قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
جلاد

جلاد سبیل خود را تاب می داد و از روی خشم و تبختر می غرید: « یالا راه برو بی بته. حرومزاده نه بابا داره نه ننه! یه سری ازت ببرم مث سر سگ!» عادت جلاد بود. به هر چند گاه با کشتن محکومی در دهکده بیم از یاد رفته خود را در خاطرها زنده می داشت و چند هفته ای جلوه ای می گرفت. حالا دیگر نزدیک امامزاده نیم ویران رسیده بودند. هنگامه ای برپا بود. ناگهان جوان محکوم به اعدام هجوم مردم را غنیمت شمرد و در چشم بر هم زدنی خود را به صحن امامزاده رساند. جمعیت فریاد زد: «فرار کرد»

جلاد تازه به خود آمد. شکار دیگر در قید او نبود. با خشمی که بدنش را می لرزانید قمه از کمر برآورد و نعره کشید: «بیا بیرون٬ اینو میبینی بزدل» جوانک در پاسخ نیشخندی زد و گفت: «خدا خودش هم نمیتونه منو از اینجا بیرون بیاره. دیگه تموم شد.»

اندکی که گذشت٬ جلاد دید با غضب کار از پیش نمی رود. لحنی ملایم به سخن داد و گفت: «ببین؛ تو پدرت انسان بزرگواری بود؛ کسی بود برای خودش؛ نون رسون بود؛ دل داشت؛ جیگر شیر داشت؛ از چی می ترسی؛ زشته؛ عیبه؛ ناسلامتی تو پسر اون پدری؛ قول میدم یه سری ازت ببرم عین دسته گل؛ باریکلا جوون خوب بیا بیرون.» جوان خونسرد گوش می داد و می خندید و سرانجام پوزخندی دیگر چاشنی کرد و گفت: «برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. از ما دیگه آبی واسه تو گرم نمیشه. فهمیدی؟ شر کم!»

غروب شده بود. دو کودک جلاد هم خود را به معرکه رسانده بودند و با گردن کج کنار پدر کز کرده بودند. جلاد چشم برد به در امامزاده. آسمان را نگاه کرد که خورشید از تارکش آرام ناپدید می شد. نگاهش پایین آمد و بر طفلانش لغزید. اشکش سرازیر شد. با التماسی ناامید٬ جوان را خطاب کرد: «جوون؛ اگه به من رحم نمی کنی لااقل به این بچه ها که سه روزه هیچی نخوردن و دارن از گشنگی میمیرن رحم کن.» دیگر کسی کلامی از جلاد نشنید.

جلاد به تلاش یک التماس بیهوده می مانست که از هول فاجعه ای ناله سر می کند. من خوب می دیدم که چه سان دیگرش توان ایستادن نبود و چگونه دو کودک با نگاهی پر تمنا جوان محکوم را به یاری پدرشان می خواندند. صبح روز بعد خبر افتاد که جلاد دقمرگ شده است. هیچوقت گریه دردناک جلاد را فراموش نکرده ام و از آن پس همواره جلادی در درون من گریه سر می کند و انتظار ترحم دارد.


پی نوشت: داستان اثر مرحوم مهرداد اوستاست که در سال ۱۳۴۱ نوشته شده و در کتاب پالیزبان به انتشار رسیده. راستش من به نثر ایشون نه وفادار بودم و نه بی وفا! فقط دلم می خواست خلاصه تر و شیوا تر بازنویسی بشه. مطمئنم چون منثورات مهرداد اوستا تو بازار نیست٬ اکثرتون با نثرش آشنا نیستید و بنابراین این چند خط میتونست فرصتی به شمار بیاد که تا حدی با سبک و سیاق استاد در آرایش و چینش کلمات آشنا بشید. در عین حال این یکی از دو قصه ایه که من همیشه از بین قصه های مرحوم اوستا به خاطر دارم و بارها دربارش فکر کردم. آخه یه جلاد بی رحمی تو وجودم هست که گاهی میشینه یه گوشه هق هق گریه میکنه و التماس قسمت میکنه.  


شنبه 17 آذر ماه سال 1386
JACOBES

از یکی از بقالی های لارناکا تو قبرس یه دونه نسکافه JACOBES خریدم؛ معرف حضورتون که هست؟! پشتش به دو زبون عبری و انگلیسی نوشته جالبی داشت:

Certified by Rabbi Levi, New York and the Manchester Beth Din. Approved by the Chief Rabbinate of Israel

یک کلام! یعنی حلاله؛ بخورید. گناه کبیره ای متوجهتون نیست اگه از این قهوه نوش جان فرمودید!


شنبه 17 آذر ماه سال 1386
دراگ استور

دانشجو که بودم استادها می گفتن با بیمار به زبون خودش صحبت کنیم. یه مثال همیشه این بود که اگه از یه دهاتی بپرسی «ادرارت چه رنگیه؟»٬ هاج و واج نگات میکنه و جواب نمیده. به جاش باید پرسیده میشد: «رنگ شاشت چیه». یکی از دوستان تعریف می کرد که رو همین حساب وقتی یه بار داشته از یه مریض به ظاهر کم سواد شرح حال می گرفته٬ می پرسه: «پدرجان؛ رنگ شاشت چیه؟». پیرمرد بعد از یه فصل سرخ و سفید شدن جواب میده: «جناب دکتر؛ رنگ ادرارم نرماله».

چند وقت پیش یه دختر نوجوون ۱۶-۱۵ ساله اومد در کلینیک و پرسید که پزشک خانم موجود هست یا نه.  بعد از شنیدن پاسخ منفی٬ پرسید داروخانه داریم یا نه (شاید نتونید تصور کنید که این سوال تو جایی که من کار می کنم چقدر مسخره ست!). جواب باز منفی بود و این بار با کلی شرم پرسید نوار بهداشتی تو بساطمون پیدا میشه! چند روز بعد وقتی یه دختر خانوم دیگه ازم پرسید لوازم داروخانه ای داریم٬ ازش پرسیدم: «نوار بهداشتی میخوای؟» سرش رو پایین انداخت و با صدایی شرم آلود گفت :«بله» دیروز باز سر و کله دخترکی پیدا شد. پرسید: «این طرفا داروخونه هست؟» این دفعه گفتم: «چند تا میخوای؟» کمی مکث کرد و با تردید جواب داد: «دو تا!» رفتم و دو تا پد آوردم و دادم بهش. به نظر راضی می رسید. رفت و دیگه از اون صدای حزن آلود آشنا و نگاه شرمگین خبری نبود. 


شنبه 10 آذر ماه سال 1386
هم سلولی

قصه زندونمون رو یادته؟ یه مثلث بود؛ من و تو و نیما. چاردیواریمون سر جاش اما در حقیقت ما بیشتر زندونی غصه های من٬ آرزوهای تو٬ و فانتزی های سکچوال نیما بودیم. ما سه تا هم سلولی دنیای بزرگ بیرون رو ٬هر روز٬ به اندازه تنهایی سه نفره مون کوچیک و معادلات پیچیده واقعی رو به خیال خودمون حل می کردیم. نتیجه اش چی شد؟ روز اول آزادی روزی بود که حس کردیم به مراتب کوچیکتر از روز اول اسارتمونیم.قصه زندون ما قصه ایه که هر روز و هر جا ادامه داره. آدما تحمل دنیاهای خیلی بزرگ رو ندارن. مرز می کشن تا کشور درست کنن٬ خط می کشن تا استان و ایالت از توش در بیاد٬ بالا میرن و جدا میشن تا طبقه اجتماعی تشکیل بدن٬ ازدواج میکنن تا خونواده بسازن و تو خونواده هاشون زمین و آسمونو به هم میدوزن تا دنیا رو ساده کنن و بعد همه به احترام عظمت هم بایستند و به نشونه برگزیده بودن و بی نقص موندن واسه هم سر تکون بدن. خلاصه آدما زندون هایی میسازن به وسعت و عمق افکار هم بندهاشون.

اشتباه احمقانه من نتیجه همین کوچیک شدن بود و البته دائم کوچیکتر شدن. میتونم اجزاء داستان رو جوری کنار هم بچینم و به سیاق خودم طوری تعریفشون کنم که بیان و بشنون و بگن: «کی گفته فلان کار اشتباه بوده؟!» اصلا شاید دیگرانی باشن که صدها برابر بدتر از این ها رو هر روز مرتکب بشن و به چپشون نباشه و آب هم از آب تکون نخوره؛ می شناسمشون و می شناسیشون. اما من اگه من بودم٬ نباید چنین حماقتی می کردم. گویا ولی دیگه من٬ من نیستم؛ کوچیک شدم. بهتره خودمو گول نزنم. واست یه کوچولو تعریف کردم از اینکه چطور و چقدر تو روزگاری نه چندان دور تحقیر شدم. متاسفانه من حواسم نبود که تحقیر شدن میتونه حقیر شدن نباشه و حقیر شدن نباید هرگز حقیر موندن باشه. اینا روکه می نویسم کمی هم دلم برای خودم می سوزه. بغض گلومو می گیره. فکر می کنم مستحق این همه نبودم. به هر حال زندگی رو که می شناسی؛ نه اخلاقیه و نه عدالت پیشه.

بهت گفته بودم کسی رو که میتونی دوست داشته باشی پیدا کنی و کسی رو دوست داشته باشی که ارزش دوست داشته شدن رو داره. بهت گفته بودم آدمایی هستن که ارزشش رو دارن ولی ظرفیت دوست داشتن متقابلشون محدوده. یه چیزی رو اما تو تموم این مدت یادم می رفت بهت بگم. میشه به بعضی آدما فرصت داد تا ظرفیت دوست داشتن و عشق ورزیدنشون رو بالا ببرن. «بعضی از آدما» کسایی هستن که بلدن نگاه کنن و به قدر کافی باهوشند که ببینن. اینا کافیه ببینن ته چشمات چه لذتی موج میزنه وقتی بی توقع و منت دوستشون داری و واسشون فداکاری می کنی.

آقاهه٬ منم دوستت دارم؛ خیلی زیاد. نتونستم دیشب بهت بگم چون اون وقت بغض جفتیمون می ترکید. 


دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386
گادامر جان بگیر که اومد!

آدم ها احتمالا فقط سه جور به هم نگاه می کنند: ۱- به صورتی جزئی از خود ۲- به صورت یک شیء با خصوصیات قابل پیش بینی و ۳- به صورت یک غایت. نسبت «خود ودیگری» از جمله دغدغه های فکری جناب آقای هانس گئورگ گادامر فیلسوف آلمانی قرن بیستمی ست که در تبیین رابطه بین سنت و مدرنیته به کار بسته. من اما در اینجا نیومدم مواضع فکری جناب گادامر رو شرح و بسط بدم و نمیخوام هیچ گرهی از کار فروبسته سنت و مدرنیته بگشایم. فقط دلم خواست یه ذره موضوع رو تعمیم بدم به روابط بین فردی.

انسانی که دیگران رو به صورت جزئی از خودش میدونه روابطش با دیگری به محدوده ای کوچیکتر از درکش از خود تنزل پیدا میکنه. شناخت چنین انسانی از دیگری مثل ارتباطیه که اغلب ما با کاراکتر های قصه ها برقرار می کنیم تا بتونیم از قصه لذت ببریم. به زبان ساده خود رو در جای دیگری گذاشتنه تا بتونیم رفتاری رو پیش بینی کنیم یا تفکری رو تفسیر. ارتباط عاطفی که بر این مبنا شکل میگیره با محوریت خود فرد شکل میگیره و همیشه طرف مقابل جزئی از من محسوب میشه. به این ترتیب در چنین رابطه ای گستره فرد مقابل هیچوقت فراتر از موجودیت من نیست و این من هستم که باید موجود مسلط باشم. در عمل همیشه رفتار و افکاری وجود داره که خارج از ظرفیت های فکری و عملی منه پس نه تنها احساس کاذب احاطه و تسلط بر باد میره بلکه جاش رو به یک فقدان اعتماد به نفس ناشی از احساس تهی و کم بودن میده؛ نگاه پایین به بالا! گفتگو در این رابطه چیزی بیشتر از تلاش برای اثبات یک طرف نیست.

انسانی که دیگری رو به صورت ابژه و شی قابل پیش بینی میبینه سعی میکنه از قواعدی برای تفسیر رفتار و افکار او استفاده کنه. به عبارت دیگه شناخت متدولوژیک اساس ارتباط بین فردی میشه. چنین ارتباطاتی به ارتباط یک روانپزشک با بیمار٬ یک فیزیکدان با جهان٬ و یا یک جامعه شناس با جامعه شبیهه. نسبت من و دیگری در چنین نگاهی مستلزم حضور یک من مسلطه. من با سلاح فرمول های روانشناسی٬ فلسفی٬ یا هر دانش روشمند دیگه٬ دیگران رو به صورت ابژه قابل پیش بینی میبینم و رفتاری رو که برام قابل پیش بینی نبوده رو به حساب نقصان دانش خودم میگذارم. یعنی فرمول هایی بوده که من نمی دونستم وگرنه هیچ موجود انسانی فراتر از این دو دو تا چهار تا ها نیست؛ نگاه بالا به پایین! گفتگو در این رابطه چیزیه تو مایه های گرفتن شرح حال بیمار.

انسانی که دیگری رو به شکل غایت میبینه همواره یک اصل مفروض داره؛ دیگری ماحصل فراز و نشیب تاریخی منحصر به فرد است. هر انسان در این دیدگاه غایت یک تاریخ ٬تاریخ خود٬ و به تبع «غایت خویش» محسوب میشه. رابطه عاطفی اونوقت ارتباطی هم سطحه که بر مبنای لذتی بی انتها برای درک کردن دیگری شکل گرفته. هر انسان پدیده ای منحصر به فرد و بنابراین محترم به شمار میاد.  اینجا تلاش زیادی برای پیش بینی رفتار دیگری صورت نمی پذیره بلکه تلاش میشه مبانی فکری و عملی دیگری درک بشه. گفتگو اساسا تنها در اینجاست که فرم واقعی خودش رو پیدا میکنه. گفتگو میشه یه تبادل دو طرفه برای رسیدن به درک متقابل.

جناب آقای گادامر اینها رو گفتم که حواست رو جمع کنی. میدونم نسبت خود و دیگری معمولا ترکیبی از همه اینهاست که اون بالا برات توضیح دادم اما اگه حس میکنی نسبتت با دیگران رو معمولا مثل تیپ ۱ با محور خودت برقرار میکنی لطفا زودتر بزرگ شو و اگه به سیاق اکثر فلاسفه بنام تاریخ آدم ها رو با عینک تیپ ۲ میبینی و دیگران برات معمولا اشیائی هستند جهت اکتشاف و تحلیل٬ لطفا حالا حالاها عاشق نشو.


جمعه 2 آذر ماه سال 1386
کنگره

وجاهت کنگره ام اس شاید بشه گفت فقط به سالن همایش های صدا و سیما بود و لیموزین های از رده خارجی که میهمان ها رو تا دم در می رسوندن. به سیاق تموم کنگره های وطنی٬ کنگره با یک ساعت تاخیر آغاز به کار کرد و سخنرانی دکتر لطفی کمی به آبروی داستان افزود. اولین سخنرانی علمی مربوط بود به گزارش اپیدمیولوژی ام اس تو ایران. بی انصافی ست اگه نگم سخنران به نسبت خوب انگلیسی صحبت می کرد اما اطلاعات و اسلایدها فاجعه بود. وقتی چشمم به جمال P Value های خوشگل در ذیل اطلاعات توصیفی افتاد٬ می خواستم زمین رو گاز بگیرم. خیلی وقته که دارم زور می زنم تا به اطرافیان حالی کنم سواد یک موجودیت ثابت نیست. اگر روزی روزگاری سواد توانایی خوندن و نوشتن معنی میشده٬ امروز تو دنیا اگه کسی بلد نباشه از اینترنت استفاده کنه یا انگلیسی رو نفهمه بی سواد محسوب میشه. یعنی سواد تابعی ست از متغیرهایی که در طول زمان میتونن زیاد بشن یا جاشون رو به متغیر جدیدی بدن. سواد پزشکی هم به همین ترتیبه. کسی که تو کلینیک داره کار میکنه موظفه اطلاعات روز رو داشته باشه؛ کاری که با توجه به گسترش وسایل ارتباطی خیلی هم سخت و دور از دسترس نیست. کسی که علاوه بر توانایی های کلینیکی میخواد حائز خصوصیات تحقیقاتی باشه هم موظفه یه سری حداقل هایی رو رعایت کنه. به کرات میبینم حضرات به بهانه اینکه کارهای آمار و روش تحقیق در تخصص ما نیست حتی از آموختن الفبای تحقیق هم شونه خالی میکنن. استادی که داره مث بلبل اطلاعات آماری بلغور میکنه و مشخصا خودش هم نمی فهمه چی میگه مثل کلینیسینی میمونه که چون متخصصه یه رشته ست پس نتونه هیچ قضاوتی درباره مشاوره های درخواستی خودش انجام بده. جالبتر از گزارش اپیدمیولوژیک اما سوتیهای وحشتناک رییس دپارتمان نورولوژی شهید بهشتی بود که مثلا در تکمیل گزارش همکار جوان خودش داشت میداد. آقای دکتر پ ۱۵ دقیقه از وقت کنگره رو با انگلیسی شکسته بسته و خجالت آورش به تشکر و تقدیر از کسانی اختصاص داد که به نوعی همکار طرح بودند؛ کاری که قاعدتا باید با نمایش یک اسلاید انجام می گرفت! اسم دکتر کوک و دکتر رستمی رو بیش از پنج بار گفت و با جملات تکراری ازشون تشکر کرد. دائم می گفت برای این طرح خیلی زحمت کشیدیم و گویا می خواست شیرفهم کنه حضار رو که این طرح تحقیقاتی خیلی خوبی بود؛ اگر نفهمیدید مشکل از خودتونه! سخنرانی بی ربط و بی خاصیت استاد معظم اونقدر طولانی شد که سر و صدای نچ و نوچ از گوشه گوشه سالن شنیده می شد. برای کسی مثل من هم البته قسمت جالب ماجرا این بود که حضرت استاد بیش از ۱۰ بار در طول سخنرانی گفتند This clinical trial و نشون دادن حتی فرق بین مطالعه اپیدمیولوژیک و مطالعه مداخله ای رو نمیدونن... شب سر ضیافت شام هتل سیمرغ قصه صبح حضرت استاد تبدیل شده بود به نمک محفل! 

اما استادان گرامی باز هم در ادامه نشون دادن استعداد خاصی دارند که در امور مربوط به فزونی حماقت روی هم رو کم کنن. فکر کنید آقای دکتر فریدمن کانادایی رو نشوندن تا براش بیمار معرفی کنند مگر درایت ایشون راهنمای تشخیص باشه. آقای استادی که نمیدونم از کجا اومده بود چهار پنج تا اسلاید نشون داد و جملات انگلیسی نوشته شده رو از رو خوند و بعد در کمال آرامش از فریدمن عذرخواهی کرد که بلد نیست انگلیسی صحبت کنه و به فارسی معرفی بیمار رو ادامه داد. فریدمن داشت شاخ در میاورد. لطفی شروع کرد به ترجمه همزمان. قبل هم البته و در هنگام سخنرانی مثلا انگلیسی شون در هنگام نمایش اسلاید ام آر آی٬ فرمودن ام آر آی با کنتراست و بی کنتراست. لابد پیش خودشون میگفتن که «ام آر آی» و «کنتراست» که کلمات انگلیسین و «با و بی» رو هم که دیگه هر بچه نیم وجبی میدونه چیه! جالب اینکه به عنوان تشخیص افتراقی٬ آقای استاد بیماری لایم رو مطرح کردن و فریدمن بلافاصله پرسید مگه شما تو مملکتتون لایم دارین و استاد پاسخ گفت نداریم ولی این مورد استثنائا با ریسک فاکتورش در تماس بوده. فریدمن پرسید که یعنی مسافرتی به کشورهای بخصوص کرده و استاد پاسخ گفتند که خیر تو خونه حیوون خانگی نگه می داشته!!!


پنجشنبه 1 آذر ماه سال 1386
خط خطی های سرگردونی

شب خوابیدم و صبح بلند شدم و دیدم زمینی که دیروز فقط خاک بود و سنگ یه دست سفید شده. نمی دونستم وقتی پام نیم متر تو برف فرو میره باید بخندم یا عصبانی بشم بنابراین حتی المقدور تعجب کردم. سوز به صورتم شلاق می زد و من تا میتونستم تعجب کردم؛ انگار اولین باره این وضعیت رو تجربه میکنم. یادم افتاد که تازگیا وقتی تیتر روزنامه ها رو میخونم و اخبار شبکه خبر رو می شنوم هم دارم تعجب میکنم؛ تعجب کمکم میکنه که کمتر حرص بخورم. من از قیافه در هم مردهای شهرم هم وقتی چشمشون ٬هیز و درمونده٬ عشوه گری دخترکی بزک کرده رو دنبال میکنه تعجب میکنم؛ اینطوری هیزی و درموندگی از سرم میپره. عین اونهایی که قصه سرخوردگی هام رو میشنون و تعجب میکنن٬ وقت تعریف کردنشون خودم رو میزنم به اون راهو با تعجب کردنم همراهیشون می کنم؛ مطمئنم بهتر از اینه که بابت هر سرخوردگی یه راه سر به بیابون بذارم. چند وقت پیش یکی بهم گفت دوسم داره و بعد ترسید چون چشمای متعجبم داشت از حدقه میزد بیرون؛ خدا خیلی رحم کرد! من مطمئنم اگه یه نفر الان از در بیاد تو و بگه امام زمانه نه دیگه براش تشخیص اسکیزوفرنی میذارم و نه دودل میشم که نکنه باشه؛ تعجب میکنم که وقتی من خودمو معرفی نکردم اون چرا یکاره باید بیاد و خودشو معرفی کنه. اگه مثلا تو امروز میومدی و میزدی تو گوشم من با تعجب بهت میگفتم که پس لابد قدیمیا یه چیزی سرشون میشده که میگفتن دل به دل راه داره؛ منتظر بودی بزنم تو گوشت؟ عمرا! من فعلا سرم شولوغه. صبح تا شب مشغول تعجب کردنم. تعجب میکنم؛ چه انتظارای عجیبی از یه آدم سرگردون داریا!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88539


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون