قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
شنبه 30 تیر ماه سال 1386
استوکهولمیه (۲)

از کوامنت (جمع مکسر کامنت-مترجم) عده قلیلی عناصر خواننده چنین بر آمد که گمان باطل برده اند٬ اینجانب کما فی السابق در استوکهولمیه می باشم. این عده قلیل به مصداق شعر شاعر شیرین سخن قرن دوم هجری قمری که فرموده: «می آیی از این ورها گذری / دل را هر جا میخواهی با خویشتن حمل می فرمایی» گاه به گاه به نوشته جات این بنده حقیر مراجعت می فرمایند و اطلاع واثقی ندارند که ما دیرینه زمانی ست از ممالک کفر مراجعت فرموده ایم! علی ای الحال قصه را ادامه می دهیم.

روز ثانی بود که به کونگره دردسر (سردرد-مترجم) مشرف گردیدیم. تالار به علت تشریف فرمایی ما مفرش به فرشی قرمز بود که ایشان در زبان غریب خود بدان رد قارپت اطلاق می نمودند. به محض ورود ما زنگی را زدند و کونگره افتتاح گشت. مردکی ابله خود را به هیات سوئیدیش های عهد باستان آراسته٬ بر روی سکو ظاهر گشت و یک نطقهای چرت و پرتی کرد درباره قدمت علم طب در سوئیدن و گویی می خواست قانعمان نماید که چون فلان طبیب بی حیا در عهد دقیانوس به چند بیمار فرنگی مبتلا به مرض ضاله کوفت (سیفیلیس-مترجم) دوا خورانده بود و آن چند مهدور دم شفا یافته بودند٬ پس سوئیدن طلیعه دار علم طب است. ما که رگ گردنمان متورم گردیده بود خواستیم برخیزیم و فریاد سر دهیم که ایها الناس این لاطاعلات را فرو بگذارید و این ما بودیم که بوعلی سینا و رازی ها را در دامان پروراندیم. غیر از این مگر افتخار است به چند بیماری کوفتی دوا دادن؟! اگر در آن زمان کس و ناکس ما به چنین مرض ننگینی مبتلا میشد بی درنگ در حلقش سرب داغ میریختیم تا ذکرش آتش بگیرد و دیگر غلط اضافه مرتکب نگردد. به هر حال جمع به نظر همراه نمی آمد؛ سکوت اختیار نمودیم و خون دل خوردیم و تقیه پیشه ساختیم. پروگرام بعدی دیگر جدی غافلگیرمان کرد. ناگهان دیدیم دو دخترک نیمه برهنه در صحنه ظاهر شدند با آلات غنایی که دو مرد گردن کلفت مشغول نواختنشان بودند٬ به اجرای حرکاتی قبیح و شهوت آور پرداختند و فی الحال به خواندن اشعار مطربان سنتیشان موسوم به آبا مبادرت ورزیدند. حالا ما مانده بودیم که مجلس را ترک گوییم تا خدای ناکرده فردا روزی فیلممان در این تلفنک های همراه دست به دست نگردد یا پا روی مطاع زمینی بگذاریم و باز تقیه کنیم و به روی مبارک نیاوریم. دیدیم گزینه ثانوی به شرع و سنت مومن اقرب است و با وجود تمایلمان بر ترک مجلس طرب٬ پا بر امیال نفسانی گذاشتیم و ماندیم و تحمل فرمودیم.

ساعتی گذشت و قدوم مبارک را در محلی گذاردیم که وورک شاف (ورکشاپ یا همان کارگاه-مترجم) خوانده می شد. آن جا چندین استاد از بریتانیای کبیر و ینگه دنیا (ایالات متحده-مترجم) با الحانی غریب و زبانی نامفهوم سخنان کسل کننده بر زبان می راندند و چون زبان ایشان را هر چند دقیقه یکبار و کاملا به طور اتفاقی میفهمیدیم٬ ترجیح دادیم حواسمان را جمع خانمی کنیم که در پس ما نشسته بود و با دوست خود هی پچ پچ می نمود. گرچه ما در پس سرمان دو چشم اضافه نداریم اما دریافتیم که بانویی ست صاحب جمال و ما هم که مطمئن بودیم موضوع پچ پچش با بانوی کناردستی حسن جمال و فر کمال ماست٬ سر سخن را باز نمودیم و به زبان اجانب از ملک و میهنش جویا شدیم. او هم با لبخندی حاکی از رضایت خاطر پاسخ گفت که از بریتانیا آمده و اصالتا زاده قبرس است که گمانم مهمترین سوغاتش درازگوش باشد. متقابلا به ایشان فرمودیم که ما هم از ایران قدم رنجه فرموده ایم. نمی دانیم چه شد که با شنیدن نام زادگاهمان خلقیاتش متغیر گشت و دیگر محلمان نگذاشت اما بعد که بیشتر تامل فرمودیم٬ دیدیم که جهت همبستری باید کلی وقتمان گرفته شود و تفهیم کنیم که ابتدای امر ایشان ملزم به اسلام آوردن است تا بتوان خطبه صیغه را جاری ساخت و القصه مصیبتش فراوان است و وقت ما اندک. قانع شدیم که آن ضعیفه هم صلاح ما را خواسته که بیش از این مصدع اوقات نشده. علی ای الحال وورک شاف که تمام شد جهت ابراز فضل به بانوی بریتیش قبرس تبار برخاستیم باز به زبان انگلوساکسون ها سوالی از استاد امریکن پرسیدیم که بی ادبانه پاسخ داد: «پاردن پلیز!» این عبارت به زبان پارسی می شود: «نفهمیدم از بس لهجه ات بیضوی است!» ما مطابق معمول خودمان را نباختیم و تکرار فرمودیم و از پاسخ مشبعش دانستیم که باز هم سوال ما را مفاهمه ننموده. باز رگ گردنمان تورم فرمود و زیر لب به پروردگار عالم تظلم بردیم که چگونه است من می توانم از لهجه ناموزون این امریکن و آن بریتیش مستکبر٬ سر در بیاورم اما آنها از لهجه شیوای تهرانی ما سر در نیاورده اند! به گمانم البته توطئه ای پلید در کار بود که ما را جلوی آن ضعیفه نامسلمان سکه یک پول نمایند.


جمعه 29 تیر ماه سال 1386
استوکهولمیه (۱)

چهارشنبه که دخول کردیم به دیار متمدنه سوئیدن فلک بر مردمان آن دیار غضب آورده بود و آفتابه ای به بزرگی استوکهولمیه بر سرشان مقدر فرموده بود؛ به عبارت دیگر شرشر باران می بارید. در ایستگاه اتوبوس نزول اجلاس که فرمودیم٬ همانا صدای لطیفی از پس سر صدایمان زد. سر برگرداندیم و دیدیم رفیقه هم اونیورسیته سابقمان با سری برهنه خیره خیره نگاهمان می کند و تبسم می فرماید. چاق سلامتی فرمودیم و به فرمانش رفتیم در اولین بقالی موجود. نرسیده٬ یک کارت تردد ابتیاع فرمودیم به حدود مبلغ ۳۰۰ کرون که می شود به عبارتی ۳۵۰۰۰ تومان خودمان. کارت تردد به کار سواری کشیدن از اتوبوس و ترن و آندرگراند و کشتی بچه هایی (فری) می خورد که در حال جا به جا شدن در میانه استوکهولمیه می باشند. اگرچه در بدو امر به نظر گران میاید و تو که داری هر کرون را ضربدر یکصد و سی تومان می فرمایی٬ ماتحتت غلغلک می شود اما حقا این نقلیه عامه از ارزانترین و به صرفه ترین موجودات استوکهولمیه است. در ایستگاه آندرگراند٬ چشم به هم میزدی قطار میامد و همگان نشسته بودند و تا انتهای سفر میسر نگردید که ما برای خواهر محترمه ای برخیزیم و جا تعارف کنیم تا تحت تاثیر خلق مسلمانیمان قرار گیرد. آن چه تعجب ما را دو چندان نمود اندک احترامی بود که دول غربیه جهت زنان قائل نبوده و حتی دو واگن ابتدایی آندرگراند را هم که در ایران ما مختص جنس لطیف است٬ مختلط بنا نموده بودند و این شد که ما دلمان عجیب به حال پایمال شدن حقوق زنان در فرنگستان سوختن گرفت. در عوض به محض ورود به هر واگن می توانستی روزنامه ای را مجانا برداری و به مطالعات مشغول شوی و این دلیل مضاعفی بود که اهالی استوکهولمیه در آندرگراند هم از دید زدن یکدیگر باز می ماندند. نظر به قلت دانش زبان سوییدیش٬ از محتوای روزنامه ها و شدت و ضعف زنجیره ای بودنشان اطلاعی کسب نگردید.

از همان بدو ورود اعتماد به نفسمان را از کف دادیم؛ کسی نگاهمان نمی کرد! انگار پروردگار یکتا این چشمها را آفریده فقط برای جلوی پای خویشتن را رصد کردن! اینها مردمانی نادانند که از چشم چراندن سررشته ای ندارند. اناث سیمایی بسان ماه شب چهارده دارند و قامتی بلند و اندامی موزون. مردکان را که ما فرصت نکردیم به دقت نظاره کنیم اما ان چه از سخنان رفیقه مان بر میامد دلالت بر زیبایی و خوش قوارگی و تناسب کالبد ایشان داشت که البته به ما چه! پیش از سفر فراوان شنیده بودیم که این غربیان رخسار به سرخاب و سفیداب نمیارایند و زلفی رنگ نمی نمایند و بس ساده و بی پیرایه در کوچه پس کوچه ها تردد فرمایند. ایضا از سخنان رفیقه هم اونیورسیته سابقمان پیدا بود که چنان است که شنیده بودیم اما ٬خود٬ چشمهایمان فرصت رنگ رخسار و آرایه صورت نگریستن نداشتند و معمول٬ مشغول محاسبه طول و عرض جغرافیایی یک سوم میانی (سینه جات) و تحتانی (نشیمنگاه جات) ابدان بودند. حاصل حساب و کتاب مفصل و تاملات مجمل آن که این دخترکان و زنان فرنگ با آن پوشش نیمه کاره و تاپنده (مقصود پوششی ست که امروزه به آن تاپ گفته می شود-مترجم) را چه حاجت است به نقاشی صورت و خط کشی زیر و بم چشم و ساعتها آراستن دو تار موی قدامی!

وارد میهمانسرایی شدیم در مرکزیت استوکهولمیه که پیشاپیش از طرف متصدیان امور جهتمان رزرواسیون گردیده بود. عین بز فرنگ ندیده ایستاده بودیم در آستانه در هوتل که یکی از این غلام بچگان بیاید و بار از دستانمان بستاند و مشت و مالی دهدمان تا خستگی آن طیاره سواری طولانی از جانمان به در آید. چشم پذیرشچی هوتل که بر قامت خیس و نزارمان افتاد لبخندی نثارمان نمود و گویی در ته دل ما را و درماندگیمان را به بیضتین چپ و راستش حواله داد و فرمود: هی! دیگر داشتیم از کوره در میرفتیم که این سیاه برزنگی راستی راستی گمان برده ما گوسپندیم و هی مان میکند که هم اونیورسیته سابق افسارمان را کشید که هی یعنی همان درود. ما کمی از آتش مزاجمان کاسته شد و سری به علامت علیکم السلام تکان دادیم و گفتیم هلو. گمان کنیم از شدت بلدیت انگیسیمان جا خورد و بر تبسم هموسکسوالانه اش افزود. رسید رزرواسیونمان را گرفت و با لبخندش یک طومار به مثال نامه اعمال از ارقام و مبالغی که مقرر بود در روزهای آتی از حلقوممان بیرون بکشند گذاشت مقابل چشمان وغ زده این بنده غریب! ما را می گویی شده بودیم عین آدمکان سیارگان فراجوی که جهت گذران اوقات فراغت گذارشان افتاده به لاله زار و هنوز سلام نگفته باید مالیات بلدیه و گزمیه بدهند! گفتیم برادر من بگذار یه قولوپ آب خوش از گلویمان فرو برود و بعد بیا طلب غرامت کن. او هم با همان لبخند کذا کلیدی به دستمان داد و عرایض کرد که بفرمایید فلان طبقه و بهمان اتاق و ما هر چه دور و برمان را تفحص فرمودیم تا غلام بچه ای بیابیم جهت حمالی جامه دان٬ چیزی عیان نبود. جهت ابراز محبت و برادری شرعی و  اخلاق اسجامناک اسلامی یک فقره بیست هزار ریالی از کیفمان خارج نمودیم و به آن سیه چرده زنگی تبار سوئیدن مسلک دادیم تا نمکگیرمان شود و غلامکی را به خدمت گسیل دارد لکن او همچنان لبخند تحویلمان داد و یک جمله غریبی گفت «وری کایند آف یو!» و به کارش ادامه داد. ما که منتظر بودیم آن پذیرشچی با دیدن دو هزار تومانی منقش به  تمثال مبارک٬ اگرقالب تهی نمی کند و در جا جان به جان آفرین تسلیم نمی فرماید اقلا بی فوت وقت مسلمانی پیشه نماید٬ ناامید٬ سرمان را فرو انداختیم و کشان کشان راهی اتاقمان شدیم.

طبیعی بود که پیش از باز کردن جامه دان پر از پسته و زرشک و عدس و تخمه و بعد از آن سفر طولانی و آن باران قهار و ایضا نظربازی یکسویه با حوریان خیابانی٬ اولین مکانی را که چشمانمان جستجو می نمود مستراح و متعلاقتش می بود. در مستراح را که گشودیم چشممان سیاهی رفت. ای دل غافل؛ نه از موال ایرانی خبری هست و نه از قطره آبی جهت طهارت! هر چه نگاه کردیم چشمانمان جز یک لوله دستمال کاغذی آویخته بر مجاورت موال چیزی نمی دید. درمانده و بی تاب٬ پای چپ را روانه کردیم و مابقی قصه بماند برای فردا که اکنون از رنج گفتار و حزن نقل خاطرات پر مخاطره سفر٬ اشک امانمان را بریده است.                                                         


پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386
تو مرا نمی شناسی

چشمم به چشمت که می افتد؛ دهان که باز میکنم تا عصاره آن چه را از تو فهمیده ام بازگو کنم٬ می گویی: «تو مرا نمی شناسی!» انگار نه انگار که ما مدتی ست با هم نشسته ایم و برخاسته ایم و همسخن کوی و بازار هم بوده ایم. مگر ناشناختن حسن است؛ آن هم بعد از ساعتها و روزها و مدتی که درست نمی دانم مختصات نقطه صفرش کجاست؟! راستی به تو نگفته بودم که «تو مرا نمی شناسی» را فقط تو نبودی که یادآورم شدی. این حوالی راستش را بخواهی کسی را سراغ ندارم که از شناخته شدن و نمایان بودن احساس شرمندگی نکند. چه سری ست٬ نمیدانم! ما همیشه دلواپس لحظه ای هستیم که دیگری بفهمد به آن پیچیدگی ها که گمان می برد٬ نیستیم. ما همیشه در هاله بودن و پر استعاره سخن راندن و هزار تو جلوه کردن را دوست داشته ایم. شاید این خصلت هم مولود یک انتخاب طبیعی دیگر است. آنها که حرف دلشان را بی مهابا زده اند و خود بوده اند؛ بی تکلیف٬ گویا٬ هماره هم قبیلگان حلاجند در این بوم. عادتمان داده اند به خاموشی. قبول کن نوشتن هم کار سختی ست. دلم می خواهد بگویم تو مرا خوب میشناسی؛ من به کوچکی همان دردها و خاطرات دلخوشکنک معمولی هستم که برایت گفته ام و تو هزاران هزار مشابهش را از زبان این و آن شنیده ای. ولی قبول کن نوشتن از تمام سادگی هایم انگار کندن گور است و برکندن پی.


سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
این فارست پدرسوخته

قبل از این که برم دیار غربت٬ یه پست سه پاراگرافی نوشتم درباره دست دادن پر سر و صدای خاتمی و وقتی خواستم منتشرش کنم یهو معجزه شد و همه چیز تو صدم ثانیه ای به باد رفت. میگن شیخ صدوق کتابی نوشت با عنوان «سهو النبی» که سالها کار برد و بعد یهو گم شد. شیخ صدوق به نوعی تو این کتاب مساله عصمت انبیا و ائمه رو به چالش کشیده بوده گویا. وقتی کتاب گم میشه میگه لابد حکمتی بوده و مصلحتی و از بازنویسی افکارش صرفنظر میکنه. من برای اینکه بهتون نشون بدم چقدر با شیخ صدوق فرق دارم مجبورم لب کلام اون پست محو شده رو بیان کنم.

اگه پشت صحنه فیلم فارست گامپ رو دیده باشید٬ کارگردان با هیجان از لحظات فرساینده ای که داشتند رو صحنه دست دادن تام هنکس (فارست گامپ) و رییس جمهور فقید -جان کندی- کار میکنند٬ تعریف میکنه. گویی در اون روزگار در آوردن اون صحنه دست دادن کلی هنر بوده. دیدم یه روزنامه ای نوشته بود مونتاژ فیلم خاتمی تقریبا غیر ممکن بوده. منم فوری یاد فیلم فارست گامپ افتادم و کارهایی که امروز از محدوده دانش و خلاقیت خارج شدند و به عرصه مهارت حرفه ای وارد شدن. راستی ما در زمانی زندگی میکنیم که گاهی باید در مقابل دیده هامون هم علامت سوال جدی بذاریم. گفتم مونتاژ و از این حرفا و یاد این افتادم که چند روز پیش تو کافه ۷۸ زهرا امیرابراهیمی رو دیدم. از حق نگذریم٬ زیباست.

آهنگ The Rain از Akon رو تو کارای جدیدش خیلی پسندیدم؛ جوری که از وقتی اومدم سی دیش از تو لپتاپم بیرون نیومده و نود درصد موارد هم فقط دارم همین یک آهنگ رو گوش میکنم. متاسفم که نمیتونم دانلودش کنم تا همه گوش کنید. به زودی بیشتر از سفرم مینویسم؛ فعلا که حوصله ندارم. ضمنا هر کی دسترسی داره به بلاگرولینگ٬ لطفا منو بپینگه. حوالی ما که پینگر مینگر فولتره و فولتر بشکن هم موجود نیست. وبلاگ زیتون رو که بی خیال؛ با این سرعت محشری که اونترنات ما داره حتی تازگی کامنتدونی بعضی دوستان بلاگ اسپاتی هم به ملکوت اعلی پیوسته.


شنبه 16 تیر ماه سال 1386
سوغات حسرت آوردم

راستش من هم حسرت خوردم. حسرت این که چرا ما هم نتونیم عصرها بی دغدغه تو خیابونای زیبا قدم بزنیم و با ولع نداشته هامون روزهامون رو خراب نکنیم؛ حسرت این که چرا نباید دنیامون به کوچیکی شادیهامون باشه و چرا ذهنهامون یه سره با مسائل بزرگ و فراگیری که نمیتونیم کار موثری واسه حلشون انجام بدیم درگیره؛ حسرت اینکه مگه اون ور دنیا٬ آدم نیستیم که دیگران باید برامون نقشه بکشن چی بپوشیم٬ چطور فکر کنیم٬ چی ببینیم٬ و چطور روابط شخصیمون رو با هم تنظیم کنیم؛ حسرت این که مگه ما چیمون کمه که زندگیمون از صبح علی الطلوع میشه ترافیک و بوق و جنگ اعصاب و گرفتاری و وقتکشی؛ حسرت دوزار پول با ارزش داشتن برای انجام کارهای ضروری پیش پا افتاده؛ و حسرت لحظه ای بی دغدغه فردا و پس فردا و ماه بعد و دهها سال بعد٬ مث آدمیزاد٬ در حال زندگی کردن! اصلا چرا باید زندگی تو یه طرف دنیا اینقدر بی حسرت باشه و یه طرف دنیا پر از حسرت و یه گوشه از اون دنیای پر حسرت ما باشیم که لحظه هامون بشه همش خون دل خوردن و هزینه دادن و ترسیدن و ناامیدی؟!


شنبه 2 تیر ماه سال 1386
دست لطیف صهیونیزم

یه روزی یه آقاهه داشته تو یه جمعی که اثری از مومنین و مومنات نبوده٬ چاق سلامتی می کرده٬ یهوی یه دست لطیف صهیونیست از آستین استکبار جهانی خارج میشه و زرتی دست اون آقاهه رو میچسبه. اون وقت یه جای دیگه دنیا یهوی زرتی زلزله سیاسی میاد؛ ۱۲ ریشتر! همه میگن وامصیبتا که دست رییس جمهور سابق (و نمیدونیم چی آینده!) در دستان بیگانه دیده شد. حق بدین خداییش! تو این دیار هر فیلمی که نشون داده میشه دو جزء داره: ۱- قسمتای مجاز که نشون داده میشه و بهشون میگن فیلم و ۲- قسمتای غیر مجازی که نشون داده نمیشه و بهشون میگن صحنه. الان ملت شهید پرور مسلمان بیشتر از اون که نگران فیلم دیده شده باشن٬ دلواپس صحنه های ندیده اند. هرچی نباشه به ما میگن ملت همیشه در صحنه داداش من! خب البته این رییس جمهور سابق بدجور تهدید شده واسه بعضیا. نه که فک کنید اونا میترسن این بابا بیاد بشه رییس مجلس و حتی رییس جمهور. گمونم دیگه همه میدونن که بافت سیاسی فوقانی ایران طی دو سال آینده دستخوش تغییرات خیلی جدی تر میشه و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88564


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون