قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386
وصف حال ننوشتن و نوشتن

روزگاری که نه از اینترنت خبری بود و نه از وبلاگستون٬ می نوشتم تا یه روزی کسی که باید بخونه٬ بخونه. هرچند جز اون چند تا شعر نیمبند٬ نوشته هام رو به کسی ندادم و از کسی نخواستم بخوندشون. نوشته ها همیشه بوی وصف حال میدادن و بعضی وقتا اون قدر شاعرانه می شدن که خودم وحشت می کردم نکنه عاشق شده باشم! وبلاگ اول هم مزه وصف حال می داد. وقتی چراغ اون وبلاگ رو خاموش می کردم٬ دلم نمی خواست دیگه بنویسم. حس می کردم پاداشی که بابت نوشتن وبلاگ می گیرم هم مث بقیه چیزای این دنیای مجازی٬ مجازیه. تولد غوز بالا غوز شاید بیشتر به یه رودروایسی شبیه بود؛ چیزی شبیه جا نزدن! به هر حال سعی کردم روشم رو عوض کنم و دیگه از وصف حال خودم دست بکشم. من شدم اسم جعلی که از اول هم معلوم بود موندگار نیست و بوی طنزی که کلا با قیافه عصا قورت داده ام در تضاد ذاتیه. حالا دستم خالی شده. حرفای کمی هست که دلم بخواد بگم و حرفای کمتری که حس و حال نوشتنشون رو داشته باشم. از یه طرف گاهی از زور غصه پا میذارم تو کوچه پس کوچه و عین خل وضعا میزنم زیر آواز و از طرف دیگه بناست وصف حالی ننویسم و بیشتر از اینا خودمو لو ندم. تو این مدت کار مشترکی که قرار بود با بیندیش انجام بدم رو کتاب داوکینز تبدیل شده به یه بدهی که وحشتم رو از اومدن تو وبلاگ بیشتر می کرد. بیندیش جون شاید الان وقت مناسبی نباشه. من الان بیشتر از این که با خودم حال کنم دارم با جملات حکیمانه و در عین حال زمینی این مطرود بی نوا حال می کنم؛ دلم می خواست میتونستم اینجوری بنویسم!

چند روز پیش تعداد مقالاتم تو مدلاین به هفت رسید و احتمالا تا پایان سال به ۱۰ میرسه؛ خب که چی! سه روز در هفته هم که میرم مرکز تحقیقات ام اس و دست روزگار فعلا داره هلم میده تو این فیلد. این دکتر صحرا بابا با دیدن من ارگاسم میشه و منم با دیدن اون. دلم واسه لطفی بابا هم تنگیده. قبل از پدربزرگ شدنش یه بار دعوتش کردم خونه مون؛ ۴-۳ ساعت یه بند حرف زد و همه قاه قاه خندیدن. فعلا فقط گاهی ازش ای میل دارم. سهیل و نگاه هم اومده بودن؛ خیلی سخته بفهمی واقعا نگاه از بودن تو همچین جمعی لذت برده یا نه؛ سهیل جون بهش نگیا ولی فکر کنم جوابش «یا نه» باشه. از دبی که خیری ندیدیم٬ چند وقت دیگه دارم میرم قبرس؛ میگن خرای خوبی داره. دارم میرم ببینم از خرهای دیار خودمون چموشترن یا نه! آی اقا! کجا؟ کجا؟ تو که هنوز ویزای قبرس دستت نیست؛ حالاااااا٬ اگه ویزای قبرس هم نتونم بگیرم باید برم یه ساختمون بلند پیدا کنم... این برج میلاد آخرش کی وا میشه؟!

 آخیش! داشتم دقمرگ میشدم اونقدر از خودم ننوشته بودم.


یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386
خود سانسوریخت

قضیه خیلی جدیه. من وقت زیادی گذاشته بودم برای وبلاگخونی اما کمتر چیز دندونگیری نصیبم شده تو همه این مدت. مطلب باید نیمه عمرش بیشتر از چند ساعت باشه. یعنی مطلبی که داری میخونی تا همین چند دقیقه ای رو ازت تلف کنه به درد لای جرز میخوره. وقتی هم می نویسی تا مردم بخونن و بعدش هم هیچی شدی یکی از بازیگرهای دور باطل وبلاگستون. من خیلی عصبانیم. از لحنم که پیداست؟! من دارم الان جیغ میزنم...

نیگا کن؛ آدمی مث من نمیتونه هر روز شبیه دیروز حرف بزنه. اوهوی؛ با توام که ازم انتظار داری یه تم ثابت داشته باشم تو حرفام. خب؛ من دلم میخواد از چیزایی بنویسم که دغدغه ذهنی امروز و دیروزمه. چی کار کنم! مثلا از وقتی سری جنگجویان خدای (God’s Warriors) کریستین امانپور رو دیدم تو سی ان ان حرفا قلمبه شده تو گلوم و نمیتونم بنویسم. از وقتی حضرت رامین -مشاور ارشد رییس جمهور و طراح ایده گیر دادن سه پیچ به هولوکاست- اومد تو تلوزیون و زیر آب برنامه مزبور رو زد که دیگه اصن از فکر و ذکر حرف زدن درباره اش اومدم بیرون. خدایی از من نشنیده بگیرید ولی یه جورایی جنگجویان خدا شاهکار مستند سازی سیاسی بود. حالا نه که من بخوام چیزی گفته باشم ولی تصور کنید خانوم امان پور بره از یهودیه بپرسه چرا اومدی این سرزمین رو اشغال کردی و طرف جواب بده٬ کسی که میاد زمین خودشو پس میگیره که اشغالگر نیست یا یکی دیگه بگه که تاریخ گفته اینجا ارض ماست؛ کدوم تاریخ؟ تورات! حالا خانوم گزارشگر بره سراغ مسلمونه و بگه تو چرا مدعی هستی زمین مال توئه و جواب بشنوه که خب تاریخ گفته پیغمبر من از اینجا رفت بهشت پس مال منه. مشکل صلح اونوقت میشه تاریخی که پشتش خداس.

حالا تو این برزخ خودسانسوریخت من خاک به سر اومدم این کتاب «خونم حلال» رو هم خوندم که جرات ندارم یک کلمه ازش بنویسم. به من چه! هر کی میخواد بره خودش پیدا کنه و بخونه. توش هم نیومده رفرنس بده از تحقیقات مختلفی که دال بر پایین بودن متوسط هوش و سواد بعضیاس و یا تحقیقاتی که نشون میده وجود بعضی چیزا به جای اینکه منجر به فعل اخلاقی بشه٬ درحقیقت به پشتوانه مشیت آسمانی اخلاق رو تریپ معکوس میزنه و یا تحقیقاتی هست که نشون داده تصمیمات اخلاقی وقتی جنبه منافع درون دینی نداره٬ چطور بین مومنین به ادیان مختلف و ناباوران به مذاهب٬ شبیه هم در میاد.

اما یه چیز جالب توش از قصه سقط جنین نوشته. لابد برای شما هم تا حالا ده بار ای میل بتهون اومده. میگه یه مامانه سیفیلیس و بابائه سل و بچه اولشون زودی بعد تولد میمیره؛ بچه دومشون مونگول میشه؛ بچه سومشون کور و کچل؛ بچه چهارمشون کر و لال؛ بچه پنجمشون هویچ آز آب در میاد و بعد ننه بچه ها باز از رو نمیره و حامله میشه! حالا ازتون میپرسه که سقط کنه یا نه و شما هم اگه مث من خنگ باشین میگید آره اونم میگه ب.لاخ (!) اون جنین بتهون بابا بوده و شما با این کارتون جلوی به دنیا اومدنش رو گرفتین؛ خیلی نامردین. نویسنده متذکر شده که اولا سر تا پای این قصه ک.شعره و من در اوردی! ثانیا اومدیم بچه هیتلر و استالین و صدام حسین در میومد؛ اون وقت چی؟! ثالثا ... ببخشید بیشتر از ثانیا ت.م نمی کنم بنویسم!


شنبه 3 شهریور ماه سال 1386
The World is Flat

دو روزی که تو دبی بودم فرصتی پیش اومد تا ویرایش جدید کتاب توماس فریدمن (Thomas L. Friedman) رو بگیرم و مطالعه کنم. The World is Flat عنوان کتاب تازه فریدمن٬ در خودش یه تناقض علمی آشکار داره؛ کسی نیست که ندونه زمین گرده. نویسنده به نوعی با انتخاب این عنوان جهانی شدن و گلوبالیزاسیون رو به تخت شدن زمین تشبیه میکنه.

فریدمن در قسمتهای نخستین کتابش٬ جهانی شدن رو به سه دوره تقسیم کرده: از حدود سال ۱۵۰۰ که کریستف کلمب با پیش فرض کروی بودن زمین قصد رسیدن به هند رو میکنه و عملا دوره ای آغاز میشه که حکومت ها به پشتوانه ارتش و ناوگان دریایی قلمروهای خود رو گسترش میدن. وجه ممیز این دوره محوریت حکومت در جهانی شدنه که به پشتوانه ارتباطات پرخرج نظامی-دریایی شکل میگیره و تا حدود سال ۱۸۵۰ به طول می انجامه. فریدمن میگه دنیا تو این مرحله از سایز Large به سایز Medium تغییر پیدا کرد. دوره دوم از ۱۸۵۰ و با اختراع وسایل ارتباطی قابل دسترس تر مانند تلگراف و تلفن آغاز میشه و تا سال ۲۰۰۰ چهره جدیدی به جهان میده. محور جهانی سازی در این دوره شرکتهای بزرگ و چند ملیتی هستن که بی نیاز از ارتش ها٬ دنیا رو کوچیکتر از اونی که بود میکنن؛ سایز Medium به سایز Small. در دوره سوم و با گسترش اینترنت٬ نقشی که پیش از این دولت ها یا شرکت های بزرگ در جهانی سازی بازی می کردند به افراد حقیقی محول میشه. انسانها میتونن به راحتی و به سرعت خودشون رو به جامعه جهانی معرفی کنن و بی نیاز از واسطه٬ جای بهتری برای خودشون دست و پا کنن. برای فریدمن این دنیا به یه کره کوچولو موچولوی Tiny تبدیل شده.

تو این دنیا٬ صنعتی که بتونه بیشتر و بیشتر به منابع کارآمد (چه انسانی و چه ابزاری) خارجی تکیه کنه (Outsourced)٬ راحتتر و سریعتر وارد مرحله اتوماسیون (Automated) بشه٬ و با دیجیتالیزه و کامپیوتری شدن (Digitized) کیفیت خودش رو بالاتر ببره٬ موفقتر و موندگارتره. تو دنیای کوچولوی آقای فریدمن شهروندان جهانی مث میلیونها امریکایی و اروپایی و هندی و چینی٬ به راحتی بستن یه چمدون راهی نقطه ای از زمین میشن که مهارتشون به درد میخوره و درآمد بهتری خواهند داشت. به همین دلیله که فریدمن به چشم خودش صدها کارآموز امریکایی رو تو شرکت های کامپیوتری هند میبینه و معادلاتی رو که میگفت تنها هندیه که باید بره امریکا کار بکنه٬ معکوس میبینه.

تو این دنیا اما جای یه شهروند ایرونی کجاس؟ با دولتی که به پشتوانه پول های نفتی از جهانی شدن مستغنیه و مهمترین دغدغه اش٬ بریدن ارتباطات با دنیای خارج از مرزهای رسمی ست. روز به روز سرعت اینترنت پایین تر٬ وسایل ارتباط جمعی و مدیا محدودتر٬ سفر به دیگر نقاط جهان سختتر٬ و پول رایج کشور کم ارزش تر میشه و تو در عجبی که دنیا چقدر میتونه بی عدالتی داشته باشه.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88542


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون