قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386
یه نامه

امروز کمتر از همیشه انرژی داشتم وقتی نشستم سر میز جلسه انجمن. همه به گمانم فهمیدند این یارو اون یاروی همیشگی نیست. یه جاهایی یه اخمایی کردم که خلاصه دارید حوصله مو سر می برید. بالاخره قرار شد با اولین بیمار تماس بگیرند و دعوتش کنند برای پیوند. تو دلم داشتم می خندیدم چون میدونم بیمار شماره یک که با معرفی خودم بوده٬ الان کاملا برای شرکت تو طرح تحقیقاتی دو دله. راستش میدونم احتمالا اینو خواهی خوند. ولی فکر کنم کارم رو تا حدود زیادی انجام دادم و باور کن این آخری فقط برای تو بار اون جلسات کوفتی رو تحمل می کردم. امیدوارم صحیحترین تصمیم رو بگیری چون من هم نمی تونم ضمانت کنم همه چیز درست از آب در بیاد. فقط میدونم تو دنیا تا امروز کمتر از ۲۰۰ نفر بیمار مشابه شانس استفاده از این درمان رو داشتن و صد البته همه شون شانس بهبودی قابل ملاحظه رو پیدا نکردن.  اگه بیای و شرکت کنی و بهبودی حاصل بشه٬ از خوشحالی پر در میارم و اگه نیای نفسی به راحتی خواهم کشید و اگه اون شق سومی که دلم نمی خواد بلند بلند بگمش اتفاق بیافته٬ ... نمی دونم! نمیدونم با عذابی که دچارش میشم چی کار کنم. بهت گفتم اگه جات بودم چیکار می کردم ولی من تو نیستم و از اینجا به بعد دیگه به خودم اجازه نمیدم تو تصمیمت دخالت کنم.

ارادتمند

س


یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386
اون بانجی بی پدر!

یعنی یه چیزایی هست که معلوم نیست چی میشه اتفاق میافته. دیشب برای پیاده روی به اتفاق یکی از همکارا رفتیم بام تهران. گفتیم بریم بشینیم تو کافی شاپ بانجی جامپینگ که تازه باز شده. گفتن میان سر میز سفارش میگیرن. نیم ساعت نشستیم و نیومدن. بلند شدم رفتم داخل و پرسیدم چی شد. ابراز شرمندگی کردن و گفتن همین الان میان. باز نشستیم؛ پنج دقیقه٬ ده دقیقه٬ یه ربع٬ بیست دقیقه! دیگه وقتش بود شاکی بشیم و بزنیم بیرون. داشتیم میومدیم بیرون یکی از بچه ها منو دید. بهش گفتم به حضرات بگه ما اومدیم و نشستیم و علاف شدیم و دیگه پامونو اینجا نمیذاریم. راهمونو کشیدیم و رفتیم بیرون که دیدیم یه بابایی وسط زمین و آسمون خودشو رسوند به ما و خواهش کرد برگردیم. با اکراه پذیرفتیم؛ آخه تموم ژست نارضایتی به خاطر این بود که حوصله مون سر رفته بود و واقعا ترجیح میدادیم برگردیم خونه. مدیر بانجی بابا اومد سر میز و یه جوری رسمی معذرت خواهی کرد که خر ورمون داشت اینجا نکنه سویسه! بعد هم گفت امشب میتونیم مجانی از اون بالا بپریم پایین. ما هم گفتیم بی خیال شه! رفت و بعدی اومد و گفت امشب حتما باید برید بالا و بپرید پایین. از دهنم در رفت که کیف پولامون خالیه و باشه برای یه دفعه دیگه. انگار چیزی که دلش خواسته رو شنیده باشه٬ گفت نه دکتر جان شما میهمان ویژه ما هستید!!!

نشون به اون نشون که چند دقیقه بعد من داشتم از ارتفاع ۴۰ متری پایین رو نگاه می کردم و می گفتم عجب غلطی خوردما! یه بیمار روانی دیگه هم غیر از من اون بالا بود که تا منو دید گفت: دکتر غضنفر جان شمایی؟ منو یادت نیست؟ کفلم تو اسکی جر خورده بود و اومدم دوختیش؟ حالا من سرم گر گرفته و میگم بذار این حرفا رو اون پایین بزنیم! بعد مسوول هل دادن ملت از اون بالا اومده برام توضیح میده که معمولا یه فشار کوچولویی رو پا تحمل میکنه وقتی طناب قفل میکنه و میکشدت بالا ولی برای شما دکتر جان به جبران فلان آمپولی که فلان وقت بهم زدی و پدر صاحابم در اومد٬ اون یه ذره فشار رو هم حذف میکنیم (یعنی منتظر باش تا با مخ بخوری زمین!). یه ان دیدم دارن با چه طمانینه ای پای بلندگو اعلام میکنن «دکتر غضنفر» و ملت دارن میشمارن ۵-۴-۳-۲-۱ و من وسط زمین و آسمون! اولش داشتم باخودم فکر می کردم که چه مرضی بود! داشتیم زندگیمونو می کردیم! آخه پسر مگه مریضی در عنفوان جوونی داوطلبانه خودتو فنا میکنی؟! بعد وقتی سرت داره میخوره به زمین یه دستی از غیب میاد و پاتو میگیره و میکشدت بالا. میای پایین٬ حس میکنی هرچی کاتکول آمین بوده٬ ریخته تو خونت. دفعه آخرم بود٬ به خدا!

خیلی حال داد. بخصوص وقتی رییس حراست مجموعه جلوم سبز شد و با یه نگاه فقیه اندر غضنفر گفت: خوش گذشت؟!!! و من گفتم عباداتتون قبول حق! راستی آقای لاریجانی هم که استعفا داد! آق غلومی فرمودن مشکلات شخصی مسبب این تصمیم رییس شورای امنیت ملی بوده. من هرچی فکر میکنم نمی فهمم این مشکلات شخصی دقیقا چی میتونسته باشه! مثلا فک کنید آقای لاریجانی میخواد دخترشو شوهر بده٬ پسر کوچولوش دچار افت تحصیلی شده تو مدرسه٬ خانومش شبا غر میزنه که چرا تو همش با سولانا بیرونی و من و بچه ها رو دو ساله نبردی کنار رودخونه جاجرود کباب بدی بخوریم٬ یا سریال میوه ممنوعه رو میخواسته ببینه و وقت نمی کرده! یکی ما رو حالی کنه اصولا این چه امنیت ملیه که به مشکلات شخصی بنده؟


چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386
نکنه!

دقت کردین تو سریال میوه ممنوعه پلیس داستان نقش مثبته؟ اونقدر مثبته که وقتی از قتل پدر خانوم شایگان باخبر شد، نزدیک بود همون جا خانوم رو بعله! داشت داد میزد که "در ماه مبارک رمضان آمار جرم و جنایت به حداقل می رسد. مورد شما یه استثناست خانوم. شما مقصرید. نباید می ذاشتین این اتفاق بیافته" این حرفا رو یه جوری می گفت که فکر می کردی جرم و جنایت هم دستوریه. تازه آقا پلیسه داشت به عنف و با دوز و کلک به این پسر عاشقه حالی می کرد که بهتره جرم قتل رو حتی اگر مرتکبش نشده به عهده بگیره تا پلیس بتونه کمکش کنه. نفهمیدیم اصلا چرا واسه ایفای این نقش مثبت رفتند سراغ کسی که قیافه اش آدم رو یاد باج سییبیلگیرا میندازه. با اون چشمای خون گرفته و صدای بم و خشن و سبیلهای از بناگوش در رفته شعبونی، میشد به راحتی نقش یه سلاخ رو بهش داد. البته کارگردان، احتمالا برای تلطیف شخصیت کاراگاه، یه اسپری آسم دادن دستشون که اگر من و شما دیدیم این آقاهه اعصاب نداره فک کنیم بنده خدا مریضه؛ دست خودش نیست. یه بار خانوم شایگان چند روز پیشا به مرحوم پدرش میگفت: "این یارو پلیسه خیلی باهوشه." ما که البته بس که غضنفریم نفهمیدیم سرکار علیه دقیقا به چی میگن هوش. اما الان راستش خیلی دودلم که نکنه این آقای پلیس خدای ناکرده خود الیاس باشه!


شنبه 14 مهر ماه سال 1386
تریبونی که همان تریبون است!

چند روز پیش صدای آمریکا میهمانی داشت که گویا از بلند مرتبگان وزارت امور خارجه کشور متبوعش بود. مجری برنامه داشت نظر میهمان رو درباره سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل و دانشگاه کلمبیا می پرسید. طبق معمول بعد از دقایقی تلفن ها باز شد و ایرانی های عصبانی از چهار گوشه دنیا شروع کردند به درد دل گفتن. یکی در این میانه استغاثه می کرد که حرف احمدی نژاد حرف ملت ایران نیست و این آقا اصولا با رای مردم رییس جمهور نشده که حالا دولت و ملت امریکا بخواد حرفش رو به حساب ساکنان ایران زمین بذاره. آقای بلند مرتبه پاسخ گفت که به نظرش از قضا انتخاباتی که در ایران به ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد انجامید با در نظر گرفتن استانداردهای جهانی به قدر کافی عادلانه و آزاد بوده. این سخنان داشت از جایگاهی پخش می شد که روزگاری نه چندان دور٬ ملت رو دعوت به خانه نشینی و تحریم انتخابات و این داستان ها می کرد و بعد از انتخابات هم گفت ملت ایران گل کاشتن که تحریم کردن و آرا هم تقلبی بوده. حالا شدیم چوب دو سر طلا! اگه دولت بخواد حرف حق بزنه٬ میگن انتخاباتش آزاد نبوده و اگه دولت از دنده چپ بلند شده باشه و بخواد حرف صد من یه غاز تحویل بده٬ میشه منتخب ملت ایران.

پی نوشت: من به کامنتهاتون جواب دندان شکن دادم! احتمالا تا وقتی اینجا همین جور خلوته هم ادامه میدم به این تلاش مذبوحانه ام!


جمعه 13 مهر ماه سال 1386
این ۱۵ روز و اون ۱۵ روز

گاهی اوقات دل آدم (منظورم خودمما!) برای یه دوست داشتن ساده تنگ میشه. تهران ۱۵ روز بهار داره و ۱۵ روز پاییز. اگه کلا این سی روز رو از تقویم حذف کنن٬ قول میدم هیچوقت عاشق نشم. امروز یه گربه رو دیدم که افتاده بود دنبال یه بچه گربه. غلط نکنم مبتلا به پیدوفیلی بود. هر زهر ماری که داشت٬ داشت اما گمونم اون هم بهار و پاییز رو مث حاجیتون (بازم منظورم خودمم) قاطی کرده بود. 


پنجشنبه 12 مهر ماه سال 1386
خوب بشم

شیشه میز یک آن نور را منعکس می کند روی چشمانم. پلک می زنم و دوباره حرف های دکتر را مرور می کنم. من از اول هم قرار نبود بیایم اینجا بنشینم رو به روی این خانم٬ لا به لای این همه کتاب که حاضرم شرط ببندم بیشترشان قرار است اصلا خوانده نشوند٬ روی صندلی ناراحتی که هات سیت صدایش می کند٬ و کارم را اینقدر سخت کنم. لعنتی وقتی نگاهم می کند انگار وجودم می شود همه یک فضای تهی. مدتها بود چنین حسی نداشتم. برای به دست آوردن همین نگاه های متوجه هم تا اینجا کلی خون دل خوردم. نمی خواهم بگویم با همان نگاه اول دلم رفت اما هر مردی می داند وقتی قرار است دل ببازی٬ برقی هست که در همان نگاه اول حس می شود. بعضی وقتها با تلاقی دو نگاه و مکثی که زمانش را فقط باید با دهم و صدم اندازه گرفت٬ دو نفر دستشان می آید که می توانند عاشق هم شوند. در مورد من اما این زمان دقیقا وقتی ست که نگاهم در نگاه سرد صیدی منجمد می شود. صیدم شکارم می کند! مثل روز میهمانی! درست وقتی که نگاهم به خانم دکتر دوخته شده بود و او چشمانش ٬سبک٬ بر سنگینی نگاهم لغزید و رفت؛ نه گریخت و نه ایستاد! اصلا او آنجا چه کار می کرد؟ مگر قرار نبود میهمانی کاری باشد؟! نهایتا همکاران می بایست با زوجشان می آمدند دیگر٬ غیر این است؟ آهان! یادم آمد. با منشی دفتر رییس آمده بود. من فردا منشی را کشیدم کنار و پرسیدم این خانم که بود و چه کاره بود و آنجا چه می کرد و یادم نمی آید دیگر چه! شنیدم که می گفت دوستش بوده و روانشناس است و چند جواب بی اهمیت دیگر. «دوست نمی خواد؟» منشی نیشخندی زد و جواب داد: «چرا ولی فقط باید دختر باشه».

می گوید من با بقیه مریض هایش فرق دارم. می گوید جهتگیری جنسی من منحصر به فرد است. آری؛ خود من هم همیشه فکر می کردم دکتر رفتن برای سوزاک و سیفیلیس است. می گوید دو ماه است هر هفته سه بار ویزیت می شوم و لم می دهم روی این جای ناراحتی که معلوم نیست تخت خواب است یا صندلی و حرف می زنم و او هنوز سر در نمی آورد که درد من چیست. من که می دانم اگر دردم را بگویم دیگر یک لحظه هم اجازه نمی دهد بیایم اینجا. قول گرفته ام به منشی اداره مان چیزی نگوید. خودم هم اول وقت می آیم تا نکند موقع رفتن خانم منشی مرا ناگهان در اتاق انتظار  ببیند و فضولیش کار دستم بدهد. دکتر می گوید این مرض من در حد مقالات تحقیقاتی ست. هنوز نمی داند برای جفت و جور کردن چنین مشکلی خودم چند کتاب و مقاله را با آن همه اصطلاحات جفنگ پزشکی و روانشناسی زیر و رو کرده ام. گفته ام همجنس گرا هستم. یکی مثل خودش و خیلی از اینها که میایند اینجا و می روند فقط با این تفاوت که دلم می خواهد با زنها همبستر شوم. یعنی یک جور همجنس گرایی که از فکر خوابیدن با یک مرد متنفر است. گفته ام احساس می کنم دلم می خواهد تغییر جنسیت بدهم و زن باشم و آن وقت با یک زن ازدواج کنم. می دانم این می شود ترکیبی از یک همو و یک ترانس که در بساط هیچ عطاری پیدا نمی شود اما وقتی پای به دست آوردن این خانم خوشگل در میان باشد من حاضرم چیزهای غیر ممکنتری هم بشوم. جل الخالق! خودم هم مانده ام که این دو ماهه چطور این همه حرف مفت زده ام و توانسته ام کشش بدهم. شاید دستم هم تا به حال رو شده!

با عجله از مطب می آیم بیرون. کوچه را برانداز می کنم تا خدای ناکرده منشی شرکت از راه نرسد. نمی دانم اگر خانم منشی بفهمد٬ چه معامله ای با من بکند. دوباره حرف های امروز دکتر را مرور می کنم. «من حتی حاضرم واسه اینکه به شما ثابت بشه که مرد هستید و هیچیتون هم نیست٬ خودم مدتی باهاتون باشم.» هنوز نمی دانم چقدر این حرف را از زور هیجان زد ولی احساس می کنم جای امیدواری هست؛ شاید این طور بفهمد می تواند برای کسی که خیلی دوستش دارد زن باشد. شاید اینطوری اصلا حالش خوب شود!


سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386
غول و سولماز

غول چراغ جادو به سولماز: عزیزم؛ چه آرزویی داری تا برات برآورده کنم؟

سولماز: یه آدامس خرسی میخوام!

غول: عزیزم؛ توان من بیش از حد تصوره واسه همین بقیه از من قصر با کلی خدم و حشم و طلا و جواهر و سفره های رنگین میخوان؛ چیزای بزرگ! به نظرم بهتره تو هم در آرزوت تجدید نظر کنی. حالا بگو ببینم چی میخوای؟

سولماز: نه قربون دستت! همون یه آدامس خرسی بدی کافیه.

غول [با عصبانیت]: خب ندید بدید! آدامس خرسی رو بهت میدم ولی هنوز دو تا آرزو دیگه هم جا داری. بگو ببینم دیگه چی میخوای؟

سولماز [با خوشحالی]: آخ جون؛ پس دو تا آدامس خرسی دیگه هم میخوام!


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88531


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون