قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
یکشنبه 30 دی ماه سال 1386
If U Look Close Enough, You’ll Find Everyone Has a Weak Spot

بیل کلینتون من رو یاد کاراکتر آقای متهم (با بازی Anthony Hopkins) تو فیلم Fracture میندازه؛ کسی که خونسرد و آروم رفتار میکنه نه چون دستش پرتر از رقیبه بلکه چون بازی رو بهتر از طرف مقابل بلده. اگرچه دادستان جوان جویای نام (با بازی Ryan Gosling) با رزومه ای پر از موفقیت های قضایی ٬به ظاهر٬ تموم برگهای برنده رو در اختیار داره٬ خیلی زود متوجه میشه که به طرز ناامید کننده ای قادر به استفاده ازشون نیست. هاپکینز در سکانس تکان دهنده ای از فیلم رو به دادستان خاطره ای از دوران کودکی تعریف میکنه. میگه: «بچه بودم. در مزرعه مون کار می کردم. روزی پدرم گفت که تخم مرغ هایی رو که ترک دارند جدا کنم و بذارم تو سبد تا بتونه سالم ها رو ببره و بفروشه. وقتی برگشت دید تموم تخم مرغ ها تو سبدن؛ من تو همه شون ترک پیدا کرده بودم.» دادستان می پرسه: «ترک من رو هم پیدا کردی؟» هاپکینز پاسخ میده: «آره؛ تو همیشه برنده ای!»

                                        

بیل کلینتون خوب ترکهای اوباما رو میشناسه و به موقع ازشون استفاده میکنه. بی خیال؛ باور ندارید که برنده انتخابات مقدماتی تا حالا هیلاری بوده باشه که؟! مثلا اون وقتی که باید٬ رو میکنن که اوباما در زمان نوجوانی کوکایین مصرف می کرده و بعد بیل مث آدم خوبه ظاهر میشه و میگه ببخشید من نمیدونستم که فلانی قراره اینو در حمایت از هیلاری بگه؛ نظر من این نبود. یا میگه با تصویب فلان قانون رای کازینو ها سه برابر بیشتر از رای فرهیختگان و معلم ها اثر گذار میشه و وقتی کازینو ها به هیلاری رای میدن٬ لبخند میزنه؛ انگار نه انگار! میگه تجربه عنصر بسیار مهمیه که اوباما ازش بی بهره ست ولی نمیگه سال ۱۹۹۶ او با تجربه تر بود یا جرج بوش پدر و یا با این وصف در حال حاضر دیک چنی بهترین گزینه ریاست جمهوری امریکاست.

نیو همپشایر با بغض به موقع و چشمان متورم هیلاری با یک اختلاف کوچولوی دو درصدی فتح شد. حالا انتخابات انجمن های حزبی (Caucus) نوادا هم کم و بیش به همون منوال (و البته به کمک سوتی های کمپین اوباما) واگذار شد. نکته جالب البته اینه که تا به حال اوباما رقابت Delegateها رو برده؛ نکته ای که در آینده بیشتر از هر چیز به درد کاندیدای حزب می خوره تا منتخب حزبش باشه برای انتخابات نوامبر ۲۰۰۸. اما نمیشه و نباید از تاثیر روانی برچسب بازنده بودن چشم پوشی کنه و مثل احمقا وقتی باخته ادای برنده ها رو در بیاره. کمپین کلینتون به کمک مدیا نرم و نازک اوباما رو وارد بحث رقابت نژادی کردند. الان همه میدونن که چه بسا اوباما در کارولینای جنوبی یه بازی از پیش باخته رو در مقابل داره؛ اگه ببره دلیلش حمایت رنگین پوستان پر تعداد ایالته و این یعنی دعوت سفید پوستان به مقابله به مثل در آینده نزدیک و اگر ببازه یعنی اونجایی رو که نباید میباخته رو هم باخته پس بهتره امیدی به رقابت های پیش رو نداشته باشه.

اوباما اگرچه در تعداد حامیان به پای هیلاری کلینتون نمیرسه اما از نظر کیفیت Endorsement کاملا برتره. شخصیت هایی مثل سناتور جان کری و سناتور پاتریک لیهی اونقدر در میان دموکرات ها و خصوصا لیبرال دموکراتها معتبرند که گذشتن از نام هاشون برای طرفداران به این سادگی نخواهد بود. از طرفی حمایت اون ها میتونه خط بطلانی باشه بر ادعای بی پشت بودن اوباما.  نکته جالبتر حمایت نکردن ال گور از کاندیداهای حاضره. حمایت ال گور با توجه به محبوبیت و اعتبار تعیین کننده اش میتونه آب حیاتی باشه برای کلینتون ها که هم او رو ۸ سال به عنوان معاون اول ریاست جمهوری به همراه داشتند و هم در سال ۲۰۰۰ از او در مقابل بوش حمایت کردند. گویا اما ال گور به آرا و عقاید اوباما نزدیکتره و بنابراین تصمیم داره سکوت اختیار کنه. اوپرا وینفری هم یک سلبریتی معمولی نبود وقتی از اوباما حمایت می کرد. اوپرا در پرونده کاری خودش مصاحبه با هیلاری کلینتون و بیل کلینتون و بسیاری دیگر رو داشت اما ترجیح داد دست از ژست بی طرف بودن برداره و به میدون بیاد. راستی! اگر هیچکدوم از این ها هم نبودن٬ من فقط به دلیل حمایت خانوم اسکارلت یوهانسن از باراک اوباما پایه طرفداری بی قید و شرط از کاندیدای دورگه دموکرات بودم. 


همین جوری محض سرگرمی گفتم شاید بد نباشه یه چند تا مثال از این کامنت های با مزه ای رو که هواداران دوآتیشه اوباما تو وبلاگا میذارن براتون اینجا بیارم.

  • مثلا این یه جمله تبلیغاتیه که برای هیلاری ساختن:

Monica Lewinski’s Ex-Boyfriend’s Wife for President

  • یا یکی از برو بچه ها تعبیری کرده از شروع کار هیلاری بعد از انتخاب شدن به عنوان رییس جمهور:

If Hillary ends up as president, she'll be at the same desk Monica Lewinski worked under

  • یا یه بابایی سوال کرده از وضعیت آتی بیل کلینتون و میشل اوباما همسران کاندیداهای ریاست جمهوری:

Michelle Obama or Bill Clinton... who will be America's Next First Lady? I guess Bill Clinton would be the most experienced and thus a better first lady

 


شنبه 29 دی ماه سال 1386
غریبگی

هر سال میایند و میروند محرم ها و صفر ها و رمضان ها. هر سال تکرار میشوند تاسوعاها و عاشوراها و احیاها. من هر سال بیشتر از سال پیش احساس در راه مانده ای را دارم که ناگهان صبحی چشم می گشاید و خویش را در میان شهری غریب می یابد. دیگر تاسف نمی خورم به سادگی و نادانی و پریشان احوالی مردمان این حوالی. دیگر بیمناک ایمان بر باد رفته و آرامش در خاطره خفته نیستم. دیگر حتی آشفتگی و پرخاشگری نمی آغازم. تنها گاه در آینه زمان خود را می نگرم که چه سان آهسته آهسته با مردمان شهرم و همسایگان ایمانم بیگانه شدم.

امروز کسی برایم نوشته بود: «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست - دکتر علی شریعتی» در پاسخش نوشتم که فلانی٬ دوست خوش اندیش قدیمی٬ مگر تو هنوز هم از این علی آقای کم دانش پرگو چیز می خوانی؟!


جمعه 28 دی ماه سال 1386
رویانا

امروز باز یه نفر تا ما رو دید٬ گفت: «تو متولد اردیبهشتی!» خیلی بدم میاد یکی از رو رفتارم ماه تولدم رو تشخیص بده چون میدونم از مردای اردیبهشتی تصویر یه ابله درونگرا داده شده تو این کتابای طالع بینی؛ یه گاو! الان یه چند روزیه که FDA هم حال داده و مهر قبولی زده زیر گوشت و شیر و ماست گاوهای عزیز کلون شده. تصاویر مزرعه ای رو پخش میکنن این تلوزیون های اجنبی که توش یه گله گاو و خوک کلون شده می چرن. این رویانای وطنی در قیاس به نظر عقب افتاده ذهنی میاد. من در عجبم با توجه به وفور گاو تو این مملکت (یکیش خودم) ژن مرغوبتر وجود نداشت تا ازش رویانا تولید کنن؟!

 

                             


شنبه 22 دی ماه سال 1386
من الخواص

خدا اگه این ته صدا رو نداده بود شاید حال و روزم بهتر از این بود که هست. از طرفی خواص بودن هم البته لطف خودش رو داره. چارده سالگی بیشتر از تموم نوحه خونای دو تا ده بالاتر و دو تا ده پایین تر شعر از بر بودم. اشک می گرفتم از خلق الله عین سیل. چه گناهایی که با همین اشکای سید الشهدا از ملت پاک نکردم. حاج آقا حسابی تو کف بود. خودش می گفت تا حالا با صدای هیچکی مث صدای من اون حال عرفانی بهش دست نداده. یه دلیلش هم شاید این بود که بس پای این منبر و اون منبر نشسته بودم و سوال کرده بودم٬ اطلاعات مذهبیم بالا رفته بود. یه بار خیلی وقت پیشا که ملای ده داشت واسه اهالی از حظ بهشت می گفت٬ صحبت رسید به حوریای بهشتی. من که تازه اون روزا تو صورتم کرک سبز شده بود و هر رو از بر تشخیص نمی دادم٬ پرسیدم پس خانوما چی. جواب داد که برای زن صالح و حرف گوش کن خداوند غلمان قرار داده و بعد توضیح داد که غلمان چی چیه. الو گرفتم. نشتر میزدی خونم در نمیومد. از تصور این که ننه و آبجیمو تو اون دنیا چند تا مرد گنده نامحرم (اونم تازه هر روز عوض بشن!) دوره کرده باشن و ناموس ما براشون چشم نازک کنه٬ خونم به جوش میومد؛ غیرت چی میشد پس؟! اون روز چیزی نگفتم. هفته بعدش اما سر گذر خفت کردم آقا رو و شبهه رو در میون گذاشتم. ملا تبسمی کرد و جوابی داد و از اون به بعد ما رو سایه نشین خودش کرد. به سال نکشید که ما روضه خون ده شدیم و بین بچه ها کلی واسه خودمون کیا بیا راه انداختیم.  

بعضی وقتا هم هست که نوحه سوتی از آب در میاد. بالاخره باید اول دیکته بنویسی که گند بزنی و بعد چیز یاد بگیری. من یکی از بزرگترین چیزای زندگیمو تو یکی از همین سوتیا یاد گرفتم. هفده سالم بیشتر نبود. عوام هم که جنبه ندارن. یادش به خیر! اون وقتا یه گاو داشتیم. خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. هر روز میدوشیدیمش. یادم نمیاد یه بار زبون بسته گفته باشه آخ؛ بس که جنبه داشت. اون روز کذایی داشتم روضه حضرت اباالفضل می خوندم. جنبه پا منبریا هم که هنوز دستم نبود. سوزی انداخته بودم تو گلوم که سنگو آب می کرد. همه گریه می کردن. هر چی بیشتر اشک میریختن٬ بیشتر حال میدادم بهشون. آخرش انگار خودم از خودم حسابی بی خود شدم. شده بودم مث این جوجه دکترا که جسد تشریح میکنن. جزء به جزء شکنجه حضرت و بریدن سر و فواره کردن خون از حلقوم و در آوردن امعا و احشا رو ذکر مصیبت کردم. دیدم یواش یواش دیگه کسی گریه نمیکنه. همه هاج و واج زل زده بودن به من و می خواستن ببینن آخرش چی میشه. هر کاری کردم جمعش کنم نشد. قرار بود ازشون اشک بگیرم ولی نفهمیدم چی شد که تا ته مراسم سه چهار نفر تو جمعیت بالا آورده بودن.

حاج آقا بعدا دستمو کشید و پرسید اون حرفا رو از کجام در آورده بودم. نمی شد که راستش رو بگم. آخه چیزایی بود که تو این فیلم ترسناکا دیده بودم. خالی بستم و گفتم از آقایی که چند سال قبل جاش پیش نماز ده بوده. حاجی گفت:«مرحبا اما دیگه اینا رو نگو؛ عوام الناس ظرفیت شنیدنش رو ندارن.» کلی از این که فهمیده بودم جزو خواصم به خودم بالیدم. اصن همیشه واسم سوال بود که عوام کیه و خواص کی. خواص بودن گاهی لطفی داره که به همه بدبختیا و مصیبت کشیدناش می ارزه.


دوشنبه 17 دی ماه سال 1386
تو و عباس - من و عشق

گفتی بچه که بودی فکر می کردی اگه یه روزی با مردی که عاشقش هستی ازدواج کنی٬ خوشبختی رو به دست آوردی. من میدونم عشق یعنی چی اما نمی تونستم جوابت رو بدم. سخته که هم بخوای فک کنی؛ هم جواب بدی؛ هم آدم حسابی به نظر بیای. واسه همین رفتم هرچی گفتی رو به عباس گفتم؛ یه جوری که نفهمه حرف خودم نیست. عباس گفت خوشبختی نقطه پایانی نیست که چهار قدم اونورتر باشه. اون نقطه ای که میبینیم و خیلی دلمون میخواد زودتر بهش برسیم فقط جاییه چهار قدم اونورتر. راستش فکر کنم معلومات عمومی عباس خیلی قوی باشه. اون فهمیده ترین آدمیه که من تو زندگیم دیدم چون تا حالا بیشتر از هزار تا جمله اساسی ازش شنیدم که هیچکدومو حالیم نشده. اصن فک کنم من چون همیشه عباسو خیلی خدا میدیدم تو رو اینقدر دوست داشتم. حتی وقتی عباسو نشونت دادم واسه این بود که ببینی منم دوستایی دارم که سرشون به تنشون بیارزه. تو همیشه منو یاد عباس مینداختی و این یعنی عشق. مثلا همین حرفاشو درباره خوشبختی و چهار قدم و اینا رو که گفتم بهت٬ مث خودش به ریشم خندیدی؛ یه جوری که یعنی به قیافه ما نیومده این حرفا! یه بار رفته بودم پیشش و براش از دوست دختر جدیدم تعریف کردم. حرفام که تموم شد با تعجب ازم پرسید که اصن واسه چی رفتم دوست دختر پیدا کردم و من قضیه اون یارو دختر پولی رو براش لام تا کام گفتم... نگفته بودم بهت؟ قضیه مال خیلی وقت پیشه. یادم نیست که من اون یارو خانومه رو بلند کردم یا اون منو. ولی دروغ چرا؛ یه چند وقتی رفته بودم تو نخش؛ فک کنم حتی عاشقش شده بودم. محض احتیاط هم یه بسته از اینا که باهاش سر فلانو جلد میکنن خریده بودم. یه بار خانوم طلب کرد و کلی سلفید و تموم. دیدم خب اون همه پول که دادم بالای این بی صاحاب ٬روکش معامله٬ حیف نشه. واسه همین رفتم دوس دختر گرفتم. بعدشم سه سوت عاشق شدم؛ عشق چیز پیچیده ایه. قصه رو که گفتم٬ عباس خندید بهم؛ مث تو. وقتی من با عباس می پلکیدم و گپ می زدم٬ زور می زدم که یه ذره بیشتر فک کنم تا یه خرده بیشتر آدم حسابی به نظر بیام. خودم نبودم ولی از اینکه خودم نبودم بدم نمی اومد. با تو هم عین با عباس بودن بود. فک کنم تو حالیت شد که من دوس دارم خودم نباشم. گمونم اصن عشق یعنی همین که خودت نباشی. بعدش وقت به قدر کافی هست تا روی سگ همو ببینیم و از بوی هم بدمون بیاد و حالمون از حرفای هم به هم بخوره. نیگا کن؛ به من ربطی نداره ولی نامردی بود که تو و عباس با هم عروسی کردینا! اون روز که بعد شیش ماه عباس اومد سراغم٬ پیر شده بود؛ قد شیش سال. وقتی گفت دارین طلاق میگیرین صداش می لرزید. من که اولش باورم نشد؛ فک کردم داره دستم میندازه. بعد که اومد تو بغلم و بغضش ترکید باور کردم. بیچاره چقدر داغون شده بود! هق هق مث شیلنگ گریه می کرد؛ خیلی ناراحت بود از دستت. می گفت بهش گفتی یه نفهمه تو مایه های من. اولش خیلی بهم برخورد؛ نه چون به من گفته بودی نفهم. اصلش واسه این بهم برخورد که من مطمئن بودم عباس خیلی بعض منه و درست نیست به تنها آدم حسابی که میشناسم بگن نفهم. عباس همین جور زار می زد و میگفت چقده دوستت داشته. منم بغضم ترکید؛ گمونم اشکم اشک شادی بود. اصن از همون اول که گفت دارین قید همو میزنین یه چیزی ته دلم غنج می رفت. من هیچوقت چشم دیدن اینو نداشتم که تو با کس دیگه باشی؛ حالا میخواد عباس باشه میخواد هر خر دیگه ای. شاید به خاطر اینه که دلم نمیخواد کسی منو اوسکول فرض کنه. شاید هم این یعنی عشق؛ عشق بدمصب عجب چیز پیچیده ایه! 


یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
They said this day would never come

اوباما با اختلاف قابل ملاحظه ای برنده انتخابات مقدماتی آیووا شد و هیلاری کلینتون -هرچند با اختلاف کم نسبت به ادواردز- در جایگاه سوم دموکراتها قرار گرفت. جمله اوباما بعد از مشخص شدن پیروزی جدا شنیدنی بود: «They said this day would never come» نظرسنجی های نیو همپشایر نشون میده که وضعیت کاندیدای دورگه ایلینویز روز به روز داره بهتر میشه. اگرچه نیوهمپشایر جای متفاوتیه و کلینتون هنوز شانس داره توش٬ چهارشنبه که نتایج نهایی نیو همپشایر منتشر بشه من باز منتظرم تا اسم باراک اوباما رو در صدر لیست ببینم. در طرف جمهوری خواهان٬ مایکل هاکابی٬ فرماندار آرکانزاس٬ صدرنشین رقابت بود و میت رامنی نفر دوم. مک کین کماکان شانس برنده شدن در نیوهمپشایر رو داره. هاکابی نامزد جمهوری خواهیه که به قول کارشناس سی ان ان به زور گاهی میشه نظراتش رو از نظرات یه کاندیدای دموکرات افتراق داد. مایک هاکابی در مقایسه با دیگر نامزدهای جمهوری خواه و دموکرات کمترین پول رو برای تبلیغات انتخاباتی خودش جمع و تبعا خرج کرده؛ حمایت کلیسای اونجلیکان رو پشت سر داره٬ و به شدت پوپولیستی رفتار میکنه. در عین حال بر خلاف میت رامنی٬ جولیانی٬ و حتی هیلاری کلینتون شمشیر رو برای ایران از رو نبسته. انتخابات امریکا من یکی رو که لااقل بیشتر از فوتبال سرگرم میکنه.


شنبه 8 دی ماه سال 1386
همه راضی

اولین باری که به قصد دزدی از دیوار خونه مردم رفتم بالا٬ خیلی اتفاقی صابخونه مچمو گرفت و منم خیلی اتفاقی تر چاقومو تا دسته فرو کردم تو شیکمش. بعدا شنیدم تو روزنامه نوشتن «قاتل قسی القلب مقتول را شرحه شرحه کرد». همین شد که رفتم روزنامه خریدم. این روزنامه نویسا استعداد عجیبی دارن که تو گزارش اتفاقات اغراق کنن. همش اتفاقی بود؛ بدون نقشه و بی حساب کتاب! من فقط خیلی زیاد ترسیده بودم. شما اگه جای من بودین و داشتین از ترس زهره ترک میشدین چی کار می کردین؟ وقتی چاقو تو شیکمش بود هنوز می خواست داد بزنه. از زور درد قرمز شده بود ولی جون سر و صدا کردن داشت. من که نمی تونستم کسی رو که منو دیده بود و تازه یه زخمی هم بهش زده بودم همین جوری زنده ول کنم. چاقو رو کشیدم بیرون. تا حالا دستتون خونی شده؟ واقعا وحشتناکه. صحبت یه ذره خون نبود. کردمش تو سینه طرف. به پیغمبر؛ خودمم داشتم بالا میاوردم. نمی دونم اون تهوع لعنتی واسه بوی خون بود یا واسه ترس. باز کشیدم چاقو رو بیرون. معطل نکردم و دوباره فرو کردمش تو سینه مرد صابخونه. انگار دست خودم نبود. اصن گمون کنم چاقو این دفعه رفت تو همون حفره قبلی. شاید هم یه جایی تو سینه اش رفت که خیلی نزدیک زخم قبلی بود. دیگه نفسش بالا نمی اومد. کوپ کرده بودم. همه دست و بالم خونی بود. چاقو رو کشیدم بیرون. تکون نمی خورد. فقط می خواستم مطمئن بشم که حتما می میره. خون پاشیده بود تو صورتم. اون هم غرق بود تو خون خودش. نه میتونستم نگاه کنم و نه میتونستم چشم بگردونم. یه لحظه یادمه فقط که تگری زدم روش. حالا بوی چندش آور استفراغ من و خون اون بابا قاطی شده بود و از نفس کشیدن پشیمونت می کرد. خوش به حالش که لااقل تو این وضعیت نفس نمی کشید. دل تو دلم نبود. عرق کرده بودم. تو دهن خشکم مزه تلخ استفراغ زق زق می کرد. دلم نمی خواست جاش باشم. زجر کش شده بود. نای راه رفتن نداشتم. کنار جسد نشستم. فکر کردم کاش بیان همون جا دستگیرم کنن و بندازنم تو هلفدونی. فکر کردم بزنم اصن کنارش خودمو بکشم. تو دلم می گفتم کاش همین حالا اعدامم کنن؛ یه جور بد ... بسوزوننم یا تیکه تیکه ام کنن. نگا کردم به چشمای بی حالت مرد صابخونه که دوخته شده بود به سقف. می خواستم گریه کنم ولی اشکم نمی اومد. شروع کردم به فحش دادن؛ اول به خودم و بعد به زمین و زمون به جز خدا. دیده بودم تو این فیلما که چه جوری قاتلای ناشی بعد از اولین قتل -تو همون صحنه جنایت- خونشون می جوشه و به جون هم میافتن و همو جر میدن و تقصیر رو گردن هم میندازن. من بدبخت تنها بودم. خونم به جوش اومده بود ولی تنهای تنها افتاده بودم تو هچل. کسی نبود که باهاش گلاویز بشم. کسی نبود که بهش بگم تقصیر تو بود٬ تو منو مجبور کردی٬ تو به خاک سیاه نشوندیم. نفهمیدم چی شد. دیدم دارم خودمو میزنم. سرمو دو بار کوبیدم به دیوار. اشکم نمی اومد. یه آن به خودم اومدم. حالا یه بند فحش میدادم به اون فلک زده ای که جونشو گرفته بودم. چاقو رو هم برداشته بودم. خب اگه خونه نبود؛ اگه بیدار نمی شد؛ اگه داد و هوار راه نمینداخت٬ الان زنده بود و منم تو این لجن نبودم. با هر فحشی که می دادم چاقو رو تو یه جاییش فرو میکردم. میگن جنون آنی! نمی دونم چند تا شد. ده تا! بیست تا! وقتی به خودم اومدم که یه تیکه گوشت تیکه پاره جلوم افتاده بود. چه اهمیتی داره؟! اون که از اولشم مرده بود و نمی فهمید درد چیه و منم که دیوونه شده بودم.

نمی دونم چطوری اومدم بیرون از اون خونه. نمی دونم چطور شد که هیچوقت گیر نیافتادم. فقط میدونم وقتی دفعه اول از دیوار خونه مردم می رفتم بالا٬ داشتم به دزدی فکر می کردم. تازه از فکر همونشم تنم می لرزید. ولی وقتی از همون خونه بیرون میومدم٬ شده بودم یه قاتل؛ باورتون میشه؟ عدد کسایی که تو این چند ساله کشتم از دستم در رفته. دیگه اما یاد گرفتم. با همون ضربه اول یهجوری طرفو ناکار میکنم که دیگه نه دستم خونی بشه٬ نه یارو بفهمه از کجا خورده٬ و نه آخرش اون جوری کفرم بالا بیاد و بزنه به سرمو و نفهمم چه خاکی دارم به سر می کنم. ککم هم نمی گزه. تازه به روزنامه خوندن هم علاقه مند شدم. روزنامه ها هم می بینم دیگه فقط به چند خط گزارش خشک و خالی قتل اکتفا میکنن. نمی نویسن قسی القلب یا مثلا شرحه شرحه. به نظر این جوری همه راضی ترن.  


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88558


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون