جلاد سبیل خود را تاب می داد و از روی خشم و تبختر می غرید: « یالا راه برو بی بته. حرومزاده نه بابا داره نه ننه! یه سری ازت ببرم مث سر سگ!» عادت جلاد بود. به هر چند گاه با کشتن محکومی در دهکده بیم از یاد رفته خود را در خاطرها زنده می داشت و چند هفته ای جلوه ای می گرفت. حالا دیگر نزدیک امامزاده نیم ویران رسیده بودند. هنگامه ای برپا بود. ناگهان جوان محکوم به اعدام هجوم مردم را غنیمت شمرد و در چشم بر هم زدنی خود را به صحن امامزاده رساند. جمعیت فریاد زد: «فرار کرد»
جلاد تازه به خود آمد. شکار دیگر در قید او نبود. با خشمی که بدنش را می لرزانید قمه از کمر برآورد و نعره کشید: «بیا بیرون٬ اینو میبینی بزدل» جوانک در پاسخ نیشخندی زد و گفت: «خدا خودش هم نمیتونه منو از اینجا بیرون بیاره. دیگه تموم شد.»
اندکی که گذشت٬ جلاد دید با غضب کار از پیش نمی رود. لحنی ملایم به سخن داد و گفت: «ببین؛ تو پدرت انسان بزرگواری بود؛ کسی بود برای خودش؛ نون رسون بود؛ دل داشت؛ جیگر شیر داشت؛ از چی می ترسی؛ زشته؛ عیبه؛ ناسلامتی تو پسر اون پدری؛ قول میدم یه سری ازت ببرم عین دسته گل؛ باریکلا جوون خوب بیا بیرون.» جوان خونسرد گوش می داد و می خندید و سرانجام پوزخندی دیگر چاشنی کرد و گفت: «برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. از ما دیگه آبی واسه تو گرم نمیشه. فهمیدی؟ شر کم!»
غروب شده بود. دو کودک جلاد هم خود را به معرکه رسانده بودند و با گردن کج کنار پدر کز کرده بودند. جلاد چشم برد به در امامزاده. آسمان را نگاه کرد که خورشید از تارکش آرام ناپدید می شد. نگاهش پایین آمد و بر طفلانش لغزید. اشکش سرازیر شد. با التماسی ناامید٬ جوان را خطاب کرد: «جوون؛ اگه به من رحم نمی کنی لااقل به این بچه ها که سه روزه هیچی نخوردن و دارن از گشنگی میمیرن رحم کن.» دیگر کسی کلامی از جلاد نشنید.
جلاد به تلاش یک التماس بیهوده می مانست که از هول فاجعه ای ناله سر می کند. من خوب می دیدم که چه سان دیگرش توان ایستادن نبود و چگونه دو کودک با نگاهی پر تمنا جوان محکوم را به یاری پدرشان می خواندند. صبح روز بعد خبر افتاد که جلاد دقمرگ شده است. هیچوقت گریه دردناک جلاد را فراموش نکرده ام و از آن پس همواره جلادی در درون من گریه سر می کند و انتظار ترحم دارد.
پی نوشت: داستان اثر مرحوم مهرداد اوستاست که در سال ۱۳۴۱ نوشته شده و در کتاب پالیزبان به انتشار رسیده. راستش من به نثر ایشون نه وفادار بودم و نه بی وفا! فقط دلم می خواست خلاصه تر و شیوا تر بازنویسی بشه. مطمئنم چون منثورات مهرداد اوستا تو بازار نیست٬ اکثرتون با نثرش آشنا نیستید و بنابراین این چند خط میتونست فرصتی به شمار بیاد که تا حدی با سبک و سیاق استاد در آرایش و چینش کلمات آشنا بشید. در عین حال این یکی از دو قصه ایه که من همیشه از بین قصه های مرحوم اوستا به خاطر دارم و بارها دربارش فکر کردم. آخه یه جلاد بی رحمی تو وجودم هست که گاهی میشینه یه گوشه هق هق گریه میکنه و التماس قسمت میکنه. |