قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی
شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386

الان که مجبور شدم رجوع کنم به گذشته٬ میبینم گویا تاثیر گذارترین آدمهای زندگیم بیشتر به سنینی بر میگردن که شخصیت ناپایداری داشتم و تشنه حضور کسانی بودم که به هستی معنی میدن. آدمها گاهی نمیدونن چه نقش مهمی تو زندگی دیگری دارن بازی میکنن درحالیکه برخی هم هستند که تاثیرشون رو بر شکل گیری کاراکتر دیگران بیش از اون چیزی که هست تخمین میزنن. نقش خانواده درجه یک آدم تو پروسه بلوغ و تکامل غیر قابل انکاره. افرادی که درباره شون صحبت خواهم کرد٬ کسانی هستند که مدتی در زندگیم حضور داشتن و نقش موندگارتری بر شخصیتم زدند.

معلم خصوصی انگلیسی من طولانی تر از هر معلم دیگه ای برام معلمی کرده؛ از اول راهنمایی تا سوم دبیرستان. معلم همسایه دیوار به دیوارمون بود و هست و به نظرم اولین شخص موثر زندگیم به شمار میاد. یک سوپر ایگوی (وجدان اخلاقی) بزرگ بود و از نظرش افعال با پرستیژشون سنجیده میشدند. جزو کسانی ست که استرس زیادی به کودک من وارد کرد و حتی در برهه ای از زندگیم به معیار و محکم برای درستی رفتار و اندیشه تبدیل شد. از نظر او پهن کردن رخت روی طناب مغایر بود با اخلاق شهرنشینی و من مدتها رنج کشیدم از اینکه مادرم رخت بر طناب میاویزه؛ درست در جوار پنجره خونه معلم انگلیسی!

راهنمایی و دبیرستان دانش نقشی وصف ناپذیر داشت در اونچه بعدها شدم. مدرسه محیطی مذهبی داشت و برای من که از خونواده ای لیبرال مسلک اومده بودم به مثابه یک مدرسه کاتولیک بود؛ چیزی شبیه به حسینیه! برای من مدرسه جایی شد که هیچوقت با شوق پا بهش نذاشتم و همواره ناچار بودم در جنگ تضاد محیط و خویشتن٬ خویشتن رو قربانی کنم. تو هر کلاس همیشه پنج شش نفری بودند که مدام تشویق میشدند و من معمولا سرم پایین بود تا کلامی پر تحقیر بشنوم. معمولا معلمهای انگلیسی٬ درسی که خواه ناخواه درش قوت داشتم٬ من رو به چشم رقیب میدیدند نه دانش آموز و این باعث شد بعد از مدتی به روی خودم نیارم که زبانم بدک نیست. خیلی از معلمهایی که از ته قلب دوستشون داشتم٬ دوستم نداشتند و این من رو همیشه در هول و ولای یک نبرد نانوشته قرار میداد؛ نبردی برای این که خودم رو ثابت کنم. هنوز بیشترین رنج رو تو زندگی از همین نبردی که گویا در نهادم حک شده میکشم؛ نبرد اثبات خویشتن!

من در زندگی چند جا مستقیم یا غیر مستقیم٬ به شدت تحت تشویق قرار گرفتم: دبستان٬ کلاس های انشا٬ کلاس کنکور٬ کلاسهایی که ادبیات تدریس می کردم٬ زمانی که مددکار محک بودم٬ و دانشگاه ارتش در زمان سربازی. جز مورد اول (که قسمت کسشعر زندگیه) و سوم (که اگه نبود من الان حرفه و زندگیم چیز دیگه بود) بقیه همگی در حاشیه زندگی من قرار داشتند؛ می بینید؟! یعنی مربوط به کار اصلی که در اون زمان و مکان باید انجام میدادم نبودند. نخستین بار که خمسی ٬موثرترین معلم دوران زندگیم٬ رو دیدم٬ بیست و چهار سال داشت؛ معلم پرورشی٬ قرآن٬ و انشام بود٬ جزو ۱۰ نفر اول سال ورودش به دانشگاه بود٬ برخلاف اکثر معلمها در یک خونواده حسابی و ثروتمند بزرگ شده بود٬ و عقاید عجیب و روشنفکرانه و جذاب داشت. چند سال بعد این آدم کسی بود که منو به عنوان یکی از معلمین تیمش از این مدرسه به اون مدرسه برد.

قطعا مریم موثرترین آدم اکتوپیک زندگی من بوده. من به خاطر عشق اون آدم سعی کردم آدم بهتری باشم٬ خاصتر باشم٬ مذهبی تر باشم٬ و داناتر. خیلی وقتها آدم ذهنی شما با اون چیزی که در عالم واقع از اون آدم میشه سراغ گرفت متفاوته و وقتی این آدم ذهنی به صفت معشوق متصف بود٬ تفاوت مورد اشاره بسیار وسیعتر میشه. به نظرم عشق من رو مهربانتر٬ فداکارتر٬ داناتر٬ با تجربه تر٬ و عمیقتر کرد چون من می خواستم مورد علاقه کسی قرار بگیرم که در ذهنم مهربانی٬ فداکاری٬ دانایی٬ و عمق رو دوست داشت. حالا چه مریم واقعا این آدم بود یا نه٬ من نهایتا هم کسی رو دوست میداشتم که صفات ذکر شده مورد توجه و علاقه اش باشن. درست یا غلط٬ این صفات رو در ظرف اون آدم ریختم.

دکتر عبدالکریم سروش طرز فکرم رو متحول کرد و به شدت مدیونشم. سهیل و وحید بهترین دوستان تمام زندگیم بودند و انعطاف پذیری سهیل بهش جایگاه خاصی داده؛ خصوصا تو آخرین و جدی ترین بحران زندگیم کسی بیش از همه بود و کمک کرد همین ادم بود (مصداق کسانی که نمیدونن چقدر نقش مهمی در زندگی دیگری بازی میکنند!)؛ ۱۸ تیر و فجایع کوی دانشگاه از اون اتفاقات موثری بود که یهو اندیشه هات رو زیر و رو میکنن و بی تردید بزرگترین زلزله ای بود که تئوری های اجتماعی-سیاسی من رو به هم زد؛ فردریش نیچه اختصاصا رید به افکار اصولگرایانه و اسلامیم. یه بار وقتی سر نماز جواب یکی از به قول این علما شبهاتش رو پیدا کردم از زور خوشحالی اشکم در اومد ولی خیال باطل بود و نقشی که زده بود بر پیکرم پررنگتر از این حرفا بود؛ کمیته پژوهشی دانشجویی دانشگاه ایران و تجربه دبیر کمیته بودن زمانی رخ داد که برام جلوه ای نداشت ولی از تاثیر اون مجموعه دانشجویی در زندگی حرفه ایم نمیشه گذشت. من به شوق یکی از دخترهای هم کلاسی وارد کمیته شدم٬ ادامه دادم٬ پررنگ شدم٬ کم رنگ شد٬ رفت٬ موندم٬ و از یادم رفت و تجربه کمیته باقی موند. فرزام٬ دکتر شهریار روحانی٬ دکتر حاتم قادری٬ اکبر گنجی٬ دکتر شهرام ناظرانی٬ دکتر علی بیداری٬ دکتر همایون واحدی٬ و این آخری دکتر جمشید لطفی کسانی بودند که از نزدیک دیدم و تجربه شون کردم و هرکدوم به دلیلی تحت تاثیرم قرار دادن.

گفتم این حرفا رو به بهونه و فرصتی که ناتالی عزیزم در اختیار قرار داد. اما بیشتر دلم می خواست به این بهونه باز گذشته ها رو مروری کرده باشم و اضافه کنم آدمهایی که روزگاری در زندگیم بت و بزرگ و الگو بودند٬ امروز رنگی به رخسار هیات پر طمطراقشون نیست؛ کسانی از جنس معلم انگلیسی و مدرسه شهید دانش!


جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386

لااقل خوبیش این بود که فهمیدم خبری نیست. فهمیدم رنجهای کوچولو چقدر راحت میتونن از پا درم بیارن. فهمیدم اون روحی که فکر میکردم پخته و بالغه٬ چه نحیف و شکننده ست.

 لااقل خوبیش این بود که فهمیدم انگیزه هام برای زندگی چقدر احمقانه ست و وقتی نیستند چه راحت همه چی از هم میپاشه. فهمیدم من بلد نیستم به خاطر خودم زندگی کنم و خودم برای خودم موجود محترمی باشم؛ اون چیزی که بهش میگن شخصیت وابسته!

لااقل خوبیش این بود که فهمیدم ارزش یه دلتنگی ساده رو هم نداشتم. سخت بود قبول کردنش ولی واقعیت داشت. یه دو دو تا چارتای معمولی که من عادت نکردم بپذیرمش. یا بلدی با قوانین این زمین زندگی کنی و یا اگه بلد نیستی به سلامت؛ هررری....................

 


دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
هیچ کی ایرونی نمیشه

این که میگن هیچ جا خونه آدم نمیشه و هیچ دیاری مث ایران نیست حقیقتا صحیحه. یه روزایی یه چیزایی میبینی٬ بی نظیر. اصلا کبدت حال میاد. (به علت رعایت شئونات اسلامی تا اطلاع ثانوی از به کار بردن لفظ جیگر معذوریم.) شما تصور کن یه بابایی یه تیریپ سکته زده اساس. سلانه سلانه بردنت بالا سرش میبینی یه دو سه نفری دارن احیاش میکنن و به اندازه یه مجلس ختم آدم بالا سرش دارن حال میدن به اظهار نظر کارشناسی. بیست دقیقه طول کشیده برسی محل بیمار و بیست دقیقه هم باید از بین جمعیت رد بشی تا برسی بالا سر متوفی (همون که بیست دقیقه پیش فقط بیمار بود!). میبینی یکی یه دستش موبایله با اون یکی داره ماساژ قلبی میده. یکی دیگه هم مث مرحوم آغاسی یه دستمال سفید گرفته تو دستش داره تو هوا میچرخونه تا مریض هوا بخوره (اصطلاحا به کارش تو پزشکی میگن ونتیلاسیون!). یکی هم که از بقیه کارشو بهتر بلده داره تسبیح میچرخونه و ذکر میگه. تو میری میبینی خلاصه طرف عمرش به دنیا نیس اما انگار نه انگار که چقدر از ایست قلبی یارو گذشته با اعتماد به نفس عملیات احیای آکادمیک رو شروع میکنی. همون اول کار هم میگی هلیکوفتر بیاد. بیسیم میزنن که هلیکوفتر میگه ما نیستیم داداش! میگی جهنم آمبولانس بفرست. میگه اونجا جاده ش بی صاحاب قاطرروئه٬ رو ما حساب نکن. میگی اوکی پس خودم میندازمش تنگ وانت میارمش. عقب وانت میشینی با بیست نفر که معلوم نیست فونکسیونشون چی چیه. داری ماساژ میدی و یکی هم امبوبگ مینوازه. حالا وسط راه همه میافتن کف جاده که آقای راننده ما مصدومیم٬ ما رو هم با خودت ببر. راننده هم نه تو کارش نیس. تا برسی به مقصد هشت نفر دیگه رو هم ریخته عقب وانت. مرحوم بیمار سکته زده بخت برگشته خوابیده کف و تو رفیق امبو نوازت هم مثلا دارین احیاش میکنید. میرسی به آبادی و جاده آسفالت٬ یکی از بیخ گوشت عربده میزنه: آقا نیگه دار من میخوام پیاده شم! خب حق بدین که منم دیگه نعره بکشم که مرتیکه مگه آژانسه. به اونم حق بدین که برگرده چپ چپ نگام کنه و بگه نه پس آمبولانسه! 

خلاصه هیچ جا ایرون خودمون نمیشه.


یکشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1386
عذرخواهی

به یه دوستی داشتم می گفتم انسان راه تکامل و تعالی نفس رو قدم به قدم طی میکنه؛ به مرور زمان و کسب تجربه های گرانبها. منباب مثال اینجانب الان دیگه گه بخورم با پریود شوخی کنم. بازی بازی با دم شیرم بازی؟! مگه عادت ماهانه مث مسائل اساسی مملکتی و کت رییس جمهوره که جفتک میندازی و مزه میپرونی؟! نه که ما غضنفریم و از بچگی داغ غضنفریت به پیشونیمون کوبیدن یه جاهایی حالیمون نیست که چی چی بلغور میکنیم؛ شوما به بزرگی فمنیزم گونه تون ببخشید. تازه این همه ماجرای رشد و تعالی غضنفری نیس که قربونتون. ما اون موقع که داشتیم واسه این وبلاگ خاک به سری اسم و آدرس ردیف می کردیم از زور قمپز روشنفکری در کردن٬ زد به سرمون اسامی فرنگستونی انتخاب کنیم. بعد گفتیم خب غوز میشه هامپ و به به چه با کلاس! دو روز بعد دوستان به اطلاع رسوندن که اوهوی غضنفر اوغلی این وبلاگت که فیل تره! ما رو میگی؛ بادی به غبغب انداختیم که به هر حال مبارزه  و لرزه انداختن به ارکان هزینه داره و ما هم ابایی نداریم که در راه تشویش اذهان عمومی هزینه های گزاف خیرات کنیم. یه چند وقت که گذشت فهمیدیم ما رو به خاطر اسامی مفسده انگیز و حالی به حالی کننده فیلتریدن و چه نشسته ای که این هامپ معانی ناموس براندازی در خفا دارد که ما تا دیروز به حکم غضنفر بودنمان بی اطلاع بوده ایم و غافل. حالا موندیم میون زمین و آسمون که چه گلی به سر بگیریم و این یکی رو چه جور راست و ریس کنیم!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 88555


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون