قوز بالا غوز
میخوام به زودی این سطر رو اختصاص بدم به مینیمال نویسی؛ خوشحالید نه؟ یه جمله حکیمانه در روز! احتمالا از شنبه آینده شروع می کنم.
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
ghoozbalaghooz@gmail.com

مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
قصه ی تفاوت ما و اونای دیگه

فکر می کردم اون قدیم آدما قصه میخوندن تا یه ذره برن تو نخ زندگی های عجیب و غریب. اینجوری زندگی هاشون یه کوچولو هیجان می گرفت. فکر می کردم شاید دلیل این که تو این دوره زمونه ملت دل میدن به خوندن و شنیدن قصه آدمای معمولی که زندگی هاشون پر شده از روزمرگی و تکرار دیروز٬ عجیب و غریب شدن زندگی های خودشون باشه. انگار میخونن تا قدر هیجان و سردرگمی و دلاشوبی های روزانه شون رو بدونن. وقتی کتاب «تنهایی پر هیاهو»ی هرابال یا اون «چراغها را من خاموش می کنم» پیرزاد رو که این همه تو دنیا و ایران پرخواننده بودن می خوندم٬ هیچی برام جز روزمرگی و کسالت نداشت. کاری ندارم دغدغه اصلی نویسنده هاشون مثلا کمونیسم بوده یا فمنیسم! من مقایسه شون می کنم با ادبیات و رمان های کلاسیک که همه اش تو کار نور انداختن رو زندگی شخصیت های خاص و مهیج بودن. 

دنیای امروز ما مجال شبیه بودن با دیگران رو نمیده. اصن تفاوت داشتن فکر و سلیقه و رفتار تو این دنیا یه جور انتخاب نیست؛ جبره! میشه دایره معاشرت ها و اندیشه ها رو محدود کرد ولی این یعنی فرار از فرصت های دنیای جدید. به نظرم این دنیا به اندازه کافی عیب و مرض داره که نخواهیم فرصتها و محاسنش رو نادیده بگیریم. مثالش سخت نیست. مقایسه کنید خودتون رو با کسایی که با اینترنت بیگانه هستن یا زبون انگلیسی نمیدونن. ببینید یهو چقدر محدود میشه حوزه ارتباطات و فرصتهاتون. ندونستن اینا یه جور تو دنیای کهنه زندگی کردنه؛ یعنی دود ماشین خوردن و اعصاب خردی شهرنشینی کشیدن و از فرصتهاش بهره نداشتن! دنیای این روزا دنیای ایستادن و کنار کشیدن نیست. معنیش هم این نیست که بخوای به همه مظاهر خوب و بدش تن بدی. اگه چیزی مث اخلاق دنیای سنت رو زیر سوال می بری و بهش باور نداری هم معنیش این نیست که دنیای جدید رو مساوی دنیای بی اخلاق میدونی یا اخلاق جدید همون سودجوییه. من فکر می کنم منشا خیلی از این پایبندی ها به سنت٬ اعتقاد ناخودآگاه به اینه که هرچیزی قدیمی یا طبیعیش بهتره!


سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
کروبی٬ اصلاح طلب بیگانه از طبقه متوسط

کروبی عملا فعالیت های خود را برای کاندیداتوری ریاست جمهوری بهار آینده آغاز کرده است. به این ترتیب رویای ائتلاف اصلاح طلبان بسیار زودتر از آنچه پیشبینی می شد به محاق رفته است و آنان که مثلا چشم امید ما بودند٬ بار دیگر نشان دادند که استعداد چندانی برای آموختن از خطاهای پیشین ندارند. برنامه های دهان پرکن پارلمان اصلاح طلبی و انتخاب از پایین به بالای نامزد اطلاح طلبان هنوز جوانه نزده لگدمال شد. اعتماد ملی ها و در راسشان مهدی کروبی بیش از آن که به فکر رفرم باشند٬ دغدغه اثبات التزام به اصول سنتی نظام را در سر می پرورانند. خطکشی کروبی با آنانی از اصلاح طلبان که به زعم او تجدیدنظرطلبند و تندرو کاملا مشخص است. مرزهای او با اصلاح طلبان بسیار پررنگتر از مرزهای کسی مثل هاشمی با اصلاح طلبان است. از آن طرف٬ سخت بتوان اختلاف های اصولی رییس مجلس ششم را با محافظه کاران برشمرد؛ انگار هرچه هست مشکلات قدیمی تاریخی ست! مهمترین تفاوت کروبی با محافظه کاران شناخته شده٬ اعتقاد و التزامی ست که به دفاع از حقوق مخالفان دارد وگرنه آنچه غیر از این از اصلاح طلبی برای وی باقی می ماند بیشتر به رودربایستی شبیه است.

شعار پنجاه هزار تومانی کروبی نشانه صریحی ست از این که جمعیت هدف او اصولا طبقه متوسط نیست. کروبی بارها نشان داده است نسبتی با بدنه اصلی اصلاحات یعنی تحصیل کرده ها و زنان ندارد و در واقع جوامع حاشیه نشین شهری و طبقات روستایی مخاطبین اصلی او هستند. این یعنی کروبی در هر شرایطی چشمی به آرای من و امثال من ندارد و در آینده هم بنا نیست خیری از او به ما برسد. روحانی شبیه ترین کاندیدا به هاشمی رفسنجانی خواهد بود و رای ثابتی از طبقه متوسط سنتی و بازار را به دست خواهد آورد. احمدی نژاد مانند انتخابات پیشین دو رقیب اصلی و البته این بار ضعیفتر پیش رو خواهد داشت. از طرفی در کسب رای از جمعیت حاشیه نشین شهری قالیباف را مقابل خود می بیند و از سوی دیگر با کروبی در به دست آوردن آرای روستایی رقابت خواهد کرد. مساله ساده است. قالیباف در هیات شهردار تهران که شیک می پوشد و از مظاهر مدرن و تکنولوژی خوشش می آید نخواهد توانست دلی از طبقه تهی دست و محروم به دست آورد و شعارهای کروبی هم برای روستائیان دندانگیرتر از آنچه احمدی نژاد می گوید و انجام می دهد نیست.

این وسط می ماند باز علی و حوضش. طبقه ما که اسمش متوسط جدید است و مجموعه ای از خانواده های تحصیل کرده شهری را در بر میگیرد و دغدغه اش ٬بیش از نان شب٬ آزادی ست و ارتباطات اجتماعی و جهانی هنوز کاندیدایی ندارد که اختصاصی و قابل اعتنا باشد. سالهاست که از تریبون های رسمی سرزمینمان لفظ «ملت» را می شنویم و هرجور حساب می کنیم٬ می بینیم انگار درباره دیگرانی غیر از ما سخن می گویند. آی کیوی انیشتین نمی خواهد درک این موضوع که مدتهاست اراده غالب دوست ندارد ما شنیده و شمرده شویم. کار به جایی رسیده است که وقتی قالیباف برایمان پشت چشمی نازک می کند پیش خودمان می گوییم شاید او هم بد نباشد. واقعیت این است که اصولا شمار ما نسبت چندانی با وزن اجتماعیمان ندارد. ما بیش از آن که جمعیت پرشماری باشیم٬ احتمالا یک هویت سنگین و اثرگذار هستیم. یعنی تعداد رای ما بعید است که سرجمع بیشتر از چهار پنج میلیون باشد. از سوی دیگر فاکتور مهمی مثل مهاجرت و فرار مغزها هم از وزن لایه های تاثیرگذارتر طبقه اجتماعی ما کاسته است. اما عناوین اجتماعی ما (استاد٬ معلم٬ وکیل٬ نویسنده٬ مهندس٬ پزشک٬ و...) هنوز گوشنواز است و بعضا شیوه زندگی روزانه مان وسوسه انگیز. میل فراوان به تحصیلات عالی و دکتر و مهندس و وکیل شدن ناشی از احترامی ست که جامعه در ناخودآگاه خود برای منش ما قائل است. زنان طبقه اجتماعی ما اگرچه کم تعدادند اما به وضوح و علیرغم اراده رسمی بر چیز مهمی مثل شیوه پوشش همه زنان جامعه حتی زنان طبقات مذهبی تر٬ اثر گذاشته اند. ما هنوز در جمع های کوچک و فرودست که سخن می گوییم چشمها را به خود معطوف می سازیم. بنابراین بی تردید اثرگذاریمان بااهمیت تر از تعدادمان است. اصلا چون تعدادمان کم است از شناسنامه در دست گرفتن و پای صندوق رای رفتن صرف آبی برایمان گرم نمی شود. اگر دوم خردادی بود و فرد مورد علاقه ما انتخاب شد٬ معنیش آن نیست که رای امثال من بالقوه زیاد است و اگر با صندوق ها قهر نکنند همه چیز رو به راه می شود. واقعیت این است که سال ۷۶ ناطق نوری برای ما شده بود نماد اختناق و خاتمی نماد آزادی و دموکراسی. همزمان برای محرومان  جامعه ناطق نوری شده بود نماد سرمایه داری و خاتمی نماد عدالت. حال آن که نه ناطق نوری آنها بود که می اندیشیدیم و می اندیشیدند و نه خاتمی اینها. به هر تقدیر آن چه خاتمی را رییس جمهور کرد همراهی رای ما و رای کسانی بود که مشتاقانه ۳ سال قبل  به احمدی نژاد و کروبی و قالیباف رای دادند؛ یعنی جمع طبقه متوسط جدید و طبقه محروم. هنوز هم باید اقشار دیگر جامعه با آرای ما همداستان شوند تا اوضاع و احوال کمی موافق گردد. باید یادمان باشد که تاثیرگذاریم و بدانیم از نادیده گرفتن دیگران و دست پایین شمردن عقایدشان چیزی عایدمان نخواهد شد. به جایش باید از استعدادمان استفاده کنیم؛ تاثیر بگذاریم. از طرفی اگر کسی کروبی بود و رای ما را لازم نداشت و اولویت هایش چیزهای دیگر و افراد دیگر بود٬ با هیچ قسم حضرت عباسی نباید رفت و رای را هدر داد. مطالبات ما شاید از طریق امثال قالیباف بیشتر تحقق یافتنی باشد؛ مشروط به اینکه نشان بدهد رای ما را می خواهد. اگر اصلاح طلبان توانستند نامزدی را مشخص کنند و او تایید صلاحیت شد٬ به شرطی می شود حسابش را با رای پر کرد که دم از اختیارات محدود نهاد ریاست جمهوری نزند و ما را از عواقب تلخ تداوم احمدی نژاد نهراساند. برای امثال من دانستن نظرات٬ برنامه ها٬ و پتانسیل و قدرت هر کاندیدا به ترتیب درباره موضوعات زیر اولویت دارد:

۱-آزادی های فردی و اجتماعی ۲-رابطه ایران و امریکا و سرانجام تحریم های بین المللی ۳-تورم و گرانی ۴-مسکن و اشتغال ۵-تحصیلات عالی و ۶-بیمه فراگیر درمانی

کاندیدای اصلاح طلب ٬هرکه باشد٬ باید بگوید چه گلی به سر ما خواهد زد که مثلا قالیباف یا روحانی نمی زنند. باید بگوید چگونه می تواند برنامه هایش را علیرغم مخالفت ها و ناسازگاری های قدرتمندی که وجود خواهند داشت٬ پیگیری کند. در غیر این صورت گزینه های بهتری وجود دارد که احتمالا بیشتر در راستای منافع طبقه ای ما باشند. به نظر من در انتخابات آینده فقط کسی می تواند در مقابل محمود احمدی نژاد برنده باشد که برای دستیابی به آرای طبقه متوسط تلاش کند وگرنه رای طبقه محروم همان است که سال ۸۴ بود.


دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
به اندازه کافی صریح هست؟

اعتراف می کنم که من هم گاهی گول این شوخی بزرگ ٬زندگی٬ را می خورم. گاهی بسیار بیشتر از آنقدر که باید با بلاهت هایش تفریح کنم٬ جدی می گیرمش. غصه اش را می خورم و مختصات خودم -این که چه و که هستم و استعداد ها و استطاعت هایم چیست- فراموشم می شود. می دانم شما هم پیه غامض گویی های من به تنتان خورده است. اصلا دنیا را که پیچیده می بینم و در فهمش که به مشکل برمی خورم ٬بی ملاحظه تان٬ کلاف سردرگم افکار را ٬یکجا٬ پهن می کنم در ظرف متن. از این که می فهمید چه می گویم گاهی تعجب می کنم و به هوشتان غبطه می خورم. پیش خودم می گویم باید خیلی باهوش باشند؛ بسیار باهوش تر از خود من که دارم این ها را می نویسم!

امروز اما دلم می خواهد صریح حرفم را بزنم؛ بی حاشیه پردازی! امروز می خواهم بلند بلند بگویم که من مدتی ست دارم فکر می کنم چقدر خرم! به اندازه کافی صریح بود؟ چرا وقتی کسی مرا نمی دید و بی محلم می کرد و تنهایم می گذاشت برایم عزیزتر و خواستنی تر می شد٬ مثل روز روشن است؛ جاه طلبی و ترس از تحقیر شدن! نه شنیدن از کسی که حتی تا دیروز افکارش برایم پر از سوال بوده است و رفتارش نمایش بی توقف اختلالات رنگارنگ؛ بی اعتنایی دیدن از کسی که خود با هیچ منطق و حساب وجود قابل اعتنایی نبوده است؛ یا رفتن همراهی که من ناخودآگاه بودنش را مدتها تحمل کرده بودم٬ مرا به ورطه شیفتگی می اندازد. گو این که کسی حق ندارد مرا نبیند و دست رد به سینه ام بزند! آیا علتی مهمتر از بحران اعتماد به نفس بر این بی ثباتی خو و کردار می توان شمرد؟! نمی خواهم رو به رویتان ژست های خاضعانه بگیرم و بگویم یک عیب و ایراد سرگردانم. عیب زیاد دارم و به بعضی عیوب هم واقفم. گاهی سعیی هم می کنم تا نقصی شاید پاک شود و برود پی کارش. ولی تازگی ها راستش به خودم امیدوار شده ام. کسی آمد که نه نگفت و دست ردی نزد و من هر روز بیشتر مجذوب و شیفته اش می شوم. به اندازه کافی صریح هست؟ تازگی بیشتر از هر زمان دیگر فهمیده ام نه گفتن کسی بر ممتاز بودنش دلالت ندارد. گاهی چقدر لازم است آدمی چیزهای بدیهی و ساده زندگی را دوباره بفهمد.


شنبه 29 تیر ماه سال 1387
مدارا راه فرار از ناامنی ست نه رسیدن به آرامش

نگرش انسان به جهان اطراف بیشتر از اون که بر پایه منطق ریاضی وار استوار باشه٬ سر در فرهنگ و معارف خانوادگی و قومی داره و بیشتر از اون که جنبه استنتاجی داشته باشه٬ استقرائیه. یعنی این که نوع انسان از کودکی بسته ای از باورهای متعارف رو تحویل میگیره و می پذیره و در طول عمر فقط کمی به صیقل دادنش می پردازه. باورهای انسان نوعی یک به یک استدلال و استنتاج نشده اند و محصول تجربه های شخصی نیستند. حالا این بسته اعتقادی طیف وسیعی از تلقی انسان درباره خدا٬ جامعه٬ و قانون تا خانواده و روابط انسانی رو شامل میشه. بسته اعتقادی معمولا با کمترین دستکاری و تغییر به نسل بعد انتقال پیدا میکنه و تاریخی میشه. تاریخی شدن و طولانی شدن باورها٬ انسان رو متقاعد میکنه که لابد گزاره های درستی در اختیارش قرار گرفتند و غیر از اینها نمیتونه وجود داشته باشه. عقاید مشابه٬ خونواده رو تبدیل به امن ترین کانون انسانی روی زمین میکنه و جامعه رو قابل زیست. در عین حال تاریخی شدن و قدمت باورها یکی از منابع اصلی تعصبه و به همین دلیل عدول از باورهای کهنه تر و سنتی تر معمولا با تنش در جامعه اطراف همراهه و برخورد با باورهای بیگانه میتونه سرآغاز جنگ های خونین باشه. نتیجه مفروض جنگ٬ نابودی یکی از دو سر مخاصمه ست که معمولا به لحاظ فیزیکی یا امکانات ضعیفتره نه الزاما پیروزی حق بر باطل! نتیجه جنگ ناامنیه.

یکی از اولین درس های زندگی در جامعه مدنی همانند جامعه جهانی مداراست؛ یه جور تحمل و همزیستی با عقاید٬ سلیقه ها٬ و رفتار دیگران. اولین حکم هم اینه که تنوع در آدمیان پذیرفتنی ست. با فرض این که باورهای آدمی تحت تاثیر عوامل محیطی و ژنتیک گوناگون شکل می گیره٬ تبعا نزدیکترین آدمها به ما خونواده درجه یکمون هستند و دورترین ها٬ اقوامی که در نقاط دوردست و سرزمین های بیگانه زندگی می کنند. فرض تاثیرپذیری باور انسان از عوامل محیطی و ژنتیک٬ یک فرض نو و مدرنه که بر مبنای اون غلط بودن باورها اگرچه ممدوح نیست٬ گریزناپذیر است. بنابراین مدارا راهی برای پیشگیری از جنگ و منازعه است و به این معنی نیست که همگان در واحد زمان درست فکر می کنند و اعتقاداتشون منطقیه. اخلاق مدرن اخلاق آزادی محسوب میشه و حتی الامکان بند از پای آگاهی و تجربه باز و نقد رو جایگزین جنگ میکنه. به این ترتیب عقاید به جای سرکوب همدیگه٬ از جوانب هم آگاه میشن٬ یکدیگر رو تجربه میکنند٬ و در هم جاری میشن. نتیجه مدارا برخلاف جنگ یک جامعه انسانی امنتره.

اگه بخوام حرفهام رو تا اینجا خلاصه کنم باید بگم «مدارا» راه حل ترک مخاصمه ست که با پذیرش طبیعی بودن اندیشه ها و باورهای غلط دیگران به دست میاد. هرچه انسان ها از لحاظ جغرافیایی از هم دورتر باشند٬ مدارا بیشتر به کارشون میخوره و اونها رو از ناامنی ناشی از جنگ نجات میده. فرق هست بین روابط انسانی دور و نزدیک. فرق هست بین همزیستی و تحمل با همنشینی و دوستی. فرق هست بین امنیت در کنار دشمن با آرامش در کنار دوست. اختلاف سلیقه شاید پذیرفتنی و تحمل کردنی باشه اما وقتی از حدی گذشت قابل هم نشینی و مرافقت نیست. رابطه دو نفر انسان با هم اگر با فرض ترک جنگ و مخاصمه ایجاد شده باشه٬ رابطه ای دلپذیر نخواهد بود. بهتره بگم قاعدتا دو نفر انسان طبیعی با پیش فرض ترک مخاصمه وارد یک رابطه عاطفی نمیشن. یه حاشیه هم البته بزنم که تعبیر رابطه عاطفی از روابط دو جنس مخالف باز از تعابیر مدرنه. تصمیم برای ازدواج تو جوامع مدرن بیشتر یه تصمیم عاطفی محسوب میشه تا مثلا تصمیم اقتصادی یا امنیتی! ازدواج های سنتی گاهی اصلا به منظور ترک مخاصمه بین دو خونواده یا دو قوم و رسیدن به امنیت جانی-فکری بوده. نمیدونم متوجه شدین چی میخوام بگم یا نه. یه خلط مبحثی داره میشه که راه حل روشنفکرانه ترک جنگ ها اجتماعی و قومی رو تعمیم بده به روابط عاطفی. به نظر من فرض این دو از اساس با هم متفاوته. هدفی که در برقراری یک رابطه دو نفره دنبال میشه بیشتر از امنیت٬ آرامشه. نیاز چنین روابطی شباهت های زیاده وگرنه سخت بشه کنار کسی دوام آورد و آرامش داشت که هر روز و هر ساعت باید عقیده و سلیقه مخالفش رو تحمل کرد. یک فرمول در پیدا کردن زوج مناسب بالا بودن میزان شباهت هاست و حداقل بودن تضادها.


سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
از بی قرار این روزها

این روزها شده ام همان نوجوان شوخ و شنگ روزگاران دور. می شناسم این خویشتن دل آشوب را شاید که دیگر حتی از خودم تعجب هم نمی کنم. یک به یک٬ حس های خفته ام بیدار می شوند و مستانه ساز کوک می کنند. شاعر شده ام باز انگار که این گونه ٬بی مهابت٬ غبار از چشم شبزده ی واژه ها می گیرم. این روزها عجیب مشغولم؛ مشغول دلی بی قرار و جانی نودمیده. گویی از خوابی طولانی که بیداریش سالها کابوس نیمه شبانم بود برخاسته باشم. هوس بوسه های ناگهان به سرم زده است و آغوش بی اختیار. این روزها ٬سینه سینه٬ حرفهای ناگفتنی دارم برایتان. این اگر رویایی ناشکیب است و سکری خوش هم تو ای هوشیاری ناخوانده سراغ از من مگیر. 


شنبه 22 تیر ماه سال 1387
این درد ماندنی

دیروز با یه خانوم دکتری از ورودی های ۷۴ دانشگاه تهران هم صحبت شدم. هرچی بیشتر می گذشت٬ اون لحن و اطوار و نگاه بیشتر به چشمم آشنا میومد. اسمش رو پرسیدم و وقتی گفت بلافاصله خندیدم و گفتم ما دو نفر ۱۰ سال پیش چند تا ملاقات کوتاه داشتیم با هم! اسم من چیزی رو به خاطرش نیاورد. ازش قول گرفتم که وقتی میگم کجا و سر چی همدیگه رو دیدیم٬ منو نزنه. وقتی اشاره کردم به محک و گروه مددکاری٬ نیشخندی زد و سری تکون داد و گفت: «شما همون آقای دکتر اخموی پارادوکسیکال بودی...» قضیه این بود که سال ۷۶ بنا شد من و یکی دیگه از دوستان گروه مددکاری جوان محک رو راه بیاندازیم. فهرستی از اسامی متقاضیان در اختیارمون قرار گرفت تا از بینشون انتخاب کنیم. قبل از این من و همین دوست عزیز ٬آقای شین٬ می رفتیم با بچه های مبتلا به سرطان بستری در بیمارستان علی اصغر بازی می کردیم و واسشون کتاب قصه میخوندیم تا به زعم خودمون از آلام دوران بستری کاسته بشه. کلی هم خاطره شیرین موند برام. من و آقای شین یه جورایی یه تیم کمدی بودیم تو بیمارستان؛ یه Good guy/Bad guy تیپیک. طبیعتا آقای خوب با ظاهر عصا غورت داده من بودم و آقای بد با لودگی ها و سوتی هاش (که مشخصا کار سختتری بود) طرف مقابل. وقتی هم که یه نفری می رفتیم بالا سر بچه ها به فراخور شخصیت کودک جدی می شدیم یا لوده. تعبیر «پارادوکسیکال» خانوم دکتر هم به خاطر همین کنتراست شدید یه آدم خشک و رسمی بود با چیزی که از من دیده بود تو برخورد با بچه ها؛ کودکی که از کودک مقابل کودکتره! یادم نمیره که بچه ها چه ذوقی می کردند از دیدن ما. اونقدر تو این کار دو نفره موفق بودیم که مسوول مددکاری وقت محک خواست تا کار سیستماتیک و وسیعتر انجام بشه و بقیه بیمارستان های تحت پوشش رو هم در بر بگیره. همین شد که داستان اون فهرست و مصاحبه های کذایی پیش اومد. حالا ما کی بودیم؟ من یه دانشجوی سال دوی پزشکی که فکر میکنه بعد از یک فصل مددکاری تجربیات ارزنده ای در این زمینه کسب کرده و آقای شین یه لیسانس روانشناسی که گاهی خودش رو با فروید اشتباه می گیره. ما نشستیم٬ مصاحبه کردیم٬ و دست به قضاوت هم سن و سالهای خودمون زدیم. چرا؟ جوابش یک کلمه است. چون می تونستیم! می تونستیم به معنای این که بهمون تو سن کم مسوولیت قضاوت کردن کسانی رو دادند که اگر از ما بالاتر نبودند٬ قطعا پایین تر هم نبودند. با این که هنوز با آقای شین دوستم ولی متاسفانه باید اعتراف کنم امروز بعد از این همه سال فکر می کنم مهمترین علتی که باعث میشد ما کسانی رو کنار بذاریم حسادت های او بود و اعتماد بیجای من. آقای شین از مدتها قبل تو محک بود و خیلیا رو می شناخت. کار مددکاری یه کار توی فیلد بود و عینی ترین فعالیتی که یه جوان محکی میتونست انجام بده. امتیاز من و آقای شین فقط این بود که پیش از دیگران وارد این کار شده بودیم نه این که استعداد بیشتری داشتیم. بعدها دیدم کسانی که آقای شین بهشون رای منفی داد کسانی بودند که یه سر و گردن از هر دوی ما بالاتر و مستعدتر بودند. رای آقای شین با توجه به شناختش نسبت به اون آدما واسه من حجت بود. مشکل من این نبود که اونها رو نمی شناختم یا به شناخت دیگری اعتماد می کردم. مشکلم این بود که به رای کسی اعتماد کرده بودم که شناخت صحیحی از خودش نداشتم. شاید هم فقط این نبود. مشکل بزرگتر این بود که من حالیم نبود قضاوت های آقای شین به پای من هم نوشته میشه. وگرنه یادم میاد همون موقع هم من متوجه میشدم انتخابهامون گاهی چقدر غلط و غیر منصفانه است. گاهی حتی مخالفت می کردم و آخر سر با اکراه می پذیرفتم. انگار که من با دو تا تذکر خشک و خالی وظیفه ام رو انجام دادم و دیگه مسوولیتی متوجهم نیست! کنار گذاشتن این خانوم دکتر هم باز ناشی از اعتماد به نظر منفی یکی دیگه از دوستان دانشگاه تهرانی بود که احتمالا سهیل همین جا شهادت میده که دوستی با او آسیب های بزرگی رو به من وارد کرد؛ بیشترین آسیب هایی که تا حالا از یه دوستی نصیبم شده! خانوم دکتر می گفت بعد از این که ما کنارش گذاشتیم تنهایی می رفته مرکز طبی و با بچه ها بازی می کرده. احتمالا انگیزه او از انگیزه خیلی های دیگری که ما قبولشون کردیم برای ورود به گروه واقعی تر و قوی تر بوده. مشکل من اما هنوز پابرجاست.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 75700


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون