو چشام میزد بیرون- از خواب می پریدم اما تازگی با همون سرعت وحشتناک می خورم زمین و بعد با خودم میگم اونقدرا هم که فکر می کردی درد نداشت! اصلا برام تبدیل شده به یه جور دانایی. وقتی خوابیدم و دارم سقوط می کنم به خودم زحمت بلند شدن نمی دم؛ نه چون میدونم خوابم بلکه دارم به خودم دلداری میدم که درد نداره. تو همین هفته که گذشت فقط دو بار با هواپیما سقوط کردم؛ یه بارش خودم پشت فرمون بودم و با سر طیاره رو بردم تو کابل های برق. نفهمیدم اون همه دکل اون وسط تو آسمونا چی کار میکردن! نکنه من هم راستی راستی مرده باشم؟! چرا این جوری نگام می کنید؟ فکر کردین دستتون انداختم؟


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88549


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون