از کوامنت (جمع مکسر کامنت-مترجم) عده قلیلی عناصر خواننده چنین بر آمد که گمان باطل برده اند٬ اینجانب کما فی السابق در استوکهولمیه می باشم. این عده قلیل به مصداق شعر شاعر شیرین سخن قرن دوم هجری قمری که فرموده: «می آیی از این ورها گذری / دل را هر جا میخواهی با خویشتن حمل می فرمایی» گاه به گاه به نوشته جات این بنده حقیر مراجعت می فرمایند و اطلاع واثقی ندارند که ما دیرینه زمانی ست از ممالک کفر مراجعت فرموده ایم! علی ای الحال قصه را ادامه می دهیم.
روز ثانی بود که به کونگره دردسر (سردرد-مترجم) مشرف گردیدیم. تالار به علت تشریف فرمایی ما مفرش به فرشی قرمز بود که ایشان در زبان غریب خود بدان رد قارپت اطلاق می نمودند. به محض ورود ما زنگی را زدند و کونگره افتتاح گشت. مردکی ابله خود را به هیات سوئیدیش های عهد باستان آراسته٬ بر روی سکو ظاهر گشت و یک نطقهای چرت و پرتی کرد درباره قدمت علم طب در سوئیدن و گویی می خواست قانعمان نماید که چون فلان طبیب بی حیا در عهد دقیانوس به چند بیمار فرنگی مبتلا به مرض ضاله کوفت (سیفیلیس-مترجم) دوا خورانده بود و آن چند مهدور دم شفا یافته بودند٬ پس سوئیدن طلیعه دار علم طب است. ما که رگ گردنمان متورم گردیده بود خواستیم برخیزیم و فریاد سر دهیم که ایها الناس این لاطاعلات را فرو بگذارید و این ما بودیم که بوعلی سینا و رازی ها را در دامان پروراندیم. غیر از این مگر افتخار است به چند بیماری کوفتی دوا دادن؟! اگر در آن زمان کس و ناکس ما به چنین مرض ننگینی مبتلا میشد بی درنگ در حلقش سرب داغ میریختیم تا ذکرش آتش بگیرد و دیگر غلط اضافه مرتکب نگردد. به هر حال جمع به نظر همراه نمی آمد؛ سکوت اختیار نمودیم و خون دل خوردیم و تقیه پیشه ساختیم. پروگرام بعدی دیگر جدی غافلگیرمان کرد. ناگهان دیدیم دو دخترک نیمه برهنه در صحنه ظاهر شدند با آلات غنایی که دو مرد گردن کلفت مشغول نواختنشان بودند٬ به اجرای حرکاتی قبیح و شهوت آور پرداختند و فی الحال به خواندن اشعار مطربان سنتیشان موسوم به آبا مبادرت ورزیدند. حالا ما مانده بودیم که مجلس را ترک گوییم تا خدای ناکرده فردا روزی فیلممان در این تلفنک های همراه دست به دست نگردد یا پا روی مطاع زمینی بگذاریم و باز تقیه کنیم و به روی مبارک نیاوریم. دیدیم گزینه ثانوی به شرع و سنت مومن اقرب است و با وجود تمایلمان بر ترک مجلس طرب٬ پا بر امیال نفسانی گذاشتیم و ماندیم و تحمل فرمودیم.
ساعتی گذشت و قدوم مبارک را در محلی گذاردیم که وورک شاف (ورکشاپ یا همان کارگاه-مترجم) خوانده می شد. آن جا چندین استاد از بریتانیای کبیر و ینگه دنیا (ایالات متحده-مترجم) با الحانی غریب و زبانی نامفهوم سخنان کسل کننده بر زبان می راندند و چون زبان ایشان را هر چند دقیقه یکبار و کاملا به طور اتفاقی میفهمیدیم٬ ترجیح دادیم حواسمان را جمع خانمی کنیم که در پس ما نشسته بود و با دوست خود هی پچ پچ می نمود. گرچه ما در پس سرمان دو چشم اضافه نداریم اما دریافتیم که بانویی ست صاحب جمال و ما هم که مطمئن بودیم موضوع پچ پچش با بانوی کناردستی حسن جمال و فر کمال ماست٬ سر سخن را باز نمودیم و به زبان اجانب از ملک و میهنش جویا شدیم. او هم با لبخندی حاکی از رضایت خاطر پاسخ گفت که از بریتانیا آمده و اصالتا زاده قبرس است که گمانم مهمترین سوغاتش درازگوش باشد. متقابلا به ایشان فرمودیم که ما هم از ایران قدم رنجه فرموده ایم. نمی دانیم چه شد که با شنیدن نام زادگاهمان خلقیاتش متغیر گشت و دیگر محلمان نگذاشت اما بعد که بیشتر تامل فرمودیم٬ دیدیم که جهت همبستری باید کلی وقتمان گرفته شود و تفهیم کنیم که ابتدای امر ایشان ملزم به اسلام آوردن است تا بتوان خطبه صیغه را جاری ساخت و القصه مصیبتش فراوان است و وقت ما اندک. قانع شدیم که آن ضعیفه هم صلاح ما را خواسته که بیش از این مصدع اوقات نشده. علی ای الحال وورک شاف که تمام شد جهت ابراز فضل به بانوی بریتیش قبرس تبار برخاستیم باز به زبان انگلوساکسون ها سوالی از استاد امریکن پرسیدیم که بی ادبانه پاسخ داد: «پاردن پلیز!» این عبارت به زبان پارسی می شود: «نفهمیدم از بس لهجه ات بیضوی است!» ما مطابق معمول خودمان را نباختیم و تکرار فرمودیم و از پاسخ مشبعش دانستیم که باز هم سوال ما را مفاهمه ننموده. باز رگ گردنمان تورم فرمود و زیر لب به پروردگار عالم تظلم بردیم که چگونه است من می توانم از لهجه ناموزون این امریکن و آن بریتیش مستکبر٬ سر در بیاورم اما آنها از لهجه شیوای تهرانی ما سر در نیاورده اند! به گمانم البته توطئه ای پلید در کار بود که ما را جلوی آن ضعیفه نامسلمان سکه یک پول نمایند. |