قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386
ساده ست. هیچ چیز مثبتی وجود نداره که درباره اش بنویسم؛ پس نمی نویسم. دلم میخواد هیچکی رو نبینم و با هیچکی حرف نزنم. وجودم شده استیصال و خشم و تنفر. میترسم حتی تو آینه نگاه کنم.

یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386
افاضات ندای درونی

از احوالات غضنفری ما نپرسید که ناجور بی ریختیم. شدیم عینهو هدهد الکن؛ بس که ملتفتیم و نمیتونیم بروز بدیم. هی میایم چار کلوم حرف حساب بزنیم٬ یه ندای درونی میگه جای این خشتک زیر نافت جهت ستر عورته از چشمون ملت٬ نه رو سرت محض عبرت خلق الله. میبینیم پر بی راه هم نمیگه ننه مرده این آبجی ندا. بعدشم هی میایم خبرای با اهمیت بدیم درباره اهمیت خودمون که باز ندای درونی میگه غضنفر چشم میخوری یه وقت؛ بپا! یه وقتایی میخوایم بگیم داآشمون مثلنتش قاطی مرغا داره تشریفشو میبره٬ میگیم الانه عوام الناس میریزن سرمون که ایشالا نووبت شوما ماشالا نووبت شوما؛ که خوش نرریم. یه موقعیتهایی هم هس که تریپمون میشه فرهنگی اشتماعی که خوننده ای که شوما باشین ماتحتتون رو حواله میدین به کل ما یقل.

حالا ما دیگه تصمیمات گرفتیم فقط واسه خیر و صلاح مملکتی قلم رنجه کنیم. جونم عارض به خدمتتون که وزیر صنایع و معادن و وزیر نفت هر دو و به فاصله کوتاهی از هم استحفا دادند. اون یارو بچه قرتی -فرزاد حسنی- هم به گوفته رییس نیروی انتظامی نه به خاطرات اجرای برنامه کوله پشتی و سین جیم کردن رادان بلکه به دلیل برداشتن زیر ابرو٬ از شبکه سه سیما اخراج متحمل فرموده. وضعیت قلعه نوئی هم اگرچه بعض ما نباشه یه پا لوطیه٬ بعد از اون پستی که من غضنفر دربارش گذاشتم٬ کن فیکن شده. این وسط من دلم فقط به حال برادرمون غلامحسین الهام (برادر غولومی) میسوزه که حالا با دو تا وزارت جدید و مجری گری تلوزیونی و مربی گری تیم ملی فوتبال٬ دیگه وقت از کجا بیاره! شانس اورد قطبی سرمربیگری پرسپولیس رو قبول کرد و قرارداد ترومن بکستبال تمدید شد. هر چی میکشیم از دل نازک این ندای درونیه به مولا. خیر و صلاح ملتو میخوایم به مولا. زبونمون لال٬ من مرده شوما زنده گمون پرت و پلا نبرین یه وقت که ما سیاسیکاریما٬ نه جون شوما! ما نمی گفتیم٬ خودتون اس ام اسک میزدین٬ همینا رو به خوردمون میدادین!


چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386
مستقیم

گفت: من چند بار صدات کردم؛ چرا جواب نمیدی؟ گفتم: بهت گفته بودم از قصه خوشم نمیاد؛ تکرارین برام. خسته شدم بس که دنبال یه قصه دندونگیر گشتم و کشتیم به گل نشست. گفت: خودت گفتی برات شعر نیارم. گفتم: آره؛ به نظرم هر کی قصه اش خریدار نداره میره شاعر میشه. گفت: میشه بگی من چه خاکی باید به سرم بریزم؟! گفتم: وقتی قصه به درد بخور پیدا نمیشه یا شعرا حال آدمو به هم میزنن٬ چه اصراریه به خودت فشار بیاری؟! بی خیال شو. گفت: چیزی درباره افلاطون میدونی؟ گفتم: اه اه؛ فلسفه؟! حرفشو نزن. من چار کلمه حرف عادی رو هم به زور میفهمم. نیگا کن؛ بیا یه چیزی بگیم که هر دو تامون ازش سر در بیاریم و کسلمون هم نکنه. گفت: باشه خودت خواستی؛ با من ازدواج می کنی؟


یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386
نیم جمله

جمله ام ناتموم مونده بود؛ زندگی بعضی وقتا با آدم بازیای عجیبی داره. ولی نذاشتی ادامه بدی و با لحنی که اعتراض توش موج می زد گفتی: «آره اما Thats it. باید بری توش. این جمله رو تو نباید بگی.» بلافاصله قصه اون بابایی رو تعریف کردی که یه عمر نشست و دعا کرد لاتاری برنده بشه و آخرسر خدا که از دستش خسته شده بود٬ وحی فرستاد: «!okay, but at least buy just one single ticket». بعد از زندگیت گفتی که انگار بازیاش هیچوقت تمومی نداره و بدون این که بشنوی چی میخوام بگم٬ یادآورم شدی که اکثر آدما تو اولین پیچای زندگی میبرن و وقتی پیچای بعدی سراغشونو میگره٬ غصه میخورن و میگن: «!What unfair». خوشحالم که اینقدر به من اعتقاد داری آقاهه.

 


جمعه 12 مرداد ماه سال 1386
سریال راه بی پایان و دو سه تا فیلم دیگه!

آخر هفته رو گفتم بذارم چند تا پیشنهاد سینمایی بدم. اولا من معمولا عادت ندارم سریال به کسی وصیه کنم چون اکثر این سریالها تا وسطاش خوب میان ولی ییهو میزنن قسمت آخر آب یخ از زور بی مزگی و مسخرگی و شعارزدگی میریزن رو دست آدم. از طرفی این غضنفر بی نوا یه جورایی خوره ژانرهای پلیسی و غیر اکشنه؛ ژانر رازآلود (Mystery)! این سریال «راه بی پایان» که چهارشنبه شبها از شبکه ۳ و حدود ساعت ۸ بعد از ظهر پخش میشه (معلوم شد مشتری ثابتم؟)٬ داستان پر کششی داره. یک رومانس قابل لمس که عشق و کینه و حسادت رو با هم جمع کرده و یک قصه پلیسی که خارج از عرف سریال های ایرانی آقای پلیس متدین خوبی وجود نداره که بنا باشه همه چیز رو حل و فصل کنه. از اون طرف سریال پر طرفدار و پر خرجی هم هست به نام «مدار صفر درجه» که مالامال از هنرپیشه های خوش قیافه و لوکیشن های نوستالژیکه ولی دیالوگ های نچسب و بوی عفن ایدئولوژی خفه ات میکنه.

فیلم The Dead Girl رو این اواخر دیدم. راستش مدتهاست فیلم هالیوودی خوبی ندیدم که تکونم بده و مشتاقانه بیام تبلیغش کنم. The Dead Girl نمایش بطن دستمایه اصلی تراژدی یعنی مرگه و اینکه مرگ گاهی علیرغم ظاهر خشنش زندگی آفرینه. شاید بیشتر از سر نداری و ندیدنه که The Dead Girl رو پیشنهاد می کنم. فیلم با صحنه ای از جسد مثله شده یه زن شروع میشه و بعد تاثیر این مرگ رو بر زندگی زنهایی که هر کدوم تیپ مشخصی از زنانگی رو در جامعه بازی میکنند به تصویر میکشه. گویا تموم کارکترهای زن داستان به نوعی پیش از وقوع جنایت و تاثیر مستقیمش بر زندگیشون٬ مرده بودند و تقلید زندگی می کردند اما وجه تراژیک مرگ تلنگریه تا همشون به زندگی برگردن. حضور خانوم روز بایرن زیبا فیلم رو برای من یک نفر که جذابتر هم می کرد.

    

فیلم Haven قصه نیمه پنهان جزایر کارائیبه که به علت معافیت از پرداخت مالیات بهشت مجرمان مالیاتی و مالی میشه. فیلم بسیار خوش ساختیه و یه چیزایی مث شیوع قتل های ناموسی میتونه ما ایرونیا رو به شبیه سازی ذهنی هم وادار کنه. اما احتمالا شما هم مث من آخرش میگید ارزش یه بار دیدن رو داشت و نه بیشتر.

وای که من باز این Wicker Park رو دیدم و کلی حال کردم. شاید تا حالا پنج بار این فیلم رو دیده باشم. اونقدر کاراکترهاش و رازآلود بودن و صداقت دوست داشتن هاش رو دوست دارم که دلم نمیاد باز تبلیغشو نکنم. الان صدای دکتر رضا در میاد و فحشم میده! حالا اگه فیلم خوب سراغ دارید٬ تو این مدلهایی که من دوست دارم٬ خجالت نکشید! معرفی کنید.


چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386
اجرای احکام اعدام در مشهد
لطفا یکی به من بگه کجای این تصاویر باعث افتخاره؟ شیوع جرم «تجاوز جنسی به عنف» که میشه در آن واحد پنج تا پنج تا متجاوزین رو برد بالای چوبه دار؟! یا نمایش مجازات اعدام و جان کندن چند نفر؟! یا این همه تماشاچی مشتاق که با موبایل دوربین دارشون میخوان صحنه های هیجان انگیز و نشئه کننده کشتن رو برای همیشه ثبت کنند و لذت ببرن؟!  راستش چیزی که برای من عجیب نیست٬ وجود جرمی مثل تجاوز جنسیه و چیزی که برام عجیبه وجود این همه بیمار روانیه که برای تماشای این مراسم گرد اومدن!

پینوشت: در کامنتدونی نوشتم که امروز والده مکرمه شاهد علم کردن یک فروند جرثقیل جهت اجرای مراسم اعدام در حوالی خیابان بخارست بوده. گویا دو نفری که اعدام شدند ضاربین قاضی مقدس بوده اند.!


سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
یک تصویر از ژنرال

برنامه جام چهاردهم دیشب معرکه بود. راستش من کلا با حواشی فوتبال خیلی بیشتر از خودش حال می کنم. شاید اصلا این که هیچوقت تا امروز پامو نذاشتم تو استادیوم به همین خاطر باشه. ضمنا وقتی برنده ای دیگه بازی تموم شده. هیچ حرفی واسه گفتن نمیمونه. انگار از این بهتر نمیتونسته باشه. برنده شدن همیشه واسه من تصویر یه سراشیبیه که ملت تصمیم دارن با سر توش معلق بخورن.
برنامه جام چهاردهم دیشب پر از تضاد بود. تضاد یه مربی بازنده که شبیه برنده ها حرف میزنه؛ تضاد دو تا کارشناس خیلی مودب و یه لات بی سر و پا؛ و تضاد حرفهایی که داشت زده می شد و امیرخانی که دلش می خواست یه حرفای دیگه زده بشه. واسه من البته دیشب یه نقطه عطف دیگه هم داشت. تضاد بین برنامه لبالب صراحت و انتقاد فردوسی پور و برنامه متملق و نون به نرخ روز خور جهانگیر کوثری. تو مملکتی که فقط یک جا و اون هم تو فوتبال میشه صریح بود٬ زور داره کوثری ها به هزار ناز و کرشمه این یک مجرا رو هم مسدود کنن. اونا که اولین میزگرد تلویزیونی شبکه دو با حضور قلعه نویی و بعد از اتمام جام ۱۴ رو تماشا کردند٬ خاطرشون هست شکست تیم ملی چطور با صد من سریشم به صفایی فراهانی بسته شد٬ قائله سر از کجا در آورد٬ و مجری و کارشناس با چه تقلایی از امیر قلعه نویی چهره ای ساختند معصوم و مظلوم!
برنامه دیشب جام چهاردهم اما تصویری ظریف از قلعه نویی ارائه داد؛ فردی که تا آخر هم نفهمید جمله «من همه تقصیرات شکست تیم رو بر عهده می گیرم» معنی داره. ژنرال کاریکاتوری با تموم وجود و ادبیات کوچه خیابونیش داشت از تک تک تصمیماتش با جون و دل دفاع می کرد و می خواست یکی از میهمانان برنامه -حاج رضایی و ذوالفقارنسب- در تاییدش بگن تیمی که در پنالتی می بازه٬ بازنده نیست؛ عبارتی که نه تنها گفته نشد بلکه به عکس با علامت سوالی گنده از طرف حاج رضایی مواجه شد. از نکات جالب برنامه این بود که قلعه نویی هنوز تفاوت بین ادبیات و ادب و تربیت رو متوجه نیست. وقتی حاج رضایی محترمانه بهش گوشزد کرد که ادبیات او برازنده مربی تیم ملی فوتبال ایران نیست٬ امیرخان می خواست بدونه در کجای حرفهاش به مردم یا منتقدین بی ادبی(!) کرده. بیچاره امیر از الفاظی استفاده می کرد که معانیش رو هنوز یاد نگرفته بود. وقتی فردوسی پور رو محکوم کرد به اینکه به جای «انتقاد سازنده!»٬ « ترور شخصیت» میکنه٬ با این سوال مواجه شد که ترور شخصیت یعنی چی و محکمترین جوابی که داشت این بود که «گفتن چرا عنایتی گوش چپ بازی میکنه»! یا در جایی که احتمالا می خواست بگه «چرا تقصیرات رو گردن من میندازید»٬ رو به فردوسی پور میگفت «چرا فرافکنی میکنی». آقای «کلیوم» و «پنارتی» دیشب خیلی بهش فشار اومد تا از تیکه کلام معروف و اغلاط مشهورش استفاده نکنه٬ ولی چه حاصل که کم سوادان بالاخره چشمه ای برای خنداندن خواهند آمد: مجید جان فونداسیون؛ نه فوندانسیون!
خون ژنرال رو اون قدر به جوش آوردند که عاقبت پرخاشگرانه خطاب به عادل بیچاره که کم مونده بود شاخاش از وسط کله اش بیرون بزنه٬ گفت من با تو حرفی ندارم و طرفم کارشناسایی هستن که دعوت کردی! در انتها هم که فردوسی پور رو متهم کرد با مربی جوون ایرونی مشکل داره و دلش هوای مربی های خارجی کرده. لبخند با شکوه حاج رضایی در انتهای برنامه و در پاسخ به فردوسی پور که خواست در دفاع از انتقاداتش چیزی بگه دیدنی بود: «من دیگه حرفی ندارم آقای فردوسی پور»! به نظرم جمله پایانی حاج رضایی جمله خیلی از ما بود که در مقابل شخصیت حقیر قلعه نویی و منطق معیوب و هذیان های اصلاح ناشدنیش٬ حرفی برای گفتن نداشتیم. منطق قلعه نویی٬ آینه هر روز ما ایرونی هاست وقتی که میگه من تقصیرها رو به عهده میگیرم ولی تقصیری در میون نیست؛ من فقط معذرت می خوام تا شما بدونید که آدم با تربیتی هستم!


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88548


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون